تبليغاتX
نقش پرنيان
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
من که نمی دانستم او کیست؟

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي                        كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي


خواب ديدم در كنار معشوقي هستم كه اصلا او را نمي شناختم! در خواب حس شادماني وصل مرا از خود بي خود كرده بود.


هنگامي كه از خواب برخواستم به اين انديشيدم كه آن شيريني و حلاوت وصل را چگونه دوباره بيابيم؟؟؟


من كه نمي دانستم او كيست، از كجا آمده بود و در كدامين سرزمين به دنبالش بايد مي گشت؟


در همين افكار بود كه به اين رسيدم: وجود معشوق در عشق شايد خيلي هم ، حائز اهميت نباشد!


بررسي كردم و ديدم كه من، هر چند در عالم رويا، اما بدون شناخت صحيحي (حداقل ظاهري) از معشوق به شناخت خوبي از عشق رسيده بودم. به آرامشي رسيده بودم كه پي آمد عشق بود نه معشوق. البته وجود معشوق قابل انكار نيست. ليكن؛ جملگي وسيله هستند براي وصل به عشق.


اكثريت مردم از معشوق تعبير به آرامش مي كنند در حاليكه حقيقت اين نيست! به كسي گفتم كه عاشق عشق باش نه معشوق!


گفت: چطور و چگونه؟ آيا چنين چيزي امكان دارد؟ هرگز! وقتي در عشق معشوق غرقه شوي، سراپا مي شوي معشوق!


در اين حال نام تو كه عاشق بود و نام او كه معشوق، چه اهميتي دارد؟ تاييد وحدت شما مي شود: عشق!


معشوق نيز، خود، عاشقي است. چنان كه اگر نبود، هرگز نمي شد كه عاشقش شوي.


بدون عاشق و معشوق، حقيقت عشق هم چنان به خودي خود پا بر جاست و هيچ گونه احتياجي به اثبات نيز ندارد.


حقيقت زيباست و زيبايي حقيقت است.


حقيقت حق تعالي يكي است و جاودانه. اين حق احتياجي به اثبات من و تو ندارد اما من و تو محتاج آنيم!


تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد                            دگران روند و آيند، تو همچنان كه هستي

+ نوشته‌ی سمیرا.
یکشنبه دهم مهر 1384
شوخی های خدا!
رفتی؟نامرد!
رفیق نیمه راه نبودی.واقعا، رفتی شهر آرزوها؟؟؟ بی من؟ مدینه ی فاضله؟
می دونم مدینه فاضله ات کجای این جغرافیاست! اما این رسمش نبود.من هم از روی رسمش بازی نکردم اما تو،بد جوری نقره داغم کردی...
«چه کنم با دل تنها؟چه کنم با غم دل؟چه کنم با این غم؟ دل من،ای دل من...»


تب دارم.مادر میگه:«نه! تب نداری.پاشو ! پاشو!..بسه...» .خدایا!چرا هیچ کس نمی فهمه که من تب دارم.به خدا حالم خوب نیست.نمی تونم از رو تخت تکون بخورم.
یکی داره در میزنه می یاد تو.تو هستی!
میگم:«دستم رو بگیر، شاید تو بفهمی من تب دارم».دستم رو که میگیری آتیش می گیرم.
میگی:«من از تو داغ ترم ،نه؟!»
سری به آره تکون میدم.
میگی :«می دونستی که فقط من می فهمم تو تب داری و تو فقط می فهمی من تب دارم؟ »
فریاد میزنم :«آره!خیلی وقته که میدونم...» از دهنم فقط یه مشت حباب میاد بیرون.خفه نشم؟؟؟
وقتی دو دستی دستامو میگیری ، با هم اتیش میگیریم...
هم من رو می سوزونه...هم تو رو می سوزونه...
با هم خاکستر میشیم.تو زودتر از من و من زودتر از تو!


یکی داره در میزنه می یاد تو.من هستم.
میگم:«این هم از شوخی های از خدا بود ،نه؟»
میگم:«آره!یه رویای قدیمی.یه تنهایی ربوده شده بود...همین!»
میگم:«کجاست؟»
کسی هم صدای تو از ایینه میگه:«مدینه ی فاضله...عبور باید کرد!»
میگم :«این هم یه شوخیه؟؟؟»
میخندی و میگی:« نه!»
میگم:«این ایینه رو بشکنم به تو میرسم؟»
میگی:«نه!»


چند کیلومتر اون ور تر خواب ماموران آتشنشانی با صدای گوش خراش آژیری آشفته میشه....
+ نوشته‌ی سمیرا.