تبليغاتX
نقش پرنيان
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384
غوغا
یک شمع سفید برای من ویک شمع سفید برای تو.
شمع ها رو روشن میکنم.میبینی ،از علامت جمع استفاده میکنم!هستی؟
کبریت میزنم…«خرمن من با شعله ی تو اتش می گیرد،ببخشید کبریت دارین؟؟؟»
باد می اد از پنجره ی نیمه باز.سایه ی شمع ها روی دیوار بلند و کوتاه میشه.
***
یکی داره کتاب می خونه.«کی اون جاست؟»

زیر تخت کتابی افتاده:
- «من چی؟»
- «شما طوفانید.»
سورمه گفت:«اول خودم باهاش نابود میشم .این طور نیست؟»
ایدین گفت:«نه.چون طوفان هیچ وقت نابود نمیشه.»
سورمه گفت:«من یک زنم.»
ایدین گفت:«غوغا.»

این کتاب مال کیه؟من خوندمش؟تا حالا دیده بودمش؟شاید اسمشو شنیده باشم؟
چی می گی؟؟؟تو این کتاب رو بارها زندگی کردی…از ازل تا به ابد…
***
مداد رنگی ها روی میز…کاغذ های رنگی…ادم های رنگی …
یاد تو می افتم…من هم؟و تو؟ما نیز!
اولین گل شمعدونی .مداد هم رنگش.

(( گفته بود:«اگر من بخواهم شعری بخوانید می خوانید؟»
- «لازم است حتما سر به سر من بگذارید؟»
- « نه .من چنین قصدی ندارم.من فقط می خواهم یک شعر بشنوم.اگر دوست ندارید ملزمتان نمی کنم.» ))

نوشتم:
« بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه نا خوشم بی تو»
***
باد کاغذ رو انداخت زمین .خم شدم.زیر میز یه قاب عکس به پشت افتاده،برش می گردونم:
خالیه!
***
از خواب می پرم.مادر با نگرانی میگه: « -و فاصله،تجربه ای بیهوده ست- یعنی چی؟؟؟»

***
بارون.رگبار.طوفان.رعد و برق…!
راستی می دونستی از رعد و برق در شب می ترسم؟؟؟باز هم باد وباد و باد و…
میدونم چی کار می خواد بکنه.میگم:«هیس!ارومتر،چه خبرته؟»
ناله میکنه…زوزه میکشه…
سایه رو دیوار تا اطلاع ثانوی کوتاه کوتاه میشه…
***
دوباره کبریت میزنم:
یک شمع سیاه برای من و یک شمع سیاه برای من…






+ نوشته‌ی سمیرا.
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384
من و غزل...
غزل:
یا حق!


گرزری و گر سیم زراندودی باش
گر بحری و گر نهری و گر رودی باش
در این قفس شوم چه طاووس چه بوم
چون ره ابدی ست هر کجا بودی باش
«اخوان»


من:

(( - اینجا محل زایش و مردن ستاره هاست.
- من نمی دونستم ستاره ها هم می میرن!
- خیلی از این ستاره هایی که الان تو اسمون
میبینی سال ها پیش مردن...
- پس جرا هنوز پر نورند؟؟؟
_چون فاصله شون از ما خیلی زیاده این طور
به نظر میرسه.
_ یعنی خیلی دورن؟
_ «خیلی دور ،خیلی نزدیک» نسبت به ما دور
و نسبت به کهکشان های دیگه نزدیک...))

«خیلی دور خیلی نزدیک»با این یه تیکه اش کلی
روحم تازه شد!


پیوست:این یه تیکه از یاد داشت های من و غزل
بود سر کلاس!

فعلا ،یا حق!
+ نوشته‌ی سمیرا.
دوشنبه هفدهم مرداد 1384
زنده بمان...
بيست و چهار ساعت در خواب و بيداری

متنی که از راديو فردا پخش شد


خانم معصومه گنجی،
تازه‌ترين گفتگوی شما را خواندم، و دلم لرزيد.
دلم لرزيد که گفته بوديد: «دوستان اكبر گنجي او را تحت فشار قرار دهند تا اعتصاب غذاي خود را بشكند.» شايد بيش از همه حق داريد هرگونه با اين چهره‌ی ملی سخن بگوييد، تحمل 2100 روز دوری از همسری که رفته است برای ‌ما آزادی بياورد، پيش از همه، شما را ويران می‌کند، دوری از مردی که نمود مبارزه و نماد آزادی‌ست، تلخ‌ترين لحظه‌های عمر يک ‌نوبتی شما را رقم می‌زند. هيچکس تنهايی و دربدری شما و دختران‌تان را درک نمی‌کند، مگر مادر صبور و مهربان آقای گنجی. مگر مادران غمگين هزاران زندانی که رفتند و بازنيامدند.
نه. گرچه طعم رنج را چشيده‌ايم، اما مانند کسانی که در آرزوی آزادی پدر يا مادر سوختند آه نکشيده‌ايم. آنقدر آدم در آن تاريکخانه‌ها پرپر شدند که سينه‌ی گورستان محراب مادران است ايران. هرگز آه منتظران جايی فراز نشد، که ديوار استبداد امروز مه‌آلوده‌ی همين آه‌ است. برای همين سياه است.
سر آن ندارم قلم را بگريانم، اجازه می‌خواهم گفته‌ی شما را لَختی بگردانم؛ بنابراين «ما دوستان اکبر گنجی هستيم، و ما هرگز او را تحت فشار قرار نمی‌دهيم، حتا به مهر.
ما دوستان گنجی از او خواهش می‌کنيم. از او خواهش می‌کنيم که زنده بماند و ما را تنها نگذارد. اين راه بدون او مردی را کم دارد که پرچم مبارزه در دست اوست. به همين خاطر به او نمی‌توان گفت چه کند، نمی‌توان مسيح را با چرمبافی دوستانه زير فشار گذارد که صليب خويش بر تپه‌ای فراز کند، تنها می‌توان از او خواهش کرد که زنده بماند.
لطفاً به او بگوييد: آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد.»
با احترام/ عباس معروفی (ساعت 14)
+ نوشته‌ی سمیرا.