تبليغاتX
نقش پرنيان
یکشنبه هفدهم آبان 1388
چه فکر نازک ِ غمناکی...
دلم خواست بروم یک تلفن سکه ای پیدا کنم و هی تویش سکه بیندازم.

به صدای افتادن سکه ها گوش بدهم و به هیچ کس هم تلفن نکنم.

هوم،دلم خواست...

+ نوشته‌ی سمیرا.
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
بعضی ها مثل "ولع خوردن شکلات بعد از مسواک زدن" هستند.فکرشون یکهو به سراغ آدم می آد.
+ نوشته‌ی سمیرا.
شنبه نهم آبان 1388
27.11.87
صدای ترانه ای آمد که جزء انتخاب های من نبود.یعنی در  یاد من نبود.لحظه ای مکث کردم.دریافتم که چیست.صدای سازها.ضربه ها.کوبه ای ها.ترانه مرا پرت کرد میان اشک و لبخندها.ترانه مرا پرت کرد میان آن "آخرین".آن "آخرین" صداها و آن "آخرین" نگاه ها.ماندم میان برهوت دلتنگی و نگاه کردم به چراغ های سبز و بنفش حاشیه اتوبان.نورها واضح و تار می شدند در چشمم.صدای ضربه ها مرا پرت کرد میان آن  "اولین" بار که ترانه را شنیده بودم.تو گفته بودی این خیلی خوبه...  یا چیزی این چنین.و من نشنیده بودم.

اولین بار ِ ترانه ،آخرین بار ِ تو بود و دیگر از لبخندهای آبی خبری نبود. که دیگر از انتظار برای چند قدم خبری نبود.با من از فراموشی سخن مگو لعنتی که...که اندوه روزگاران... با من از فراموشی سخن مگو لعنتی که... که ترانه هنوز هم تازه است... با من از فراموشی سخن مگو لعنتی که... که عطر بهار نارنج ها هرگز از یاد نمی رود...حتی اگر دیگر نباشیم...و آ،مثل اشک و اشک و اشک در هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت.

راستی شیرین ِ نامجو  یادت هست؟و تلخ ِِ من...

+ نوشته‌ی سمیرا.
دوشنبه چهارم آبان 1388
:|
در برابر تازیانه های پی در پی فرودآمده بر ذهن و روح و احساسش،دیگر تنها خیلی زود کبود می شود.دردی نیست.

از این می هراسد که سیستم عصبی اش از کار افتاده باشد.درد و شادی را حس نکند...

از این می هراسد که احساسش دیگر هیچ دردی را حس نکند.از این که دلش دیگر هیچ جا نلرزد.

از حاکم شدن "منطق محض" بر ذهنش می هراسد.

+ نوشته‌ی سمیرا.
دوشنبه بیستم مهر 1388
Just A Big Sigh
در زندگی چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی.

حیف که آدم دیر می فهمد.

+ نوشته‌ی سمیرا.