بهار در راه است...گريزي نيست و بهار در راه است!
هوا خوب است و باد مي وزد و مرا با خود مي برد به هر كدامين شهر،شايد آرمانشهر. كه فكر مي كنم خيلي بعيد است و هميشه فاصله ايي است و با اين وجود،اين همه... بي انصافيست!
آري...!
تو را پاي ِ جاري شدن همراه من و باد هست؟!
رفته رفته به حجم بودن يا نبودنت (كه هميشه مسا له همين بوده و هست)در خلوتگاه ذهن من افزوده مي شود...آرام آرام و كم كم...
دوست دارم بنويسم باز،از سر نو!
از صداي تو كه مثل باد مرا با خود مي برد به هر كجا كه دلش خواست!
من ازهر طرف كه ميروم باز مي رسم به من! كسي نجوا كنان و غافلگيرانه و بي مخاطب پرسيد:«چه شد كه شيرين نشد؟!»
اما وحشتم نيفزود!
پا روي پا مي اندازم،به سطح روشن چاي فوت مي كنم و طي يك جريان فيزيكي گرم مي شوم!
به همين سادگي گرم مي شوي و لبخند مي زني.خنده ايي كه حالا ديگر ايمان آورده ايي كه لبخند است.
- حالا حالت چطور است؟!
- خفقان را استفراغ كرده ام و حالا دچار حال ِ بي حالي ام!
- برو بمير كه نه دردت به درد آدمي مي ماند و نه خوراكت!
- مردي انگشتري در خانه گم كرد.در كوچه مي طلبيد كه خانه تاريك است!
زمان گذشت و ساعت 13بار نواخت...من متولد شدم!
آغاز 85 يك گوني پر از عيدي بود كه روش نوشته بود 85.
تمام لحظه لحظه هاش...
به سان ِ قطاري كه من خويشتن را در تمامي ِ شيشه هايش جسته ام از مقابلم مي گذرند ودر سياهي تونل به خاك سپرده ميشوند!
خوب و بد ِ خاطره هاش...
و اين آدم ِ خاطرات در حسرت؟! ...نه!
چشم در راه قطاري ديگر،فاتحه ايي نثار تمام آن لحظه هاي خوب مي كند!
يادم تو را فراموش!
پ.ن 1: زندگي خوب است و...تو نيز!
پ.ن 2:تازگي فهميدم كه بهترين دعا چيه!
خدايا!حول حالنا الي احسن الحال!
تو بخواه كه اين سال مبارك باشه.از تو مي خوام كه بخواي!
پ.ن 3: هر چند كليشه اما...سال نوتون مبارك!