تبليغاتX
نقش پرنيان
یکشنبه هجدهم دی 1384
شبح رویایی!

داشتی تو شلوغی بازار روزمرگی ها گم میشدی،اما:

چی شد که اون خواب لعنتی رو دیدم،نمیدونم.دیدم الله ِعقیق من تو گردن تو ِ.کفری شدم، خواستم که پسش بدی.

ندادی و من هم از گردنت کشیدم. زنجیر پاره شد، عقیق افتاد و گم شد...

من گریه کردم،تو ماتت برد.

 تو می دونستی اگر من نباشم و تو باشی اون فقط تو گردن تو .

 چه اتفاقی افتاد؟  پاره شد...گم شد...

رشته ی محبتت را پاره میکنم شاید گره بخورد، نزدیکتر شویم.

   اما...پاره شد...وگم شد...

اگر تو فاتح باشی اون غنیمت توست...

اما تو که نبودی...تو که خیلی وقت پیش بار و بنه ات رو بستی رفتی!

نگو که یادت نیست...راست بگو... نهان مکن...پشت به عاشقان مکن!

وقتی رفتی برات دعا کردم.دعا کردم که همه چیز هم، با تو رفته باشه.دعا کردم که ای کاش این یادگاری های کهنه رو هم گوشه ی چمدونت برده باشی!

 

از خواب که پریدم باد پنجره رو به بهم میزد.باد زمستون مثل سیلی می مونه.

چرا زدی؟تو که زدی،چرا نموندی وندیدی کبودیشو؟

 محرم نزدیکه؟آره!

می ترسم...میترسم از اینکه باد بخواد مرثیه خونی کنه!

شام غریبان یادته؟راست بگو...نهان مکن...پشت به عاشقان مکن!

اون شب از تو برای کسی قصه میگفتم.اول قصه گفتم:فقط یکی بود!

اون شب به سوختن شمع زنی خیره بودم.

اون شب یه شبح دیدم و بعدا فکر کردم که مالیخولیایی شدم!

دریغ و درد که همه ی اون مدت یخ درونت توی کوچه پشتی داشت آب می شد.آب شدن ادم ها که اخرین برگ برنده شون نیست .پس چرا صدام نکردی؟

اون شب منو نگاه می کردی که چه خوب قصه میگم و خواستی که از"تو"برات قصه بگم.

اون شب به زنی شمع تعارف کردی.

اون شب مثل سایه می رفتی و می اومدی.دعا میکردی که من باور کنم یه شبح دیدم.

اخرین علامتی رو که دیدم یادم نمی ره...

                                                          یه شبح روِِیایی!

چرا اینا رو تا نکردی بذاری کنج غربتت؟

بعضی آدم ها تو تنهایی غربت می میرن و بعضی دیگه تو غربت تنهایی!

تو از دسته ی دومی!

 

من که پاکن خریده بودم.یه پاکن نو ،و تو رو هر جای دفترم که بودی پاک کردم.

اما یه صفحه پاک نشد...

                                    دهم محرم...

 

 

پ.ن:"حکم" رو دوست ندارم اما ازش ممنونم که اون ترنم موزون حزن رو دوباره در من نواخت!

پ.ن: داستان!ما رو بخونید!

+ نوشته‌ی سمیرا.
جمعه شانزدهم دی 1384
خواهم گفت!

دلیل برای زندگی؟برا زنده موندن؟
همین الان یکی پرسید.
میگم...
+ نوشته‌ی سمیرا.
شنبه دهم دی 1384
کات!
بگذارید صریح باشیم.رک بگیم.حاشیه نریم...چه می دونم، کنایه نزنیم.
کنکوری کی میگیم چیه؟می خواد من به کجا برسونه؟یا تو رو؟ اول سال به معلم بینشمون گفتم تو قبر که بذارنم ازم نمی پرسن کدوم دانشگاه میرفتی؟؟؟میگن ادم بودی یا زندگی ات پست تر از زندگی یه سگ بوده؟ برام عجیب بود که این که یه معلم بینشه چقدر دم از پول میزنه.حال منو واقعا بهم زده بود.
همه میگن ضرب المثل همرنگ جماعت شو الان دیگه صدق نمیکنه اما به خدا که همه مثل هم دارن زندگی میکنن.من اگه نخوام مثل تو باشم باید کی رو ببینم؟من می خوام خودم باشم.دلم میخواد ایده ال خودم باشم.چرا همش باید خودم رو با تو مقایسه کنم؟
من اگه شبیه تو باشم هیچ وقت کسی عاشق نمیشه،کسی زنده نمیمونه...
دانشگاه یکی از راههای ادم شدن.اما تنها ترین هم نیست.
این یه سال پیش دانشگاهی حداقل فایده اش برا من این بوده که فهمیدم زندگیه چند سال قبلم بیشتر شبیه عیاشی بوده.فهمیدم چه دیر خودمو شناختم...فهمیدم چه بی خیال بودم...
کودک درون نه من، بلکه همه هیچ وقت نمی میره.شاید خیلی هم شیرین زبون تر و دوست داشتنی تر شده.

ای کاش فقط یادمون نره اگه درس میخونیم ،اگه کار میکنیم،اگه ...اگه زنده ایم چرا زنده ایم.

صندلی رو لب باغچه بگذاریم و به میزانسن عشق و تنهایی فکر کنیم.
کات...
+ نوشته‌ی سمیرا.
پنجشنبه هشتم دی 1384
مار من ما...


مار هایی رو که پوست می اندازن رو دیدی؟

من شبیه اون شده ام!
پوست انداختم...

میگن این یعنی بزرگ شدن...

بدرود کودکی من.......

تا در سکوتی بی درد دوباره "تو" شوم...
+ نوشته‌ی سمیرا.