تبليغاتX
نقش پرنيان
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
چهار شنبه سوری!
- می خوای امروز رو درس بخونی؟
- آره!
- آخه با این همه سر و صدای چهارشنبه سوری مگه می...
- گفتم می خوام درس بخونم!

می یام تو اتاق عکس دسته جمعیه کلاسمون رو که امروز تازه دادن نگاه می کنم.
روی چونه ی من یه لکه سفید افتاده.احتمالا تو چاپ مورد پیدا کرده.
سرداری – معلم فیزیکمون –داشت می دید عکسو صدام کرد گفت بیا! گفتم بله؟
گفت چی داشتی می خوردی تو عکس؟چرا به من ندادی؟!!
می گم:هیچی به خدا آقای سرداری!پاپوش دوختن!
می خنده! من هم!
عکس رو می چسبونم تو یه کارت تبریک عید.پایینش می نویسم:
سال نوت مبارک! چهارشنبه سوری بیست وسوم اسفند سمیرا رستگار پور
مامانم با یه بشقاب پرتقال خونی می یاد تو.
- واسه کی مینوسی؟
- برا خودم!
- وا!!! خل شدی؟!! بخور!
- مرسی! نمی خورم.(یه چیزی تو گلوم قلنبه شده آخه!)
اصرار می کنه.مثل آ دم های اولیه پرتقال را به نیش میکشم!
- چته؟چرا مثل افسرده ها می خوری؟
- هیجی! (مگه اونا چه جوری می خورن؟!)
- با کی دعوات شده؟
- هیچ کس!
- چی می خوای؟
- هیچ چیز!!!
گریه ام میگیره...اشکام قل می می خورن ،میافتن رو شلوارم.چه خوبه شلوارم سفیده!
لکه های قرمز پرتقال اما...!
- آخه سال تموم شد...مدرسه تموم شد...همه چی تموم شد...خب آدم ناراحته دیگه!
- آدم که نباید اینقدروابسته ی آدم ها باشه!
یاد سرداری می افتم.کلی رفیقیم آخه!
- من وابسته ی آدم ها نیستم.من وابسته ی یه زندگی ام.من ۱۲سال این طوری
زندگی کردم،سخته خب...
- اشکال نداره.میری دانشگاه.چیزهایی بهتر از مدرسه پیدا می کنی.
- می دونم اما...
گریه امان نمی ده.میرم پشت پنجره.تو کوچه یه صندلی وسط آتیشه.صحنه ی جالبیه
چون هنوز نسوخته.فکر میکنم جالب بود اگه میشد روش بشینیم.
گریه امان نمی ده...
از اتاق میرم بیرون...

پ.ن:دوستان عزیز نگران نباشید !اندوه هم یه احساسه.مثل شادی،اونم میره!
تا حالا کسی از گریه نمرده! بازم مرسی از نگرانیتون!
پ.ن:نیلوفر عزیز !خوبه لا اقل تو میدونی که من آدم گریه برا کنکور نیستم!
پ.ن:بعضی از کامنتها لج درارن!
دردیست غیر مردن کاین درد را دوا نیست!
+ نوشته‌ی سمیرا.
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
بودم ،هستم ،اما نمی دونم خواهم بود یا نه؟
مدتی است که در و پنجره را به روی بشریت میبندم و اندوهم را بلند بلند برای خودم تعریف می کنم
تا یادم نرود...که تنها هستم...و این واقعیت دارد!
در حال حاضر مثل ادمی هستم که وسط بیابون گرفتار گردباد شده.هیچ چیز شاید روشن نیست.
امسال من از دیدن ماهی های عید ناراحت می شم.انفجارهای چهارشنبه سوری عذاب اورن.
از شنیدن خنده ی مردم تو خیابون گریه ام میگیره.
اصلا چند وقتی است دنبال جایی می گردم که کسی به گریه کردن آدم کاری نداشته باشه.فکرکردم
شاید بهشت زهرا خوب باشه.حیف که اونجا نمی شه داد زد.شاید هم بشه!
امسال!ای کاش هر لحظه اش یه سال بگذره.ملالی نیست اگه حتی،ملال اور هم باشه!
نوید گفت نگیم از پایان مدرسه.من میگم بگیم از پایان دنیا...!
ایا خاطره شدن راحته؟فراموش کردن چی؟
بچه که بودم فکر می کردم چی می شد اگه یه روز همه ی مردم دنیا ساعت هاشون رو دور بیندازن؟
تاریخ رو فراموش کنن؟
بچه که بودم فکر می کردم چی می شد اگه یه عالمه اسکناس چاپ می شد و به همه می دادن؟
بچه که بودم...
هنوز هم هستم...
هرگز خودم رو فراموش نمی کنم...
بدرود!
+ نوشته‌ی سمیرا.