تبليغاتX
نقش پرنيان
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
دلتنگي براي جماعتي كه همين الان كنارشون نشستي!
بهار در راه است...گريزي نيست و بهار در راه است!
هوا خوب است و باد مي وزد و مرا با خود مي برد به هر كدامين شهر،شايد آرمانشهر. كه فكر مي كنم خيلي بعيد است و هميشه فاصله ايي است و با اين وجود،اين همه... بي انصافيست!
آري...!
تو را پاي ِ جاري شدن همراه من و باد هست؟!

رفته رفته به حجم بودن يا نبودنت (كه هميشه مسا له همين بوده و هست)در خلوتگاه ذهن من افزوده مي شود...آرام آرام و كم كم...

دوست دارم بنويسم باز،از سر نو!
از صداي تو كه مثل باد مرا با خود مي برد به هر كجا كه دلش خواست!

من ازهر طرف كه ميروم باز مي رسم به من! كسي نجوا كنان و غافلگيرانه و بي مخاطب پرسيد:«چه شد كه شيرين نشد؟!»
اما وحشتم نيفزود!

پا روي پا مي اندازم،به سطح روشن چاي فوت مي كنم و طي يك جريان فيزيكي گرم مي شوم!
به همين سادگي گرم مي شوي و لبخند مي زني.خنده ايي كه حالا ديگر ايمان آورده ايي كه لبخند است.

- حالا حالت چطور است؟!
- خفقان را استفراغ كرده ام و حالا دچار حال ِ بي حالي ام!
- برو بمير كه نه دردت به درد آدمي مي ماند و نه خوراكت!
- مردي انگشتري در خانه گم كرد.در كوچه مي طلبيد كه خانه تاريك است!

زمان گذشت و ساعت 13بار نواخت...من متولد شدم!


آغاز 85 يك گوني پر از عيدي بود كه روش نوشته بود 85.
تمام لحظه لحظه هاش...
به سان ِ قطاري كه من خويشتن را در تمامي ِ شيشه هايش جسته ام از مقابلم مي گذرند ودر سياهي تونل به خاك سپرده ميشوند!
خوب و بد ِ خاطره هاش...
و اين آدم ِ خاطرات در حسرت؟! ...نه!
چشم در راه قطاري ديگر،فاتحه ايي نثار تمام آن لحظه هاي خوب مي كند!
يادم تو را فراموش!

پ.ن 1: زندگي خوب است و...تو نيز!
پ.ن 2:تازگي فهميدم كه بهترين دعا چيه!
خدايا!حول حالنا الي احسن الحال!
تو بخواه كه اين سال مبارك باشه.از تو مي خوام كه بخواي!
پ.ن 3: هر چند كليشه اما...سال نوتون مبارك!
+ نوشته‌ی سمیرا.
جمعه هجدهم اسفند 1385
The Man & The Woman!
(اين بار خبري از حربه ي هميشگي ام [ادبيات]نيست! يه جورايي از متفاوت بودن عقم مي گيره.مي خوام به زبون مردم كوچه و بازار داد بزنم، چها كه بر ما نرفت! فك كن ببين تو كجا بودي اون موقع؟!اگه خوندي و حالت بهم خورد،شرمنده!)


يه لحظه،فقط يه لحظه!(چشاتو ببند!)
ساعت شني رو بر مي گردونم!(نترس،من با توام،تو با من!)
نفهميدم(يم!)يهو چي شد؟!
همه چي بهم پيچيد...زندگيه ما هم! يه سري آدم بي ربط بهم گره خوردن.يه آشي شد كه خودمون هم نفهميديم!
زندگي شد همش بدو بدو!(2do!!!)
اخراجي ها.نقاهت.جهالت.ميلان كوندرا.
/من ديگه هيچي نمي خوام/.
دانشگاه.مترو.بدو.غزل.شكلات.گشنگي.زندگي..SmS.سرداري.
/جنگ واژه ي غريبي است/.
كافه فرانسه.خرس.فرهنگ.نشر چشمه .سان شاين.نيلوفر.ماه رمضون.حيوون.انقلاب.
/كافه نشيني هاي پي در پي/.
دانشكده م.شيمي.360.نويد.Mp3 palyer .حادثه.دروغ.معماري.جنس دوم.
/خيابان گردي هاي طولاني/.
/نوشتاري خسته ام/.
افطاري.چيكن برگر.مرده گي.سپهر.تولد.پايان.كيميا.آفريقا.اتفاق.پل هاي پشت سر.
/خنده هاي خميازه وار/.
شنبه.عادت.كلاس جامعه.قبر مرمر بي اسم.حميدرضا.ترديد.بهمن ابادي.كافه كوبا.
/آدم هاي بزرگ/.
بهار.وبلاگ.سيگار.ترس.سايه.چراغ سبز.انتظار.خداحافظ. همشهري جوان.
/حادثه نوشتاري ام/.
خل.Stay .ماري .پاييز.جشنواره.تلقين.روزمرگي.ويزا.الناز.سقف.
/مكالمات بي سر انجام/.
اشك.ديوونه.سنگ گاغذ قيچي.حسام.سفارت.پاسكال.فراموشي.تهران.Ice Pack.
/كه چي؟/.
كوپه.سلام.صف.مجلسي.دانشكده ي مكانيك.خون بازي.تنها.رايكا.
/دير است و دور نيست/.
امين.دنج.چيپس با تو.برف.كيف پول.قبرستون.مامان بزرگ.فوتبال.
/دلم تنگ شده/.
هويت.خط خطي.فرهاد.سكوت.كتاب.مريض.زمستون.پلي ور.
/شايد آره،شايدم نه/.
متفاوت.كوه.ماتيلد.بي منظور.ول.رانندگي.دوست داشتن.موسيقي
/بي گمان هيچ زباني هرگز اين همه واژه نداشت/.
منوي بين الملل.ادبيات.خود كشي.شاملو.نفس عميق.محمد.بي دليل.

/حال همه ي ما خوب است اما تو باور نكن/.
- آره...چرا؟
- هر چرا...تا تو هستي من چرا؟!
تو بخند،مسخره كن كه پست به شيوه ي بنيامين.ببين تو راحتي هر چي خواستي بگي...هرهر...آخه كيه كه گوش كنه؟!
زندگيه 6ماه اخير همين قدر...همين قدر...همين قدر چي بگم آخه؟!
تو بگو پوچ،بگو بي ارزش،بگو سگي...من چي بگم؟!
ارزش ها گم شده؟يه نگاه بكن.ببين اين بالا هيچ اسمي از «من» نبود.(فرش اتاقو پهن ميكرديم.گفتم:«اه!كجه!»گفت:«ول كن،زندگيتو كن بابا!»)
بعضي وقتا دلم ميخواد بزنم زير همه چي و بگم بروووو بابا... نمي شه ولي!
يه استادي مي گفت اينقدر دنبال ظابطه و قانون نگرديد!
يه دوستي هم ميگه خوبه آدم واسه هر چي دليل داشته باشه!
يكي ديگه ميگه همه همينن!همه خودشونو گول ميزنن.ميگم يعني ما اينقدريم؟ميگه بلكم كمتر!
بعضي وقتا فكر مي كنم كه ماها چه مادر پدرهايي قراره بشيم بعدا...همه داغون وروشنفكر!
واي ي ي ي !خدايا چه گندي به اين دنيا زديم!
اين بالا رو خوب نگاه كن!اسم اون كه بايد باشه نيست...من هيچي نشنيدم!
...بسم الله الرحمن الرحيم...




+ نوشته‌ی سمیرا.
شنبه پنجم اسفند 1385
د لعنتي،آخه من مادرم...بفهم!
1)هر لحظه...هر فكري عوض ميشه.تو كي اينقدر بزرگ شدي كه من نفهميدم؟
حالا ديگه ذهن تو و لحظه هات كه مثل باد تو رو از من مي دزدن، مال من نيست،بيشتر سهم بقيه ايي تا من...ومن و تنهاييم چي ميشيم پس؟
_ چطوري؟!(ميزوني رفيق؟!)
_داغون! (آخرين عابر اين كوچه منم...سايه ام له شده زير پايم!)
_يكي يه دونه،گل گلخونه،چرا؟ (تو چرا سنگ شدي؟تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟)
_هيچي...مهم نيست! (من هيچيم نيست!شايد ارزشامو گم كردم.گم كه نه! بهتره كه بگم فراموش! از تهي سرشار شدم،همين!)
باشه...هرگز گمان مبر كه خاطرات تلخ شد فراموشم.قصه ي لب بسته پوييدن تو و سكوتي آزاردهنده كه در گوشم تكرار ميكند كه تو غريبه ايي...هرگز گمان مبر...!
زندگي فعلا فقط يعني تو.پس من به چه دردي مي خورم...لعنت،بشمار!
د لعنتي،آخه من مادرم...بفهم!

2)گوشت به زنگ تلفن و گوشيته...(انتظار خبري نيست تو را...من را نيز!)
... ... ... ...
اين بار هم نه!
لعنت به من!چي كار كنم برات؟(حال همه ي ما خوب است... اما تو باور نكن!)
خودم تو رو وارد اين بازي كردم اما حالا...دستي دستي بذارم بري؟!(هيچي ندارم بگم.تحمل!چند سال منو مي شناسي؟!تا حالا غير اين كاري كردم؟!تا حالا نگفتم بريدم!اما...نمي كشم!بوده تا حالا بگم نمي كشم اما گفتم نمي شكنم،اما مثل اينكه...بايد شكست!)
روانه ي كدام كوچه ي بي نام و نشونت كنم؟! با كدام كاسه پشت سرت آب بريزم كه برگردي؟
سر سجاده دعا كنم كه مجوز صادر كنن تو رو ازم بگيرن؟!
تحمل كن عزيز دل شكسته...!(انسان خوب!نام تو آن نام خوب!نامي باد!آسماني باد!)
د لعنتي،آخه من مادرم...بفهم!

3)ميگي من سكوت ميكنم،نه! نگاهت مي كنم!(تو را نگاه مي كنم،تو كه...!)
سرگردوني...تو رو بزرگت نكردم كه به اين روزبيافتي!(چند وقتيه معني حال خوب رو نميدونم!)
پسر جون ! من راحت بدستت نياوردمت كه راحتم از دستت بدم!(من اذيتت كردم؟!)
به خاطر خودت،به خاطر خدا يه كاري بكن.اون دختره كه ميگفتي چي شد؟!اين زندگيه سگي چيه واسه خودت درست كردي؟
با تو كه هستم، همه ترسم از ويروونيه!(مرسي از ترست!)
دوستات مي گفتن به فلسفه معتادي...دنبال ارزشاي گنده گنده اي...مام كه جوون بوديم مدينه ي فاضله زياد مي ساختيم...ولي تو مثكه حتي همينم نداري...چي برات مهمه آخه؟من چي كار كنم باهات؟
حرف بزن.چي كار كنم كه بفهمي ميفهممت؟(سكوت سرشار از ناگفته هاست،لطف داريد شما!)
بچه كه بودي خيلي قشنگ مي خنديدي!من الان همون خنده رو مي خوام رو لبات.ميشه هميشه بخندي؟!(كم كم بهم بر مي خوره ها!چرا همه با يه لحني كه امكانش زياده من خوب نباشم مي احوالن؟مرسي،خوبم!تو خوبي؟!)
تو آلبوم دنبال اون عكسي مي گردم كه تو بغلمي وسرت رو برگردوندي و بهم مي خندي!
(شومينه با كاغذ مي سوزه!!!)
وقتي تو ميخندي همه ي دنيا ميخنده...بخند!
د لعنتي،آخه من مادرم...بفهم!



پ.ن:حرف زياده.برا همين تو اين پست هيچ كدومش گفته نشد!
خيلي پراكنده فكر ميكنم.دغدغه هاي اخيرم برميگرده به يه سري تعريف هاي اساسي.دارم همه چيز رو ميبرم زير سوال.از عشق مادرا شروع كردم!
شك سر اغاز يقينه،ايمان بيار!


+ نوشته‌ی سمیرا.