
· [دو مرد هنگام بالارفتن از پل عابر پیاده او را دیدند.]
عبور شبح وار دو تن را از کنارش دید اما باز هم گذاشت به حساب توهم زدگی های اخیرش.۵۰۰تومانی مچاله شده در دستش را فشار بیشتری آورد .شاید این راه بهتری بود تا اینکه از حرص دندان هایش را به روی هم آسیاب کند.چند باری پلک زد.پله های پل هوایی را دو تا یکی بالا رفت.
وقتی بالای پل رسید نگاهی حواله ی ترافیک اتومبیل ها,خرده شیشه های کیوسک تلفن روی زمین و تنها کسی که متوجه رفتار غیر عادی او بود(پسرکی فقیر) کرد.مثل همیشه بهانه ایی برای خوشحالی تراشید:او می توانست روی پل بدود و فریاد بزند.این بالا کسی صدای او را نمی شنید...جز...!
دو مرد هنگام پایین رفتن از پل عابر پیاده او را دیدند.او را شنیدند که دیوانه وار فریاد میزد:
دلمان می خواهد دورترین سادگی ها را بیابیم
یادت باشد,بار دیگر که به درد رسیدی هرگز آن را فریاد نکنی
مرا در یگانگی ات شکی نیست
مرا در شکوهت شبه ایی نیست
شک من را, راه به عشق تو نیست
با این همه...چرا؟...آخر چرا؟...به کدامین گناه؟
من منفورترین همشهری ام را عاشقم!
حالا از درد هم لذت می برم!
[دو مرد هنگام صحبت کردن راجع به احتمالات شروع جنگی دیگر صدای ترمز ماشینی را به وضوح شنیدند.به همین وضوح صدای آژیر آمبولانسی که معلوم نشد ابن بار حامل پیام مرگ است یا تولدی دیگر!]
پ.ن:به شما دو تن--->خیال باطل نکنید.فقط یه سوژه بود!
پ.ن:پستم نمی یومد اما اینو نوشتم!
نوید میگه خیلی با خاطرات زندگی میکنی.یه تغییری تو وبلاگت بده.
باهات موافقم(هر چند که با خاطرات زندگی کردن اصلا به نظرم بد نیست.این«فقط با خاطرات زندگی کردن»که بده,چون افسردگی میاره.که نیستم!)فکر می کنم این پست یه تغییراتی داشت...حالا دیگه!
پ.ن:به شما دو تن--->کاف و میم عزیز!گفت که هنوز هم خواننده ی ورق پاره های من هستید.
در حد یه کامنت هم...نه؟!