براستي كه اندوه روزگاران با احدي قابل تقسيم نيست.
بگو مگر تو چه مي فهمي؟آن هنگام كه حجم دلتنگي از گلويم زد بيرون تو يادت هست چه مي كردي؟ شاد در هواي خود هي دنياي كثيف را اندوه ناكتر مي كردي.بيزارم از تو و اين شاديانه هاي عياشانه ات.همه چيز را به لجن مي كشي و بس.بگو مگر تو چه مي فهمي؟
سادگي هاي كودكيمان يك بادكنك آبي بود همش،ديدي تيزي ِ غرورت چطور تركاندش؟من به گل نشستن كشتي بشريت را بار ديگر به سوگ مي نشينم.اين بار اما ارزش اشك هاي من را ديگر نداري،حتي قد اين پشه اي كه پر مي زند.
بيزارم از تو و اين شاديانه هاي عياشانه ات.بيزارم از اين رفيقان نا رفيق.اين طبل هاي تو خالي.دلم براي حماقتت مي سوزد.دلم براي سرزمين عجايبي كه براي خودت خلق كردي مي سوزد.حيوانات انتخاب شده براي شركت در اين فستيوال بس حقيرند و نا چيز.اشتباه نكن،حقارت آنها دليل عظمت من نيست.من هيچ وقت اين سان كودنانه مثل تو به دنيا نمي نگرم.دلم براي آن آرمان هاي تو خالي ات تنگ خواهد شد و اي كاش،اي كاش كه آليسي در اين دنياي تخيلي ات بود.
بيزارم از اين مدرنيتي كه كباده اش را مي كشي به دوش،كه چيزي جز عياشي و كثافت حاصلش نيست.اصالتي در كارت نيست و اين واژه ي "تازه به دوران رسيده"بسي متناسب است با تو.خورشيدت بد جوري سرد است.دلسردم و بيزار.پيش چشمم شكستي و تمام شدي و به قصه ها پيوستي.
واژه ها را بيش از اين آلوده نمي كنم به تو...و متاسفم براي خودم.