مدتی است که در و پنجره را به روی بشریت میبندم و اندوهم را بلند بلند برای خودم تعریف می کنم
تا یادم نرود...که تنها هستم...و این واقعیت دارد!
در حال حاضر مثل ادمی هستم که وسط بیابون گرفتار گردباد شده.هیچ چیز شاید روشن نیست.
امسال من از دیدن ماهی های عید ناراحت می شم.انفجارهای چهارشنبه سوری عذاب اورن.
از شنیدن خنده ی مردم تو خیابون گریه ام میگیره.
اصلا چند وقتی است دنبال جایی می گردم که کسی به گریه کردن آدم کاری نداشته باشه.فکرکردم
شاید بهشت زهرا خوب باشه.حیف که اونجا نمی شه داد زد.شاید هم بشه!
امسال!ای کاش هر لحظه اش یه سال بگذره.ملالی نیست اگه حتی،ملال اور هم باشه!
نوید گفت نگیم از پایان مدرسه.من میگم بگیم از پایان دنیا...!
ایا خاطره شدن راحته؟فراموش کردن چی؟
بچه که بودم فکر می کردم چی می شد اگه یه روز همه ی مردم دنیا ساعت هاشون رو دور بیندازن؟
تاریخ رو فراموش کنن؟
بچه که بودم فکر می کردم چی می شد اگه یه عالمه اسکناس چاپ می شد و به همه می دادن؟
بچه که بودم...
هنوز هم هستم...
هرگز خودم رو فراموش نمی کنم...
بدرود!