تبليغاتX
نقش پرنيان
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385
سمیرا، سلام!
بیست و پنجم تیر ماه هزار وسیصد وهشتاد و پنج

امشب شاید دقیقا خوابم نبره...گاهی اوقات آدم از یه چیزهایی ذوق مرگ میشه ،در همین حال ذوق مرگی آرزو میکنه که ای کاش لحظه ی مرگم همین الان بود.گاهی اوقات از ته دلت لبخند می زنی و همزمان هم با تمام وجودت گریه می کنی.نمی دونی چرا و به چه دلیل اما می دونی لازمه.
نمی دونم تا حالا برات پیش اومده که وقتی تو یه جمعی هستی یه لحظه به خودت بیایی و فقط برای یه لحظه تو ذهنت، روحت از بدنت جدا بشه ،بری دورتر و خودت رو تماشا کنی.بیبنی چه شکلی هستی؟چه جوری حرف می زنی؟چه مدلی می خندی؟
برای من که پیش اومده و اغلب اوقات اصلا از خودم خوشم نیومده.
اینجاست که یهو با خودم میگم من اون وسط چی کار میکنم؟ اینها کی ان؟این چه حرف هایی که داریم می زنیم...یه لحظه صبر کن!من کیم؟؟؟بعد برای خودم تکرار می کنم:سمیرا...سمیرا...سمیرا...و اینقدر میگم تا کاملا این سمیرا برام بی مفهوم بشه و می پرسم:« سمیرا یعنی چی ؟؟؟»
در این جور موارد یه ایینه پیدا می کنم و اینقدر به خودم زل میزنم که می پرسم این کیه دیگه؟ تا حالا ندیدمش!
حالا شاید موقعش باشه که شک کنم اصلا هستم یا نه؟نکنه اینها همه خیالاته؟
از این فکر دیگه دیوونه می شم...تو ذهنم داد می زنم:« آخه ای خدا این چه دردیه...»
ناگهان مثل این آدم هایی که یهو حافظه شونو بدست می یارن می بینم چیزی شبیه اسمم بود.دوباره تکرار می کنم :«آخه ای خدا این چه دردیه ...آخه ای خدا...ای خدا...ای خدا...خدا...خدا...آره خودشه اسم من همینه!»
حالا می بینم که چه لحن تازه ی محزونی!
شاید برای سور دوباره پیدا کردن خودم دو رکعت نماز شکر بخونم.
حالا ساعت شنی رو بر می گردونم...همه چیز به حالت اول بر می گرده!
سمیرا، سلام!

***خیلی وقته که دیگه خوب نمی نویسم.شرمنده!
***دست نوشت های روزانه ی من هم مثله نامه است! همیشه کسی هست که باهاش حرف می زنم.
***من به مدرسه معتاد شدم! افسردگی نگیرم خوبه.
***ابری نیست...بادی نیست...حرفی هم نیست!
+ نوشته‌ی سمیرا.
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
شاید ما هم بشکنیم...
رو آیینه بغل ماشینها دیدی نوشته:« اجسام ،از آن چه در آیینه می بینید به شما نزدیک تر هستند.»
ما که تو این آیینه فقط خودمونو می بینیم.میشه گاز بدی ،غافلگیرمون کنی و آیینه رو از جا بکنی؟؟؟
آیینه رو بشکن ...هزار تیکه اش مال تو، یه تیکه اش که تو رو نشون بده مال من...

پ.ن:کوله پشتی امشب فوق العاده بود!


عشق
پير نمی‌شود
جا می‌افتد
شراب
کهنه می‌شود.

در آينه برف می‌بارد
سفيد می‌کند
هرچه پرکلاغی‌ست
و بوی نارنجی تو
راز خواهد ماند.

«عباس معروفی»


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته‌ی سمیرا.
یکشنبه هجدهم تیر 1385
اجازه هست؟!
...خدا در بهشت زن ها و مردها رو جفت جفت افرید.
بعد از هبوط آدم ها به روی زمین،اون ها همدیگر رو گم کردند.
برای همینه که همه به دنبال جفت خودشون می گردن...

(ازدواج به سبک ایرانی)
*** با خودم فکر کردم حالا که دیگه کاری نداریم میتونیم بریم عاشق شیم؟
***خیلی ها گفتن که این کنجکاویت کار دستت میده.نمی دونم!!!
***اندر مسائل عشق و عاشقی حدیث زیاده.می نویسم حالا!



بی‌مقدمه
چه بی مقدمه در من شروع تو پیداست
و صادقانه بگویم که در دلم غوغاست
چه دیر دیدمت اما چه زود دل بستم
به لحن شرقی چشمت که این چنین گویاست
هزار شعر نگفته به گوش من خواندی
و شاعرانه شنیدم که لهجه‌ات شیداست
رسیده‌ای ز "ندانم کجا"ی کشور عشق
که ماورای مدار کبود غربت‌هاست
چه کودکانه تورا بی‌قرار می‌خواهم
اگر چه گفتن ِخواهش خلاف عادت ماست
شگفت آوَرَدَت این صراحتم اما
نمانده فرصت کتمان و شعر بی‌پرواست
و بی‌مقدمه آن سان که خوب می‌دانی
ز واژه واژه‌ی سرخش، نهفته‌ها پیدا

ویدا فرهودی
+ نوشته‌ی سمیرا.
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385
تولدم مبارک!
***کنکور هم تموم شد.خوب یا بد!
18***سالمون هم شد!
***(روز تولدم به بابام گفتم شمع 17 بخره!بعد همه مسخره ام کردند که بابا دیگه بزرگ شدی.از قصد این کارو نکردم.اما ظاهرا و باطنا نمی خوام بزرگ شم!!!)
***(کی گفته 13 نحسه؟!غلط کرده هر کی گفته!)
+ نوشته‌ی سمیرا.