تبليغاتX
نقش پرنيان
شنبه بیست و هفتم فروردین 1384
خیابون معرفت!
یکی گفت اینجا های خوبی که بهش میگی دارین میرسین ای کاش برا همه باشه...
برای همه هست.من هم که گفتم داریم لزوما معنی اش این نیست که به انتهای خیابون معرفت رسیدیم.نه!ما همچنان در جا می زنیم!سگ دو میزنیم!ای بابا....!
فعلا ...یا حق!
+ نوشته‌ی سمیرا.
پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384
مترسک
گاهی اوقات فکر می کنم مترسک بودن چیز بدی نیست!مترسک نماد بی تفاوتیه و ....

مترسک سیاه و سبز از من غمگین تر است.
اما حالا دیگر به سرنوشتش تن در داده است
از ان جا که زندگی با او سر و کاری ندارد
او هم به هیچ کس و هیچ چیز کاری ندارد
مترسک در کشتزاری ایستاده بود مه جو در ان سبز میشود

((این نیز بگذرد))فعلا یا حق!
+ نوشته‌ی سمیرا.
سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384
فوق العاده!
خوبه.......شک و یقین و مستی و راستی و سماع و عشق وطلب .......!!!!!خوبه به جاهای خوبی داریم میرسیم!
این دوست عزیزی که با اسم خودم نظر میده لطفا یه ایمیلی چیزی بذاره.
فعلا .....یا حق
+ نوشته‌ی سمیرا.
پنجشنبه هجدهم فروردین 1384
سایه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکی میگفت حلاج خیلی محشره .بهش گفتم اما یا تموم با حالیش من نمی تونم در حال حاضر باهاش کنار بیام.گفتم بابا من از شک بدم می اد.گفت شک اول همه چیز هست.گفنم من تلاش کردم کلی تا اینجا رسیدم.گفت:
((بزرگ میشی!))
بابا من از مصاحبت افتاب می ایم
کجاست سایه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته‌ی سمیرا.
شنبه سیزدهم فروردین 1384
نا کجا!!!!!!
خاکستر ترا

                          باد سحر گهان

 هر جا که برد

                          مردی ز خاک رویئد.

بهتر از اون حس چی هست؟

دیگه تو زندگی به کجا می خواییم برسیم؟؟؟؟؟

همینه...ایمان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته‌ی سمیرا.
جمعه دوازدهم فروردین 1384
پایان درگیری ها
شک تموم شد.دکتر شریعتی هم با من مواق بوده:اگه چند تا مثله اینها باشن دیگه همه چی بر باده
+ نوشته‌ی سمیرا.
چهارشنبه دهم فروردین 1384
احساس
بسترم
صدف خالی یک تنهایی ست.
. تو چون مروارید
گرد اویز کسان دگری…

هیچ چیز ابدی نیست حتی این افکار پوچ و بی محتوای ظاهرا روشن فکرانه.
توی این صفحات و نوشته ها همه ادم خوبه ی قصه هستن.پس چرا اینقدر مشکل و بد بختی داریم؟نکنه داریم خودمونو تبرئه میکنیم؟؟؟؟؟
داریم خودمون رو توجیه می کنیم؟کاری که ازش نفرت دارم...

((ترسم ای دلنشین دیرینه
سرگذشت تو هم ز یاد رود!
ارزومند را غم جان نیست
اه اگر ارزو به باد رود!))
+ نوشته‌ی سمیرا.
چهارشنبه دهم فروردین 1384
ب بسم الله
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

((به دین ها اندیشی دم و سخت کوشانه در انها مطالعه کردم
و دریافتم که یک ((اصل))وجود دارد با شاخهای فراوان
و بنابراین از کسی مخواه دینی را بپذیرد زیرا ممکن است که
پذیرفتن ان دین او را از ((اصل))اصلی دور نماید))
- منصور حلاج-آماده.

با این تیکه های حلاج خیلی درگیرم.کتابی می خونم که حلاج را خیلی تحسین می کنه . اما اینا اصلا برای من قابل قبول نیست. به حسی رسیدم که این حرفا خیلی برام غیر قابل تحمل و سنگینه ... وقتی به اون حس رسیدم فکر می کردم دیگه از برزخ اندیشه دراومدم اما ... با این که از شک متنفرم اما قبول کن که بعضی موقع ها بدجوری خر آدم را می گیره ... نمیشه اسمش را شک گذاشت ... اما ... رها کن هیچ !


من ز هفتاد و دو ملت به حقیقت دورم
بر سر دار انا الحق زنم و منصورم

فعلاً
+ نوشته‌ی سمیرا.