تبليغاتX
نقش پرنيان
شنبه پانزدهم آبان 1389
Wind of Change
اعتقادات می روند،

عادات می مانند.


حالا عادات هم می روند،

باورها اما زنجیر می شوند،محکم تر،روشن تر.

+ نوشته‌ی سمیرا.
یکشنبه نهم آبان 1389
فانوس دریایی

شب

 کافر است،به نگاه ها...

کفر

 می پوشاند

و

نادیده می گیرد.


+ نوشته‌ی سمیرا.
سه شنبه ششم مهر 1389
کِشَند
اشک های ما

زیر نور ماه اساسا زاییده نیروی گرانش ماه است.ماه، که تنها گواه،شاهد و مدعی است بر اشک های ما که به هنگام مد مدفون می شوند زیر خروارها تاریکی.

تاریک است و چشم،چشم را نمی بیند.من اما می بینم که صورتت خیس است.صورتم خیس است و کسی نمی بیند.چشمهایم تار می شود.اشک که دیده ام را تار می کند ، نور ماه ، ماهی های میشود جست و خیزکننده در آب،به رنگ طلایی.ما درست در اواسط مد ایم.

نعره می زنیم بر سر موج هایی که می خواهند ما را پنهان کنند.فریاد می زنیم به هرچه باد وزنده است که می خواهد صدای ما به گوش جایی نرسد.

ما هم چنان ایستاده ایم.در مقابل باد و موج.من شما را به تمامی دوست می دارم.

اشک های ما زیر نور ماه اساسا زاییده دلتنگی است.برای روزهای رفته و شب های نیامده.باقی همه بهانه.

+ نوشته‌ی سمیرا.
چهارشنبه شانزدهم تیر 1389
حرکت فرسایشی ِ یویو
الو...الو برج مراقبت؟

ما تو وضعیت "یویو" قرار داریم...چرا اجازه نمی دید رشته رو از بالا پاره کنیم؟

الو...الو برج مراقبت؟صدای من میاد؟

+ نوشته‌ی سمیرا.
جمعه بیست و هشتم خرداد 1389
اینجا،آخر دنیا
کسی که انتهای دنیا ایستاده...کسی که شکل هیچ کس نیست...کسی که شبیه خودش هم حتی نیست...کسی که آخر ِ آخر دنیا است.آدمی که ته دنیا چمباتمه زده است.دستش را گذاشته زیر چانه اش.یا پای راستش را تا کرده و تکیه داده است به دیوار.یا نه نشسته است روی زمین ِ آخر ِ دنیا و دستش را لای موهایش فروبرده و سرش را بین زانوهایش پنهان کرده.آه می کشد.گاهی سرفه می کند.پلک می زند مرتبا.اما گاهی نگاه می کند خیره خیره به مسیر مستقیمی که خالی است.خالی از هر نور و امید.سیاه.سرد و تاریک.سوت می زند و تمام شعرهای نو و کهنه ای که از کودکی حفظ کرده است را بازخوانی می کند.

میشود برای کسی که آخر دنیا نشسته است و شعر می خواند و چشمش به آخر جاده ی سیاه است ترانه ای نوشت،ترانه ای عاشقانه از نورهای چهارخانه و رنگ های راه راه.ترانه ای که باید به آخر دنیا رسید و بعد آن را نوشت.که اگر نرسی و تو هم با او ننشینی روی زمین ِ آخر دنیا و دستهایت را لای موهایت فرو نبری نوشته نمی شود.که اگر تمام شعر هایی را که از کودکی حفظ کرده ای دوباره نخوانی هیچ ترانه ی عاشقانه ای نوشته نمی شود برای کسی که انتهای دنیا ایستاده...کسی که شکل هیچ کس نیست...کسی که شبیه خودش هم حتی نیست...

+ نوشته‌ی سمیرا.