
همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي
خواب ديدم در كنار معشوقي هستم كه اصلا او را نمي شناختم! در خواب حس شادماني وصل مرا از خود بي خود كرده بود.
هنگامي كه از خواب برخواستم به اين انديشيدم كه آن شيريني و حلاوت وصل را چگونه دوباره بيابيم؟؟؟
من كه نمي دانستم او كيست، از كجا آمده بود و در كدامين سرزمين به دنبالش بايد مي گشت؟
در همين افكار بود كه به اين رسيدم: وجود معشوق در عشق شايد خيلي هم ، حائز اهميت نباشد!
بررسي كردم و ديدم كه من، هر چند در عالم رويا، اما بدون شناخت صحيحي (حداقل ظاهري) از معشوق به شناخت خوبي از عشق رسيده بودم. به آرامشي رسيده بودم كه پي آمد عشق بود نه معشوق. البته وجود معشوق قابل انكار نيست. ليكن؛ جملگي وسيله هستند براي وصل به عشق.
اكثريت مردم از معشوق تعبير به آرامش مي كنند در حاليكه حقيقت اين نيست! به كسي گفتم كه عاشق عشق باش نه معشوق!
گفت: چطور و چگونه؟ آيا چنين چيزي امكان دارد؟ هرگز! وقتي در عشق معشوق غرقه شوي، سراپا مي شوي معشوق!
در اين حال نام تو كه عاشق بود و نام او كه معشوق، چه اهميتي دارد؟ تاييد وحدت شما مي شود: عشق!
معشوق نيز، خود، عاشقي است. چنان كه اگر نبود، هرگز نمي شد كه عاشقش شوي.
بدون عاشق و معشوق، حقيقت عشق هم چنان به خودي خود پا بر جاست و هيچ گونه احتياجي به اثبات نيز ندارد.
حقيقت زيباست و زيبايي حقيقت است.
حقيقت حق تعالي يكي است و جاودانه. اين حق احتياجي به اثبات من و تو ندارد اما من و تو محتاج آنيم!
تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد دگران روند و آيند، تو همچنان كه هستي