من به هنگام باد بهاری
دل به نوای شور انگیزی بستم که
بی صدا و خاموش ترین فریاد جهان بود!
گاهی وقت ها یه سری چیزا از حجم زمان و مکان فراتر هستند.گفتم که حرف زدن اسونه اما وقتی باید حل شی میبینی که سخت ترین کار دنیاست.
زمان هایی هست که تو هیچ مطلق میشی.مطمئنا ارزش(( ادم)) اینقدری هست که اون که بالا سر تنهایی همه هست اونو ازاین لجن زار پوچ و هیچ نجات بده.اوستا راه و روش خودشو داره. برای هر کسی ( حتی حیوان صفت ترین ادم ها ) ریسمان خودشو میندازه پایئن.
فرض می کنیم این ریسمان یه ادم باشه و طنابی شده باشه برای رسیدن تو به خیلی جاها.حالا بعد از یه مدتی که تو به امنیت ذهن رسیدی بیان بهت بگن می خواهیم طناب رو ببریم .تو چه حالی میشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوستی می گفت و میگه:(( اوایل فکر میکردم ازاین انسان های ریسمان وار به ندرت پیدا میشه اما حالا فهمیدم که نه این ط ور هام نیست.حالا تو هم غصه نخور که حل میشه همه چیز!))این جا بود که من هم تو دلم گفتم تو مو بینی و...
کیارش راست میگه همیشه همراه شدن کافی نیست.گاهی اوقات ما انسان ها به حس های بزرگتری نیاز داریم وخودمون خبر نداریم. .یه مواقعی حس مالکیت خیلی لذت بخش هست!
اینو می دونم که باید این طناب رو گرفت و ازش بالا رفت تا به همون اوج رسید((من اوج خود را گم کرده ام)) .اما ...اما ...اما گاهی اوقات این طناب گره کوری می خوره که نمیشه بازش کرد.
حالا با این اوصاف:
) (برای نگه داشتن چیزی که میدونی داری از دستش می دی .چی کار باید کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟))
هم چنان – یا حق-