تبليغاتX
نقش پرنيان
سه شنبه پانزدهم آذر 1384
....
به پسر بچه ای فکر میکنم که با هلیکوپترش بازی میکرد .ناراحته از اینکه چرا این واقعی نیست ....
....
.......
...........
پنجره رو یه هواپیمای واقعی می شکافه و می یاد تو...
به پنجره ایی فکر میکنم که ازش اتش زبونه میکشه...
به ساختمون سوخته ای فکر می کنم که الان مسکوت مونده...
به غربت این ادم ها....
این همه جنازه...
دوست ...رفیق...همکار...همسر....

و به خودم...و به این ملت بد بخت...تا به کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهم نیست...دیگه هیچی مهم نیست...

خدایش بیامرزاد...
+ نوشته‌ی سمیرا.
پنجشنبه دهم آذر 1384
شاید یک اتفاق...
شاید چیزی که مجبورم کرد بنویسم یه اتفاق باشه... چه اتفاقی؟؟؟
... خود کشی یه ادم...
توی این شهر هر روز خیلی ها این تصمیم رو میگیرن من اما دیشب از یکیشون با خبر شدم.
همیشه به این فکر کردم که واقعا چه اتفاقی باید بیفته که یکی بخواد خود کشی کنه؟
دیروز چند کیلو متر اون ور تر سینایی می خواست خودشو از یه ساختمون 12طبقه پرت کنه پایین...
چرا شو من نمی دونم...اما هر چی بوده دلیل خوبی حتما نبوده.
چرا ادم باید بخواد بره؟مایوس شده بود؟از کی؟از اون که اخر همه چیزه؟یا از این همرهان سست عناصر؟
از یکی پرسیدم میدونی نا امیدی گناه کبیره اس؟و نمی دونست .خیلی ها نمیدونن...
اون می خواد تو باشی...اگر انتهای جباریت هم که باشه...اصلا شاید بخواد تو زجر بکشی...تحمل کن فقط به خاطر خودش...
عاشق ما بود که ما را خلق کرد .همه ی ما هم عاشق اوییم...عشق پنهان...
...بسم الله الرحمن الرحیم...
+ نوشته‌ی سمیرا.