
او که می شکند ما يوسانه مي نويسد...من،اما ناگريز...گستاخانه مي نويسم!
گاهي وقت ها تا سر حد مرگ پر مي شوم از نفرت...بيزار مي شوم از اين نسل كبريا!
نمي شناسيدشان؟!نه،باور نمي كنم!
باور نمي كنم كه اينان را نديده باشي يا صداي فريادشان را به گوش خود نشنيده باشي!
اسم ما را چه گذاشته اند؟نسل سوم؟!از اين واژه نيز بيزارم!!!
كلمات را به بازيچه مي گيرند،كه ما را در مقياسي منفي چند برابر كنند!
ما را به چه نام مي خوانند؟!حافظه ام ياري نمي دهد!
هان...نسل سوم!!!كه يحتمل بي ارتباط با جهان سوم نيز نيست!
كوچكم.
جايي،زماني،كسي مي گفت كه پنج سال نوري از من بزرگتري.كسي كه خودش قريب پنجاه سال نوري از من عظيم تر بود.تو را به آن خدايي كه مي پرستي و براي بودنش از من دليل مي خواهي،ياد مي كنم!
از افتخاراتت برايم حرف مي زني؟!
آرمان هايت را برايم تشريح مي كني؟!
توضيح مي دهي كه كدامين شهرِ ِ اين لا مكان به دستان پر فتوح تو فتح شد؟!
هنوز هم كوهنوردي مي كني؟!به قله هاي بيست سال پيشت رسيده ايي؟!چند بار در قله روز و شب را هم آغوش يكديگر ديدي؟!
هان...كسي كه نيست!من و تو! من هم كه چندان نمي فهمم،پس بي پرده بگو،زندگي را هنوز هم دوست مي داري؟!
خاطره بگو!اشكالي ندارد...به هر طريق كه آن را از بري ،فقط به من بگو چرا جنگيدي؟!
قول مي دهم كه بفهمم چرا هر انقلابي براي فرزندانش گور دسته جمعي مي كند!(مثل هميشه تاكيد مي كني كه:نه،تو نمي فهمي!)
و تنها يك سوالم را حالا بي جواب نگذار:حالا كجاي كاري؟؟؟
سرفه كه مي كند اشك در چشمانش جمع مي شود.
نگاهم بر صندلي چرخ دارش خيره مي ماند...«چرا شما روي اين صندلي نشستين؟!»
نگاهش رو نگاهم خيره مي ماند...نمي دانم دلش به كدام سمت پر مي كشد،حس مي كنم در خاطراتش دنبال صداي زوزه ي بادي مي گردد كه دانه نيلوفري را براي آشفتن خوابش به آن آورد...«براي اينكه تو الان محكم رو پاهات وايسي...من رفتم و فكر مي كردم كسي هست كه زمين خوردن فرزندم را به ياد داشته باشه...»
سرم را پايين مي اندازم،لبخند را از ياد مي برد...
سرفه كه مي كند اشك در چشمانم جمع مي شود...
و تنها يك سوالم را حالا بي جواب نگذار:حالا كجاي كاري؟؟؟
رنجيده ام از شما!
شما با اينان كه هم كيش و هم پياله بوديد اين چنين تاختيد،چه برسد به ما كه اصلا ايده ايي نداريم كه به دنبال لوژي اش باشيم!
چه جاهلانه حكم مي رانيد.شما پيش نرفتيد،فرو رفتيد!
و حالا كه به هر كجا نرسيده ايد ،ذره بين به دست گرفته ايد و در خلقيات ما از پي رد پاي مورچه مي گرديد!
ما هم مثل شما بي بال پريدن را خوب بلديم.يادتان نرود كه پدران پدرانتان چه شبي ،چه روزي داشته اند!
ما هم مثل شما خانه ايي ساخنه ايم رو آب...
مي بينيد؟!
مي بينيد كه هيچ فرقي نداريم؟!
كه چه بسا ما شريفتر از شمايانيم...چرا كه ما خودمان را مصلح آخرالزمان نخوانديم،آرمانشهرهاي دست نيافتني را براي خودمان طرح نزديم،زير بار هر مسئوليتي نرفتيم و بيشترينمان اين است كه همگي با يك طناب به چاه مي رويم!
رنجيده ام از شما و خسته خاطرم از خويشتنان!
بيزارم از اينكه براي اثبات خويش،وجود ديگري را نقض كنم. گاهي از سر خواب آلودگي و بي چارگي است كه در شما توقف مي كنم و بگو مگر آسمان همه جا همين رنگ نيست؟!
حتما بهتر از من مي دانيد كه در جهان هيچ حرف تازه ايي زده نوشته نمي شود.اعتراف مي كنم كه من هم حرف تازه ايي ندارم!
روزي شايد دختر يا پسرم نيز برايم گستاخانه بنويسد...خود كرده را تدبير نيست!
كاش آن روز هم اينقدر بزرگ باشم كه برايش به همين وضوح بنوسم:
كوچكم!