به پسر بچه ای فکر میکنم که با هلیکوپترش بازی میکرد .ناراحته از اینکه چرا این واقعی نیست ....
....
.......
...........
پنجره رو یه هواپیمای واقعی می شکافه و می یاد تو...
به پنجره ایی فکر میکنم که ازش اتش زبونه میکشه...
به ساختمون سوخته ای فکر می کنم که الان مسکوت مونده...
به غربت این ادم ها....
این همه جنازه...
دوست ...رفیق...همکار...همسر....
و به خودم...و به این ملت بد بخت...تا به کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهم نیست...دیگه هیچی مهم نیست...
خدایش بیامرزاد...