تبليغاتX
نقش پرنيان
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
آهاي دختر ايروني كه ناز و دلبري! كجا كجا؟؟؟

و اگر خداوند از كردار زشت خلق مؤاخذه كند در پشت زمين هيچ جنبنده ايي باقي نگذارد و ليكن كيفر خلق را به تاخير مي افكند تا به وقت معين(كه حكمتش اقتضا كند)و چون هنگام اجل مردي (و گاه كيفر قومي)فرا رسد خدا به احوال بندگانش كاملا آگاه است(و مقدار مجازات هر كس را مي داند)

                                                                                                   سوره ي فاطر- آيه 45

من يك زنم!

هر روز صبح:نقاب بر چهره ام مي زنم و به كوچه مي دوم.شبح تو را در كمينگاهت مي بينم.در كوچه از دستان تو مي گريزم.(مي بيني؟! من در تفكر عوام انسان متفاوتي هستم كه  فرار را بر قرار ترجيح مي دهم.)در كوچه، تو برايم سرود مردانگي ات را سر مي دهي و من;دل آزرده از هر آنچه كه  شعر و ستاره،پولك و ترانه،هر شب با صورتي خيس از اشك و پنهان ،زير نقاب هميشگي ام به خانه ي كوچكم پناه مي برم.

 

قصه در اين جا پايان نمي پذيرد و اين بازي ِ هر روزه ادامه دارد...تا فردا...پس فردا...هميشه...تا...هنوز...حتي!

 

من يك زنم!

هر روز صبح:نقاب بر چهره ام مي زنم و به كوچه مي دوم.شبح تو را در كمينگاهت مي بينم.در كوچه خودم را به آغوش تو مي سپارم.در كوچه، تو برايم سرود مردانگي ات را سر مي دهي و من;مشتاق به هر آنچه كه  شعر و ستاره،پولك و ترانه،هر شب با صورتي خندان از خنده هاي خميازه وار و پنهان،زير نقاب هميشگي ام به خانه ي كوچكم پناه مي برم.

 

قصه در اين جا پايان نمي پذيرد و اين بازي ِ هر روزه ادامه دارد...تا فردا...پس فردا...هميشه...تا...هنوز...حتي!

 

آه ه ه ه ه...قصه از اين قرار بود كه...چه قصه ي تلخي!؟شهد ِ شكر پاره هم ديگر كاري نيست!

 

مي داني؟!عصر،عصر سلاخي كردن ارزش هاي انساني در سردابه ي نكبت و بد بختي است.

او را زنداني كنيد،چرا كه همچون ما نمي انديشد!

مي داني؟!من اعتراض دارم به خودم و همه...حتي به تو!

اين ننگ را كجا مدفون كنم؟كه ما حتي شبيه الف اعتراض هم نيستيم و هم چون عينش خميده و به هر شكل كه ما را طلب نموده اند!

 

بيا و بي رحمانه با خود صادق باشيم.بيا تا با هم از دريچه ي اقتصاد بي هيچ پرده ايي بنگريم:

هيچ مي داني هر آن هنگامي كه عرضه بالا مي رود چه بلايي سر بازار مي آيد؟

تقاضا كم و...كم و...و كمتر مي شود.در اين حوالي اما...اما عرضه و تقاضا سير صعودي دارند!

تو را به مقدساتت به من بگو،پس اين بازار شهوت از چه قانوني پيروي مي كند؟!

 

راستي، مي دانستي كه من يك زنم؟؟؟

                                              زيبايي ام را به حراج مي گذارم...پس هستم!

 

هيچم...جز عروسك خيمه شب بازي ايي كه برايم piece مي نويسند و من فقط اجرا مي كنم...و خدايا كمي انصاف!از بازي ام تقدير نمي كني؟!

خانم بازيگر!!!

مي بيني؟! فاعل تمام اين افعال «من» هستم.

با اين همه، بعد افتادن پرده ي نمايش،به هنگام خروج تماشاگران از سالن، خودم را بين جمعيت مدعي جا مي كنم و فرياد «من آزادي مي خواهم!» سر مي دهم!

بر من نتازيد پيروان لنگ در هواي فيمينيسم.نازكتر بنگريد.از اين مرز بندي ها،كجاي اين كلوخ تيپا خورده ايي كه نامش زمين نهاده اند نتيجه گرفته ايد؟!چگونه مي شود كه تنها يك نيمه را ديد،آن هم با چشم چپمان؟!

نيمه ي ديگر آدم ها!(اين تعبير يك دوست است!)

 

اينجا سخن از صداي پاي ابتذال است در ترانه ها...در هنر هفتم..در...حتي در كوچه ها و خيابان ها!

مساله اين نيست كه ديگر دردي براي سرودن نمانده است.مساله اين نيست كه سياست ها و رويه ها هنر سينما را تبديل به ابزاري صرفا تجاري كرده اند...نه...نه...مساله هيچ كدام از اين ها نيست!

مساله اين است كه كساني به دنيا آمده اند كه چرخ زمانه را آن وري مي چرخانند!

و حالا اينجا مدرنيته ي پوچ و خالي از هر گونه ايمان و احساس است كه بيداد مي كند.

مساله،مساله ي قباحت و شناعت است... و حياي رنگ باخته در پس هفتاد رنگ!

 

شنيدي دوست من؟!

پس تو نيز هم قطارانت را تنها ،به ورطه ي محاكمه نكشان.مجرمين اصلي راه فرار را از برند،حتي در تله!

و راست گفت كه هر انفلابي،كودتايي مي شود عليه خودمان!

 

 

نجاتمان ده از اين تاريكي!

اي فرزند ماههاي درخشان و چراغ هاي تابان!

 

 

 

پ.ن:شايد يك كامنت طولاني براي نويد!

 

 

 

+ نوشته‌ی سمیرا.
شنبه یکم اردیبهشت 1386
آسانسور آرزوها
آرام وپيوسته...(بر خلاف من كه:تند و گسسته!)...مي بارد...به نام باران!
هميشه اين گونه است:
اين گونه كه وقتي تو را پاي رفتن نيست،هوس دويدن مي كني!
آري...
امشب نيز...!
مجالي نيست.
نمي توان
تن سپرد به باران
دل به باد
و چشم به ستارگان!
نه!
در را به رويتان مي بندم.تلاشي نكنيد.
نه!
اين حصار مال من است.اين تنهايي اين قدر محترم هست كه هر موجودي(هر چند لايق)آن را بيالايد!
آري!
چراغ ها را من خاموش مي كنم.در ايوان را من باز مي كنم.
آري!
من صندلي ام را در كادر جا مي دهم.گوش مي كنم...لحظاتي من، فقط گوش مي كنم!

آسمانت را نگاه مي كنم.چرا هيچ ستاره ايي ندارد؟!(با كدام ستاره ها؟!)
ستاره هاي خيال سوسو مي زنند!
(che barunie…fek mikonam hala har chi azash bekhay behet mide…pas BEKHAH…)

امروز چندم است؟چرا من فكر مي كنم اين همان باران است؟!
كدام باران؟همان باران كه قرار است شب تا صبح ببارد...ببارد...ببارد...آن گاه وقتي صبح شد ما آرزوهايمان را به قطره هاي آب(داخل چاله هاي خيابان هاي(هر كدام شبيه دلمان) دو طرفه ي هميشه آسفالت!)بگوييم و آن ها بخار شوند...آرزوهايمان را به آسمانت ببرند و شايد...!كس چه مي داند؟!

مگر ساعت چند است؟يا مگر تو كجاي افق ايستاده ايي؟
چرا من فكر مي كنم...؟!

بيداري تو؟نكند اين باران لالايي شده باشد براي خواب دل آويز تو؟!

آسمانت را خيره...آرزوهاي تمام عزيزانم را با ستاره هايت در آن رج مي زنم!

حالا براي «من» تمركز مي كنم...سعي مي كنم يك تصنيف قديمي را به خاطر بياورم!
(تنها پنجره ايي كه از پس آن ديده مي شوم،چراغش خاموش است.چراغ ها را تو خاموش كرده ايي؟!)
شمعداني ها در تاريكي...رژه ي دسته جمعي سوسك ها...جنگ ستارگان...سمفوني پشه ها...اين ها همه و همه در ذهنم ويز ويز مي كنند!(به بازيه آرزوها دعوتم ميكني؟!)


نه!
ترانه، خاطره ام را ترك گفته است.آوازي از «من» نيست!
مي خندي...و مي گويي بي آرزو ماندي؟!
مي خندم...و مي گويم روي تصوير هاي قصه ام يك صدا مي خواهم...يك صداي تك...كه نريشن بگويد!

همين...
و ديگر هيچ!

+ نوشته‌ی سمیرا.