تبليغاتX
نقش پرنيان
شنبه بیست و ششم شهریور 1384
سکوت

سکوت ،یعنی انتظار...

به احترام تو یک دقیقه سکوت!

اما ...نه!

برای تو  که میلیون ها سال نوری از من بزرگتری یک دقیقه، زیادی اپسیلون ِ!

                                              ***

به احترام تو تا :

تاریک ِ امروز...

خیال ِ  فردا...

و روشن ِ پس فردا...

به احترام تو از همیشه تا همیشه...

 

                                                                 سکوت...!

پ.ن:عالیجناب تولدتون مبارک!

+ نوشته‌ی سمیرا.
شنبه پنجم شهریور 1384
آِّبی
***نوشته بود:

(( رفته رفته به حجم بودنت و وزن زمانی که نیستی توی ذهنم داره افزوده میشه.
دِ لا مذهب تو چی هستی؟؟؟ طوفان؟شاید هم یاس؟یا غوغا؟
نه! نه! نه! هیچ کدوم!
«تو فقط خودت هستی !همین...»
کاش..کاش می فهمیدی با چه ذلتی سر از سجاده بر میدارم.«بازیچه کودکان کویم کردی...» نمی دونم سنگینی چیه. گناه؟؟؟
نمی دونم !شاید هم سنگینی دست های تو رو شونه هام...شب و روز رو یکی در میون رج میزنم.تنگی نفس گرفتم.دائما به شماره می افتن.فضا سازی نمی کنم. مبالغه هم نمی کنم.ارایش صحنه هم نیست.
« اینا همه واقعیت های با خیال تو زندگی کردن هست...!»
همه چیز تو میشه !!! و بعد فرزند انسان ،از عقل پوشیده...دیوانه...سوجی ...و مجنون میشه...
بس دیگه...سنگینی حرفات ادم رو خاک میکنه،سنگینی حرفاش کمر ادم رو میشکنه.
خدایا! یادت هست بهت چی گفتم؟«این بنده ات بد جوری همه وجودم رو به لرزه در می یاره.»
یادت هست ازت چی خواستم؟«می خوام فقط یک قدم بر دارم...یک بار برا همیشه...»
اما من بی اجازه ات هیچ غلطی نکردم.
استاد!یادت بخیر...!
همیشه می گفتی: این عشق که ادم ها رو کودک میکنه و در مقابل دوست داشتن که اون ها رو ویران میکنه و دوباره میسازه و تازه میشن «خلیفة الله».حواستو جمع کن محکم تر شی نه سست تر.» ... یادمه! حواسمو جمع کردم!
یادته من هم گفتم:« ادم ها همشون دو تا معشوق دارن.»
و تو گفتی:« او با ماست!»
گفتم:« ثانی هم از ما میشه...!»

بیبن تو که هیچ موقع نه فریاد منو شنیدی نه نجوامواما اینو بخواه که بشنوی:
« همه عمر دیر بودیم و دیر دیدیم و دیر شنیدیم و دیر گفتیم و دیر فهمیدیم ،ولی امروز زود امدیم زود گفتیم.»
همین... ))


***نوشتم:

(( کاغذهای قرمزت این دفعه آبی بودن...
و من فقط از هجوم حقیقت دوباره و دوباره ودوباره به خاک افتادم...
همین... ))
+ نوشته‌ی سمیرا.