تبليغاتX
نقش پرنيان
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385
فقط باش...همین!
<١>
چند وقتیست که دنبال چیزی می گردم که خودم هم نمی دونم چیه؟!
ظاهرا زندگی جاریست...اوضاع مرتب است!
اما باطنا چیزی کمه...چیزی شبیه تو...

<۲>
چته؟!چی شده؟
دِ لعنتی حرف بزن خب! یه چیزی بگو...بگو چه مرگته؟!

<٣>
مرگ؟!
تو...

<۴>
یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند،نمی شود گفت،آدم را مسخره می کنند.
اینو صادق می گه...من هم می گم مثل اینکه آدم تو را دوست داشت باشد...!

<٥>
باد می آید...پرده را کنار می زند.
تو اینجایی...تو خوبی.
یک آدم خوب و ساده!

<٦>
راستی! من ...تو...
رها کن،هیچ!
فقط باش...همین!

<٧>
هستم...
فقط باش...همین!



***بی ربط به هر گونه شخصیت حقیقی و حقوقی...کلک خیال!
+ نوشته‌ی سمیرا.
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385
از لا به لای خاطرات2

"سه شنبه ١فروردین ١٣٨٥

سال نو مبارک!جمله ایی کلیشه ای اما چه کنم که سالی یه باره!...دعا می کنم برای همه ی اون هایی که با تموم بزرگی شون در ذهن کوچک من جا دارن...بیست وششم جای یک ماهی قرمز تو اکواریوم خالی بود!

 

پنج شنبه ٣فروردین

به ژینوس میگم اگه دو دنباله ، هر دو همگرا باشن چی میشن؟!میگه اگه تعدادشون متناهی باشه...کلی خندیدیم...

مجبورم! می فهمی،مجبورم!

خواننده اردو:بنیامین!!!

 

جمعه ۴فروردین

مثل روز اول اردو نیست.مامانم داره به مهمونا میگه سمیرا اعتماد به نفسش زیادی بالاست.من مثلا الان خوابم!بابام امروز منو جا گذاشت !صبح اول صبحی داشت هوا رو می برد مدرسه.کلی تو کوچه دنبالش دویدم تا فهمید سوارم نکرده! کلی با بچه ها خندیدیم!!!

 

چهار شنبه ۹ فروردین

همه چیز مثه ورق خوردن صفحه های این دفتره...تلخه؟ اگه نباشه،شیرین هم نیست!

ما از درون آدم ها چه بی خبریم...چه تلخ!کاش می شد گریه کرد بی آنکه کسی بپرسه افسرده ایی؟!

دلم برا مدرسه تنگ شده...خیلی عادت کردیم...زنگ های تفریح فقط حرف معلم هاست!به سرداری هم عادت کردیم،دلم برا اون هم حتی تنگ شده...واقعا مجبورم!!!

 

پنج شنبه ١٠فروردین

پایان اردوی نوروزی!

امروز رو پیچوندیم،جلسه نقد بود هر چی رو دلمون مونده بود بهم گفتیم.بماند که چند بار تا پای دعوا هم رفت

اما در انتها خیلی خوب شد.حالی کردم که همه ازم تعریف کردن.مشکلات همه بر می گشت به بهار .خوب شد که نبود!

 

شنبه ١٢فروردین

امروز روسریمو مدل وفا بستم رفتم بیرون.تجربه جالبی بود! عکس العمل مردم مخصوصا پسرا جالب بود .یه سری نگاه نمی کردن اما یه عده هم بدتر!

برای انتخاب همیشگی این مدل به فکر بیشتری نیاز دارم...

 

چهارشنبه ١٦فروردین

رفتیم مدرسه.خوب بود!

مامان ملک هم اومد.کلی سوغاتی!!!

من چقدر به این علامت تعجب علاقه دارم!!!!!

 

شنبه ١٩فروردین

امروز سرداری داشتیم.سر کلاس یه لحظه به این فکر کردم که واقعا این کیه؟چرا یهو اینقدر برای ما  مهم شد؟همین جوری که نگاه کنی هیچ چیز خاصی هم نیستا!

به یه نتیجه ایی رسیدم من فکر می کنم ما (من،غزل،بهار،...)بیشتر از تخیل خودمون راجع به این آدم خوشمون می یاد.شاید اون اصلا اون طور نباشه که ما فکر می کنیم.شاید اصلا مغرور نباشه!

شخصیتش جای کار زیاد داره اما...!

از یه چیز خودم خوشم خوشم می یاد حرفی رو پشت سر طرف می زنم که بتونم جلوش هم بگم.من بهش گفتم که خیلی مغرورین!

جواب خیلی قشنگی داد:"هر کسی اندازه ی خودش غرور داره...من اندازه ی سرداری...تو اندازه ی سمیرا..."

 

یک شنبه ٢٠فروردین

- غزل:«نه آقای الموتی!این سری نه ،اون سری!»

- من: «کودوم سری؟!!!»

ما کلی می خندیم.تاج و الموتی همن طوری بر و بر ما رو نگا می کنن.ندا داره از سرداری سوال می پرسه .حرف منو می شنوه و اونم هر هر! سرداری چپ چپ نگا می کنه .چه حالی می ده که کسی نمی فهمه ما به چی میخندیم!

آخر سال حتما بهش می گیم که «سری» صداش می کنیم!

 

سه شنبه ٢٢فروردین

یه کلاس خالی با نیمکت های در هم بر هم چقدر غم انگیزناکه!

سری بیراه هم نمی گفت.دنیای کوچکی داریم...!

 

 

پنجشنبه۲۴فروردین

آقا چشمتون روز بد نبینه!سکندری خوردم از پله های مدرسه.من با این پام چه کنم فردا سنجش!!!

 

جمعه ٢٥فروردین

وای ی ی ی !نمیدونید چه جور سر امتحان نشسته بودم.خشک شدم!

چه امتحان گندی بود.

ببین چه جالبه! در مورد یه نفر سه دیدگاه مختلف :

من:دوست   غزل:پدر   بهار:؟؟؟(چی می گن به این؟)

 

یک شنبه ۲٨فروردین

خسته شدم از سری! هر چی می شه یه ربطی به این پیدا میکنه.فکر کردم شاید اگه اون نبود بهار بیخودی با من بد نمی شد.امروز تو اون کاغذه که واسه بهار نوشته بودم «خفه شو!» هر چی از دهنم در اومد برای سری نوشتم!

تخلیه ی خوبی بود.

 

چهارشنبه٣٠ فروردین

امروز سگ بودم!

غزل میگه اگه بهار بفهمه...بفهمه...بفهمه ...خب به درک که بفهمه!

رفتم امامزاده صالح. یکی یه پرتقال پرت کرد تو سینه ام .اصلا نگاهش هم نکردم فقط گفت:«بگیرش!»

گرفتم!

 

 

این از اون« لا به لای خاطراتی» بود که شاید تو بگی «اه!چه بی مزه!» اما برا من کلی می ارزه.

البته خوب از یه چیز هاییش هم سر در نمی یارین،اشکال نداره!

نظر بدین، شاید ادامه پیدا کرد...شاید...

+ نوشته‌ی سمیرا.
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385
آفتاب واقعیت

"ای پیدای دور از چشم!"

 

«دیری است تا من می چشم رنجاب تلخ انتظارت را

«رویای عشقت را،در این گودال تاریک،

                                    آفتاب واقعیتکن!»

                                                                                                                        

                                                                                                  شاملو

 

عالیجناب!

میلادتون مبارک!

به امید روزی که هر چه زودتر، در هر جایی که شما اراده کنید شرف یاب شویم.

 

                                                                             

                                                                     ارادتمند،سمیرا رستگارپور

+ نوشته‌ی سمیرا.
چهارشنبه یکم شهریور 1385
از لا به لای خاطرات
چند روز پیش اتفاقی از دم موسسه رسانه های تصویری رد می شدم،رفتم تو.خیلی وقت بود دنبال یه سری بداهه نوازی پیانو بودم .اتفاقا پیدا هم کردم."لحظه ها"اثر کیاوش صاحب نسق.یه شعر خوب هم خودش توش نوشته.بد نیست بخونید.

در انتهای شب نشسته ای
در خاموشی فکر دیگران

گردوغبار روزمره
به گوش خاطرات
ته نشین می شوند.

و تنها تیک و تاک ساعت است
که نفس مانده در ریه هایت را
به نبض تنفس دعوت می کنند.
در بیابان بی افق بی افق نمی دانم
بین نمک شورا به های دشت

و خرده چوبهای همیشه مسافر

لمیده بر ساحل دریا به وداع موج
تا موجی دیگر

به دنبال رد پای باد می دوی
تا به کجا...به نا کجا...

...

...

...
فکر میکنم آدم هایی که با خاطراتشون زندگی می کنن خیلی بد بختن.اگه واقعا این طورباشه من از بد بخت تریناشونم! قسمت هایی از گذشته هست که من خیلی دوستشون دارم و بقیه ی قسمت ها رو حتی یادم هم نمی یاد.
از دوران دبستانم هیچ خاطره ایی ندارم.یه بار به مامانم گفتم من اصلا عروسک داشتم؟مامانم هم خیلی کفری شد!
تو اتاق من بیشتر از هر جای دیگه ی خونه قاب عکس پیدا می کنی.از اون لحظه هایی که شاید آدم اینقدر ذوق مرگ است که در دلش میگه ای کاش در همین حال خوب، می مردم!
احساس می کنم این گم شدن در خاطرات آدم رواز دیگران دور میکنه اینقدر که من ِپر شر و شور می شم یه آدم ساکت که تا وقت گیر می آره میره سراغ خاطراتش و دوباره اونا رو زنده میکنه،دوباره با اونا زتدگی می کنه.شاید من بارها یه خاطره رو برای خودم تعریف کرده باشم ،اونا هیچ وقت دِمده نمی شن.این خاطراتی که میگم شاید فقط برای من جذاب باشن و اگه برای تو تعریف کنم بگی "چه بی مزه!".اتفاقا قشنگی ماجرا هم این جاست...از چیزی لذت ببری که فقط مال خودته...خودِخودت...!
+ نوشته‌ی سمیرا.