تبليغاتX
نقش پرنيان
یکشنبه سی ام مهر 1385
«هیس! می خواهم زندگی کنم!»
نمی دونم تاحالا دچار شدی یا نه؟می پرسی دچار چی؟!
وایسا!الان می گم…
آهان ،دچار یه گردباد!
یه گردباد،که هیچ موقع نمی فهمی از کدوم طرف جغرافیا می یاد، اما می یاد!
اول نمی فهمی که گردباده…به خیال نسیم می گذری…
اما وقتی مثه پیچ امین الدوله دورت حلقه زد اون وقته که می فهمی چه خبره!
وسط گرد باد…این مقوله ای که تو رو از خود خودت هم دزدیده،با خودت فکر میکنی که "مگه بدتر از این هم میشه؟"
اون موقع فقط دنبال در رویی…می گی ای خدا…؟
داد…فریاد…داد نزن بی خودی…کسی صداتو نمیشنوه…همش پژواک صدای خودته…
اما خب! هر چیزی یه روندی داره و هیچ چیز ابدی نیست حتی این گردباد!
تموم شد!
حالا یه نگاه کن به دوروبرت…غبار دور و اطرافت رو تو نشسته.حالا حقیقت اشیا پیداست!
نگاشون کن! قبل از این گردباد اینا این شکلی نبودن…اخه تو هم این شکلی نبودی…حالا قدر زندگی رو می دونی،و سعی می کنی که دیگه فقط توی ذهنت،دلت و…هر از چند گاهی گرد بادی بیاد که با خودت بگی :«هیس! می خواهم زندگی کنم!»


من دچار بودم! یه گردباد…اما نه از نوع ویرانگرش…تداخل سازنده!!!
فکر می کنم حالا حقیقت اشیا پیداست…و حقیقت من!
شاید حالا خودم رو بیشتر از هر وقتی دوست دارم…اینکه آدم از یه آدم دیگه به خودش ختم شه خیلی معرکه است!
…و این زندگی هم چیز خوبیست!

پ.ن- این همه چت و تایپ با موس واقعا قابل تقدیره!




+ نوشته‌ی سمیرا.
شنبه بیست و دوم مهر 1385
زاویه های دلنشین!
سال بلوای عباس معروفی رو ٢سال پیش خوندم.امروزکه دوباره نگاهی میکنم بدم نمی یاد گوشه هایی اش را اینجا بنویسم؛ زاویه های دلنشین!
یاد این افتادم که میگن ادبیات برا اینکه شبیه اون زندگی کنیم...راستی بعضی کتابا چقدر شبیه مان!

× داستان از زبان نوشا است.×
(-:حسینا +: نوشا )
- روزی که سوار کالسکه بودی و مثل باد از جلو چشمام می گذشتی،یادت هست؟ آن روز من حال خوبی داشتم،و داشتم با دو انگشت از جیبم یاس هام رو بیرون می آوردم که تو آمدی و تند گذشتی.بعد من به دخمه پناه آوردم و هی ساختم و ساختم تا این جا پر ازکوزه و خمره و گلدان شد.
+ چرا فرار می کنی؟
- می ترسم.
+ از من؟
- نه،از عشق!
+ مرد که نباید بترسد.
- برای خودم نه،برای تو.
+ غصه مرا نخور.
- یکباره می بینی چیزی مثل سایه همه ی زندگی ات را می گیرد.
+ خوب،بگیرد.
- رسوای عالم میشوی،انگشت نما، نمی ترسی؟
+ هرگز.
- خیلی چیزها را از دست می دهی.
+ به جهنم.
- باز هم فکر کن ، شاید زندگی را بیش تر از من دوست داشته باشی.
+ فکرهام رو کرده ام،تو چه کار می کنی؟
- کوزه می سازم.
+ کسی هم می خرد؟
- جنس خوب می دهم.
+ "می دانم،من هم مشتری شده ام"میخندم
...
- چه فایده ای دارد؟آدم بی چاره ایی مثل من چرا باید بیخود از دم خانه ی عیان و اشراف رد بشود؟
+ چه اهمیت دارد قلب یک دختر برای تو می تپد؟
و با قهر سرم را بر می گردانم:«تو از عشق چی می فهمی؟»
- تو کتاب ها خوانده ام،افسانه است،اما اگر باشد آن هم افسانه است.
+ از این غرور مسخره حالم بهم می خورد!
...
گفتم :«چقدردست هایت سرد است.»
- احساسم است.
+ چرا اینقدر یخ؟
- با خاک دیگران نمیشه کوزه ی دلخواه ساخت.
+ من مال توام!
...
...تسلیم آن خاکی شدم که انگار از وجود خودم بود،بارها در آن مرده بودم،کوزه گری مرا ساخته بود و در من روح دمیده بود،با خاکی باران خورده و دلچسب.من چقدر او را می شناختم؟شاید هزار سال.و چرا برای داشتن او باید به زمین و زمان التماس می کردم؟
...
من؟کاش اینجور نگاهم نمی کرد.من هیچ چیز از او نمی پرسیدم،هیچ چیز از او نمی خواستم...
...
صدای زنی در گوشم می پیچد:«نه آوایی،نه رؤیایی،نه دنیایی بی تو مانده به جا،نه می دانی ماجرای مرا،دل با درد آشنای مرا.» دلم تنگ شده بود و به این فکر می کردم که پیش از ما هم کسانی حتما این صداها رو شنیده اند.
...
آدم ها حسودند،زمانه بخیل است،و دنیا عاشق کش است.
...
چا دنیا اینقدر بی رحم است؟چه کسی جدایی می اندازد؟شاید به خاطر خود عشق باشدکه عشاق به هم نمیرسند،و یا اگر برسند،زمانه بینشان جدایی می اندازد و چنان پرتشان می کند که از این سر و آن سر عالم بیفتند بیرون!
...
- حالا دیگر دنبال برادرهام نمی گردم.
+ پس دنبال کی می گردی؟
- خودم.
+ مگر کجایی؟
- توی دستهای تو،لای موهای تو.کارم ساخته شده.
+ چرا؟
- به هر جا نگاه می کنم تو را می بینم.ولی تو متعلق به من نیستی،زن دکتر معصومی.گاش دیگر به اینجا نمی امدی.
+ نمی توانم.
- من هم نمی توانم.
+ پس می ایم.
- نه،تمامش کن.
+ به همین سادگی؟
- این من نیستم که رفته ام،تویی.خوب،باید خوشبخت می شدی.امیدوارم که خوشبخت شوی.
+ چطور می توانم خوشبخت شوم؟من همه چیزم را به تو دادم من روحم مال توست.
...



آدم بعضی وقتها با بعضی کتاب ها،با بعضی نویسنده ها زندگی میکنه.سمفونی مردگان و سال بلوای معروفی از این فبیل اند ،برای من البته.اگه از کلک خیال یا به قولی سیال ذهن خوشتون نمی یادسراغش نرید،در غیراین صورت از دستش ندید!
×سو برداشت ممنوع!×







+ نوشته‌ی سمیرا.
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385
یک شمع سفید برای من ویک شمع سفید برای تو.
شمع ها رو روشن میکنم.میبینی ،از علامت جمع استفاده میکنم!هستی؟
کبریت میزنم…«خرمن من با شعله ی تو اتش می گیرد،ببخشید کبریت دارین؟؟؟»
باد می اد از پنجره ی نیمه باز.سایه ی شمع ها روی دیوار بلند و کوتاه میشه.
***
یکی داره کتاب می خونه.«کی اون جاست؟»

زیر تخت کتابی افتاده:
- «من چی؟»
- «شما طوفانید.»
سورمه گفت:«اول خودم باهاش نابود میشم .این طور نیست؟»
ایدین گفت:«نه.چون طوفان هیچ وقت نابود نمیشه.»
سورمه گفت:«من یک زنم.»
ایدین گفت:«غوغا.»

این کتاب مال کیه؟من خوندمش؟تا حالا دیده بودمش؟شاید اسمشو شنیده باشم؟
چی می گی؟؟؟تو این کتاب رو بارها زندگی کردی…از ازل تا به ابد…
***
مداد رنگی ها روی میز…کاغذ های رنگی…ادم های رنگی …
یاد تو می افتم…من هم؟و تو؟ما نیز!
اولین گل شمعدونی .مداد هم رنگش.

(( گفته بود:«اگر من بخواهم شعری بخوانید می خوانید؟»
- «لازم است حتما سر به سر من بگذارید؟»
- « نه .من چنین قصدی ندارم.من فقط می خواهم یک شعر بشنوم.اگر دوست ندارید ملزمتان نمی کنم.» ))

نوشتم:
« بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه نا خوشم بی تو»
***
باد کاغذ رو انداخت زمین .خم شدم.زیر میز یه قاب عکس به پشت افتاده،برش می گردونم:
خالیه!
***
از خواب می پرم.مادر با نگرانی میگه: « -و فاصله،تجربه ای بیهوده ست- یعنی چی؟؟؟»

***
بارون.رگبار.طوفان.رعد و برق…!
راستی می دونستی از رعد و برق در شب می ترسم؟؟؟باز هم باد وباد و باد و…
میدونم چی کار می خواد بکنه.میگم:«هیس!ارومتر،چه خبرته؟»
ناله میکنه…زوزه میکشه…
سایه رو دیوار تا اطلاع ثانوی کوتاه کوتاه میشه…
***
دوباره کبریت میزنم:
یک شمع سیاه برای من و یک شمع سیاه برای من…

Ino parsal neveshte budam ,man na…kelke khiyal neveshte bud!
Emsal mikhunameh dobare.rast migan ke tarikh tekrar mishe,amma in bar
Khodagah ya nakhodagah varede bazihaye pichideyi shodam…baziyi ke hatta nemidunam naghshesh monasebame ya na…bazi ke nemidunam az koja shoroo shod va be koja khatm khahad shod.hichi nemidunam,in az hame badtare.
Gahi oghat nemidunam in zamine ke zire paye man milarze ya manam ke rooye in zamin milarzam…
Har chi ro ham nadunam ino khoob midoonam ke nemikham ye adat sham…ye tekrar…tekrari ke age man nabudam zapasi bashe bara jobranam,age intor bashe hamoon nabasham behtare.
man nemikham jaye kase digeyi basham!
Negam kon…khoob negam kon …man khodamam!
Na hich kase dige!




+ نوشته‌ی سمیرا.