
گاهی وقت ها آدم بعضی چیزا رو یه دفعه می فهمه. اصلا هم نمی فهمه از کجا و چطور این به ذهنش خطور کرد.
چند روز پیش داشتم تو شلوغی آریاشهر از خیابون رد میشدم.بغضی هم گاها اذیتم می کرد.
دو مرد به هم تنه زدند و... من ناگهان احساس کردم که فهمیدم چرا صادق خود کشی کرد!
یک چیزهایی هست که نمیشود به دیگری فهماند.نمیشود گفت... آدم را مسخره میکنند...
تو نه ان شکر جوابی که جواب من نیایی
مگر احمقم گرفتی که سکوت شد جوابم...
۳/۱۰دقیقه صبح...
من هنوز هم بیدارم!مثل کابوسی که می دیدم من از خواب پریدم.باید بنویسم!به دنبال کاغذ میگردم!هیچ کاغذ سفیدی نیست .همه سیاه و خط خطی.(ای بابا باز هم خط خطی)هیچ چیز نیست !می ترسم نگرانم!چرا باید نوشت ؟چرا باید گفت؟چرااااااااا من نمی تونم خفه خون بگیرم؟؟!
کجا باید این همه حماقتم را بالا بیارم؟نه حتی حوصله این موزیک ارام هم نیست!مرا دیوانه کردی تو....چرا؟با این نوشته ات؟
اتشم زدی !سوختم!خاکسترم را فوت می کنم توی صورتت!
راست می گویی!ویرانه های دیروز/ امروز روی سرم اوار می شوند!
گریه ام میگیرد از این همه واژه قشنگ/این همه جمله های ناب/این همه خلاقیت؟
اه تف به من !لعنت به من!
راست می گویی!عشق می خواستم!چه کنم که نشد؟؟!یادت هست که برایت خواندم از همشهری جوان!از محمد کیاسالار که من چاره بی چارگی ام تلقین است؟
راست می گویی!کار می خواهم...زندگی می خواهم...روز مرگی می خواهم..می خواهم بمیرم لای این جمعیت!ولم کنید گم شوم میان همهمه اینان!
می خواهم به پول فکر کنم ...به اقتصاد!!!
راست می گویی! شنیده ام که می گفتند عاشقم!چه کنم که نبودم؟!اقتصادی فکر می کنم هنوز هیچ چیرنشده!جایی سرمایه گذاری نمی کنم که سود ویژه ای نصیبم نشود!عاشق نبودم!....اما مگر عاشقی هم هست در این زمانه؟
مولانا می خوانم.هزاران صفحه نوشته از عشق شمس!در دل می گویم چه جراتی !درود بر تو!
کجایی جلال الدین؟ببینی در زمانه بی زمان (بخوانید به کسر ن)ما عاشقی جرم است!!! اینجا حرام است!بزرگترین گناه است!می گویند طرف خز است!(خر است!دستشان برسد تمام این نقطه ها را عوض بدل می کنند هر ان چیز که شد می نویسند)
کجایی جلال الدین؟همه چیز را به گند کشیده ایم.ما به نوشابه هم عشق می ورزیم اینقدر تورم بالاست ما توی دستمال عشق استفراغ می کنیم!پرت می کنیم درون زباله دان!
راست می گویی!حیف من!دیگر می نویسم فقط برای خودم!می فهمم صادق چه کشید تا خودش را به سایه اش معرفی کند!مغزم مثل ساعت کار می کند.با طری ساعت دیواری ام را در می اورم تا اینقدر تیک تاک نکند!توی مترو که گیر می کنم دیگر ساعتم را نگاه نمی کنم.من دارم دیوانه می شوم!می دانم که او می خندد!اما من هم می دانم که او هیچ چیز نمی فهمد!از من...از خود من...از خود خود من...!
راست می گویی!می گفتی هر چه که پیش می رود به این می اندیشم که چه کسی می خواهد جواب ذهن تو را بدهد!می دانم! چند وقتی هست که خودم هم به همین می اندیشم؟!چرا هر تیری که می اندازم به خطا می رود؟!!
در تاریکی نبود...خدا شاهد است..او دید!دم صبح بود .... و هوا روشن....تنم ویبره می رود!بیزارم دیگر از این تکنولوژی های جدید!اینها مایه دردسراند!دلم را می لرزانند!
فکر می کنم که چی بنویسم که قشنگ باشد.تمیز باشد!به خدا من تلاش نمی کنم که کلمات خوب ببینم کنار هم.خودش می اید.خسته شدم از این قشنگی.شاید به دلیل تعمیرات در اینجا را فعلا تخته کنم! در ذهنم را چگونه تخته کنم؟؟؟
دیوانه شدم...نوشته ات دیوانه ام کرده!کسی در کوچه فریاد می زند!نمی فهمم نصف شبی چه می خواهد؟خودم جواب می دهم همان چیزی که تو می خواهم!
راستی چه می خواهم؟حالا فکر می کنم دیگر هیچی!حالا شاید دلم می خواهد به خودم بگویم !خفه شو از جلوی چشام!
راستی چه می خواستم؟عشق می خواستم. چه کنم که نشد؟
راست می گویی! دلم تنگ می شود!اما شاید خیلی دیگر او مهم نیست!می دانم که خوب می دانی بی تلاطم زندگی ام جفت وجور نمی شود!غریبه ام ...با ارامش..شدیدا !
لطف دارم...افتضاحا!
می خوابم...اصلا نمی دانم خواب می بینم یا نه؟حالا دیگر خیلی می خوابم!تا دیر وقت بیدارم..از ان ور تا لنگ ظهر ...
خسته ام! ملت که اینها را می خوانند ...فکر کنند افسرده ام! عاشقم!چقدر بدم می اید از اینکه چیزی را بگویند که نیستم!من همینم که هستم!
۱۰/۵ دقیقه صبح
راست می گویی!
خوابیدم.من حالا بیدارم نوشته های چند ساعت قبل را می خوانم.لذت می برم.تسکین می دهند!دوست دارم بنویسم و بلند بلند برای خودم بخوانم.از صدای خودم ارامش می گیرم.این نهایت خود شیفتگی است!آره پدرت هم راست می گفت:من باید ثابت کنم که از او بیشترم از همه بیشترم!در غرور..در خود شیفتگی..در نوشتن..حتی در عاشقی!
راست می گویی!از نگاه هایی که رد وبدل شده می گویی.من که غافل بودم ندیدم.حالا که تعریف اش را می شنوم!فقط دلم می خواهد که فریاد بزنم که اخر چرا؟!!!
گفتم روزی به تو که نمی دانم چرا هر چه ادم از خود دریغ کن است گیر ما می افتد!چرا؟گفتم اگر کسی خاطرش با من باشد و من نیز !می بینی چه برایش که نکنم!!
اما اینها خیلی زیاد است برای او!
حلاج را کشتند چون حرف زیاد می زد! اناالحق را فریاد می زد .مولانا می گوید معرفت بحری است که هر کس به اندازه ی خودش از ان سیراب می شود.چرا من همیشه اصرار دارم با کاسه خودم همه را سیراب کنم.؟؟؟شاید فکر می کنم که کاسه ام بزرگتر است!!
همین است که طرف می خورد و رودل هم می کند و یک کشیده نا قابل هم نثار صورت زخمی (بخوانید به کسر ی) ما هم می کند!
راست نمی گویی!کسی می گفت این لنزها برق چشمانت را می گیرند! نه!هنوز هم برق می زنند!
یک سوال بی جوابی که ندارم به تو تقدیم!!!