تبليغاتX
نقش پرنيان
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
20*365
دلم يك دسته گل مي خواهد.همين.
+ نوشته شده توسط سمیرا.
شنبه هشتم تیر 1387
خورشيد سرد
براستي كه اندوه روزگاران با احدي قابل تقسيم نيست.
بگو مگر تو چه مي فهمي؟آن هنگام كه حجم دلتنگي از گلويم زد بيرون تو يادت هست چه مي كردي؟ شاد در هواي خود هي دنياي كثيف را اندوه ناكتر مي كردي.بيزارم از تو و اين شاديانه هاي عياشانه ات.همه چيز را به لجن مي كشي و بس.بگو مگر تو چه مي فهمي؟
سادگي هاي كودكيمان يك بادكنك آبي بود همش،ديدي تيزي ِ غرورت چطور تركاندش؟من به گل نشستن كشتي بشريت را بار ديگر به سوگ مي نشينم.اين بار اما ارزش اشك هاي من را ديگر نداري،حتي قد اين پشه اي كه پر مي زند.
بيزارم از تو و اين شاديانه هاي عياشانه ات.بيزارم از اين رفيقان نا رفيق.اين طبل هاي تو خالي.دلم براي حماقتت مي سوزد.دلم براي سرزمين عجايبي كه براي خودت خلق كردي مي سوزد.حيوانات انتخاب شده براي شركت در اين فستيوال بس حقيرند و نا چيز.اشتباه نكن،حقارت آنها دليل عظمت من نيست.من هيچ وقت اين سان كودنانه مثل تو به دنيا نمي نگرم.دلم براي آن آرمان هاي تو خالي ات تنگ خواهد شد و اي كاش،اي كاش كه آليسي در اين دنياي تخيلي ات بود.
بيزارم از اين مدرنيتي كه كباده اش را مي كشي به دوش،كه چيزي جز عياشي و كثافت حاصلش نيست.اصالتي در كارت نيست و اين واژه ي "تازه به دوران رسيده"بسي متناسب است با تو.خورشيدت بد جوري سرد است.دلسردم و بيزار.پيش چشمم شكستي و تمام شدي و به قصه ها پيوستي.
واژه ها را بيش از اين آلوده نمي كنم به تو...و متاسفم براي خودم.

+ نوشته شده توسط سمیرا.
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
فقط نگاهم كن،همين!
بغ بغو هم كه نكنند مي نشينند لب ايوان و سكوت ِ پنج صبح را هي آرام بال مي زنند،هي...چشم باز مي كنم.
رنگ آبي مي پاشد اواسط اتاقم.يك دسته نور كه از كنار پرده فرار مي كند و مي افتد روي تنم...چشم مي گشايم.
رو به آيينه مي ايستم و دست مي كشم لاي موهايم.چشم مي بندم.يك لحظه يك نفس عميق مي كشم،انگار كه عطر تو هنوز هم مانده باشد لا به لاي موهايم.بي خودي مي خندم اما چشم باز نمي كنم كه يك وقت بويت نرود.
اين چاهي ها و يا كريم ها- كه من هيچ وقت فرقشان را نفهميدم-خلوت كوچه مان را هم همه مي كنند.وقت معاشرتشان با شمعدانيهايم،هي كه آرام بال مي زنند من هي دلهره مي گيرم.انگار كه نبايد اينجا باشند.كسي آرام در گوشم مي گويد پرشون ندي يه وخ.اما تاب نمي آورم.مدادم را آرام پرت مي كنم سمت حرير پرچين پنجره كه خيلي هم نترسند و بپرند و بروند و... .

يك تكه آسمان روي فرش پهن مي شود.سجاده ي باز.كبوترها را ديگر پر نمي دهم.سجده ي آخر را با هم اين چنين روايت مي كنيم:

حمد و سپاس مخصوص خداييست كه
هر آن گاه كه روي بدو برگرداني نگاهش با توست.
آفتابگردان!آفتاب عالم تاب!
اي آنكه دوست داشتني تري از هر آنچه "دوست داشتن"
و گرامي تري از هر آنكه "دوست"
نگاه كن،دستهايم خالي است.
فقط نگاهم كن،همين!

بعد هي تو تكرار مي شوي و هي بال مي زنند.اما چشم باز نمي كنم كه يك وقت بويت نرود.
+ نوشته شده توسط سمیرا.
جمعه هفدهم خرداد 1387
آ...مثل قرمز ، مثل سبز

در ذهنم كه مرور مي كنم نگاتيو كودكي هايم سياه و سفيد نيست.سبز و قرمز.
استعداد نقاشي نداشتم.از همان اول.تنها چيزي كه بلد بودم بكشم سيب بود.
يك سيب مي كشيدم سبز.يك سيب قرمز.
سيب سبزم مي شد شكل آرامش.آرامش ديگران آبي بود،مال من سبز.
سيب قرمز مي شد زندگي.مي شد شكل من.خنده و نور و رنگ و صدا.
از آن روزها كه گذشتم ديگر سيب سبز خوشمزه اي به يادم نماند.مداد سبزم گم شد.
سيب هاي قرمز هم همگي پوك بودند.نمي دانم پدر چه اصراري به خريد آن ها داشت.
روزهاي زيادي مي گذرد...حالا ديگر خوش ندارم دو سيب بكشم.هي يك سيب مي كشم،يك نيمه سبز نيمه ي ديگر قرمز.هي سيب مي كشم.
آرامش اين روزهايم را هيچ كس نمي فهد،چه خوب!
من اما،آرام،مي ترسم.مي ترسم اين روزها كه مي گذرند مداد سبزم باز گم شود.مثل سيب بچگي هايم.اين "زمان" از آن لعنتي هاست.
زير لب ورد مي خوانم كه خدايا نيمه سبزش از "همان"ها باشد.خوشمزه.ترش.ملس.ورد مي خوانم كه بچسبد به نيمه ي قرمزش.نيمه ي قرمزش هم ديگر پوك نباشد.خوشمزه.ترد.شيرين.
گوشه ي دلم را يك گره كور مي زنم كه اين سيب نصف نشود.به گشنگيش مي ارزد.
يك سيب مي كشم،اما دلم نمي خواهد عكسش را بچسبانم به ديوار اتاقم.
تو را سبز مي خواهم.
آرام.خنده.نور.رنگ.صدا.


+ نوشته شده توسط سمیرا.
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
ميس آندرستند
بهاي "دلخوشي هاي امروز" آيا هميشه از دست دادن "آرامش فردا" است؟
+ نوشته شده توسط سمیرا.