
مي روم سراغ گلهاي سفيد و بنفشم در گلدان سفيد و آبي.آنها را يكي يكي بيرون مي آورم.ساقه هايشان را با دقت مي شويم كه لزج نباشند.كمي كوتاه مي شوند و گلدان را دوباره از آب معتدل پر مي كنم.گلدان سفيد و آبي از گلهاي سفيد و بنفشم پر مي شود.نقش دو پرنده ي آبي و سفيد روي گلدان تلخندي برايم مي تراشد.ياد ترانه ي "شمال" رضا يزداني مي افتم.
به شما تبريك مي گويند به خاطر به دنيا آمدنتان.آيا حضور شما مثل يك ليوان آب يخ درست در ابتداي تابستان دلچسب است؟ حالا چه فرقي دارد يازدهم يا سيزدهم؟من از "دوست داشتن" تنهاي خنكاي آب يخ را مي خواستم در دل تابستان.
نگاهي به گلها و دوربينم مي كنم.دلم غنج مي رود از اينكه كسي نمي فهمد ته ذهن آدم چه مي گذرد.گلدان را روي ميز مي گذارم و فوت مي كنم به هر چه بيست و يك سالگيست.دست،سوت و تمام.
من همينقدرم.همينقدر كوچك كه مي بيني.شايد انگشتانم كوتاه باشند اما خپل نه.من همينقدر كوچكم.به اندازه ي همين مشت كوچكم كه اين شبها در خواب از فرط استرس همش گره شده است.اندازه ي همين مشتم كه هي مي زند تخت سينه ي آسمان.به اندازه ي دستان كوچكم.من همينم.
من اندازه ي همين فريادي هستم كه مي زنم از انتهاي حنجره.مثل صدايم،گرفته ام.من همينقدرم.همينقدر كه گاهي از فرط تكرار،گرفته مي شوم.خش دار مي شوم.قد همين فريادهاي شبانه اي كه ميزنم،اندازه ي من است.من همينم.
من اندازه ي تمام نگراني هايم براي اين همه خون بزرگم.قد تمام دلبستگي هايم به اينجا كه اسمش را مي گذارم وطن.بزرگم اندازه ي دروغ.اندازه ي هزاران متر بهت و ناباوري.به اندازه ي آهم،اين روزها كشيده مي شوم.خيلي زياد.يك آه بلند،طولاني،تلخ،غم انگيز و با يك اميد مخفي در ته و گوشه ي دلم.كش مي آيم در امتداد آه و آيينه.
حس ِ خوب ِ لذت بردن از همين دقيقه ها كه،هستند،بي آنكه در فكر تغيير آنها باشي.حس خوبي است.حس ِ خوب ِ بي دين بودن(به سكون در ي).ديني به كسي نداشتن.و تمام حرفها را براي هميشه زدن.و حالا مي توان آسوده مردن.مي شود در تمام اين لحظات خوب دنيا را به پشيزي (و دقيقا پشيزي) فروخت و رفت.و اين رفتن گاهي چه حس خوبي است.
همه خواهيم رفت،من شايد كمي زودتر.
براي نقش پرنيان فكر مي كنم تا مدتي حرفي ندارم،همه را گفته ام و تكرار،حسهاي خوبم را از من مي گيرد.
خنديد و طبق عادت هميشگيش جاي تيك ضربدر زد.رفيق روزهاي خوب و بدم از او پرسيد:استاد اين ضربدرها يعني بودن يا نبودن؟
نگاه نكرد و گفت: دتس د ِ پرابلم!
گفتم: نه استاد!اين روزها مساله بودن يا نبودن نيست.ماندن يا نماندن است!
گفت:ماندن كلا مساله مهمي است.
گفتم: بله!همه مي تونن باشن،اما همه نمي تونن بمونن.
جملم به مذاقش خيلي خوش آمد.خنديد.خيلي لبخند معني داري زد.من هم خنديدم.
استاد عزيز سفيد موي دوستداشتني و شيرين سخن دانشكده،غلامرضا جمشيد نژاد اول