تبليغاتX
نقش پرنيان
جمعه هفدهم آذر 1385
زمان خان!
(چيزي حدود دو سال پيش!)
اين دگر من نيستم من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم
ميان پنجره وديدن هميشه فاصله اي است،
چرا نگاه نكردم؟!
سلام!من باز قاطي كردم.
وقتي بهت مي گم پوچيم!آدم نيستيم،مي گي نه!وقتي ميگم پستيم و آدم نيستيم ميگي نه!يك ماه پيش رو بياد بيار چه جوري بوديم.مقنعه مون كجا بود؟فكر مي كرديم رسيديم به جايي كه فهميديم چرا بايد حجاب داشته باشيم.نگو قبول نداري سميرا!
من و تو يك ماه پيش داشتيم آدم مي شديم.چرا يادمون رفت.چرا يادمون مي ره؟
چرا نويد از يادم نرفت ولي اين مساله يادم رفت.چرا كيارش از ياد تو نرفته اما اين مساله رفته.
يا از يادمون نرفته و خودمون رو مي زنبم به خريت؟! يا اينكه اصلا يادمون رفته!
سميرا ما آدم نمي شيم!
اصلا آدم نيستيم.هيچ كس آدم نيست.
نه اون نويد كه با من اين طوري برخورد كرد به خاطر عقايدش نه من كه خيلي زود يادم رفت قول و قرارم با خدا رو!
چرا؟؟؟پس چرا زنده ايم؟مايي كه به اندازه يه ارزن ارزش ندريم؟!
سپيده كه اومده بود وقتي مي ديد من اول وقت نماز مي خونم (خير سرم)حسوديش مي شد و سر وقت نماز مي خوند.احساس سبكبالي مي كردم.احساس مي كردم من باعثش شدم!
ولي چه فايده؟
من كارايي كه بايد خودم انجام بدم نمي تونم!
يه شب تو امتحانا بود.هيچ كي خونه نبود.باز داغون شده بودم.يك عالمه گريه كردم.دلم مي خواست بنويسم برات،ياد پارسال افتادم كه سر امتحان قلم چي اعصابت داغون شد!
سميرا!من فقط مي خواهم بدونم چرا ما ها آدم نمي شيم.چرا اين قدر ضعيفيم.
صوفي(دختر شوهر مرجان)از من پرسيد شما دين داريد؟با افتخار گفتم :آره!
بعد بهش گفتم تو چي؟گفت نه.گفتم مي خواي داشته باشي؟گفت برام فرقي نداره!
گفتم از كجا مي دوني؟اصلا چيزي راجع بهش مي دوني؟گفت نه!تاحالا نرفتم دنبالش.گفتم برو،وقتي بفهمي خوشت مي ياد!
بعد با خودم فكر كردم كه من واقعا دين دارم، من مسلمونم؟!
چرا اون موقع اين قدر به خودم افتخار كردم كه مسلمونم؟
اگه روز قيامت به من بگن چرا با اينكه مي دونستي حجاب حق الناسه و حجاب چيه رعايتش نكردي چي بگم؟!
اگه واقعا رابطه ي دختر و پسر حروم باشه و به من بگن ما به شما گفتيم كه حرومه و شما رعايت نكردين اگه بگن چرا چي بگيم؟!
سميرا چي كار كنيم؟مگه نمي گن خدا رحمان و رحيمه.يعني ما رو به خاطر اين همه خطا مي بخشه ؟ يعني با من به خاطراينكه ترجيح مي دم پول بيشتري بدم لباس بخرم تا اينكه به بد بختها كمك كنم چي كار مي كنه؟
چي كار كنيم؟
يكي بگه ما
بايد چي كار كنيم؟
يكي بگه كه بهش اطمينان داريم!


غزل






(چيزي حدود الان!)
بگذريم از اينكه چي بوديم دو سال پيش.بگذريم از اينكه اين اسم هايي كه اين بالا نوشتي حالا ديگه به قول خودت خاطره شدن! از اين هم بگذريم كه خيلي چيزاي ديگه هم هست كه الان يادمون رفته.
اما ميشه از اين هم گذشت كه من هنوز همون سميرام و تو همون غزل؟!
مي شه گذشت از اينكه مامانم نگام كنه و بگه سال به سال دريغ از پارسال؟
قاطيه يه سري اپيدمي شديم، مثلا دوست داشتن و ... اسم هاي روشنفكرانه هم روش گذاشتيم كه دوستي معمولي و ...از اين هم بگذريم؟!
ازاين يكي نمي شه گذشت كه من يكي خيلي كارا كردم كه تو همون آن مي دونستم دارم اشتباه مي كنم...چي مي گن بهش؟آهان...گناه!
تو روي چند نفر خنديدم؟!تو چشم چند نا آدم خيره شدم؟!با چند نفر شوخي كردم و گفتيم و خنديديم؟!.......
بسه يا بازم بگم؟!
اه! اصلا نمي دونم گفتن اينا درسته يا نه اما ديگه واقعا مهم نيست برام بقيه چي فكر كنن.اين همون بحث واقعيت و حقيقته كه بهت گفتم.همون كه حقيقته كه زيباست و اون واقعيته كه تلخه!
واقعيت همه ي آدمها تلخه.حالا يه سري مثل من وتو اينقدر هستن كه ببينن خودشونو و يه سري هم كه ...گفتم سري راستي! تموم لحظه هاي خنده و خوشي هامون با اون حس گناه مي كردم،نبايد اينقدر...اينو به هيچ كس نگفته بودم تا حالا!
چه مي دونم بابا...به جايي مي رسه كه داد مي زنم:اه ه ه ه ه ه !(عين اون روزكه رو پل هوايي كه داد زدم اه به من و اين زندگي!)

چي كار كنيم؟
يكي بگه ما
بايد چي كار كنيم؟
يكي بگه كه بهش اطمينان داريم!

سميرا






+ نوشته‌ی سمیرا.
یکشنبه پنجم آذر 1385
مسیح محمد
...و من فکر می کنم که در درون هر انسانی(دقت کنید;انسان!) محمدی زندگی می کند.
محمدی که مسیحی دارد!
این مسیح دو سرنوشت را در انتظار خود می بیند.اول اینکه به آسمان برود و دوم مصلوب شود!
من مسلمانم!
و دوست دارم مسیح ِ محمدِ من به آسمان ها برود...
تا من بپندارم که روزی بر خواهد گشت ...
و در نقطه عطف دنیا نماز خواهد خواند.
مسیح من نیز مصلوب است...مصلوب ابرها...
برخواهد گذشت...


پ.ن : اگر آینده ای نبود،آدمیزادی هم نمی ماند!
+ نوشته‌ی سمیرا.