تبليغاتX
نقش پرنيان
سه شنبه دوازدهم تیر 1386
بی حاشیه : پارازیت!

قسم به عصر

اين روزها،راه مي روم.تنها راه مي رم و به سكوت ملايم هيچم گوش مي كنم.من وقتي فكر مي كنم،راه مي روم.در زماني نامحدود و فضايي بي انتها و بي مقياس.من وقتي راه مي روم،فكر مي كنم.

تفكرات روزهايم اينك در تقابل افكار و افعالم خلاصه مي شود. و اينكه واي ي ي ي ي ي ي!چقدر دورند از هم؟!؟!

 

همانا انسان همه در خسران است

دارم راه مي روم.ذهنم مثل مار به خود مي پيچد.شايد سمي است،كس چه مي داند ز من!!!

بمبي درونش در آستانه انفجار قرار مي گيرد:

چه شد ؟سفر تو را به كجا برد ؟چرا ستاره ها مي ميرند ؟ تو كه صداي قلمت به خيلي جاها مي رسيد،تو را چه شد ؟ حالا خاموشي تقواي توست ؟گوشي كه نمي شنود!!!

چرا انديشه ات محدود شد به جمع (...) ؟تنزل فقط براي بقا؟؟؟

انسان را مگر رعايت نمي كردي ؟چي شد ؟؟؟

چرا اينقدر كسي تو را نمي شناسد ؟ نه اين توي ساختگي ات را،نه! توي حقيقي ات را!

آن توي معقول،و نه ظريف كار!

قانون ذهني ِ تدوين شده ي بسيار ايده آل.چرا و نه تصويب شده؟ چرا و نه عمل شده ؟

ترسوي بز دل!مي دانم،تو نگران تضاد ناشي از تغييراتي!اين همه وابستگي،آخر چرا ؟؟؟(بكُن بنداز دور،ديگه حوصلم رو سر بردي!)

به گوش مردم روضه مي خواني كه لطفا عالم بي عمل پي عسل نگردد و خودت...!!! و مگر غير از اين است كه بايد چندي ديگر گذاشت و گذشت ؟(تجربه معلم بديه.اول نمره مي ده و بعد امتحان مي گيره!)

كس چه مي داند ز تو ؟ و هميشه مشكل سر همين جهل است!

خردت گوشه ي كدام صندوق خانه ايي خاك مي خورد ؟

و چه دوري تو از ايمانت و چه ناشناس و غريب ميان اين جمع.اشتباه گرفته اند!تو نيز باورت شده كه حقيقتا آني كه اينان تصوير مي كنند!(حقه بازي به دروغ گفت:«فلان جا آش مي دهند».مردم چنان شتاب كردند كه خود نيز باورش شد و همراه مردمان روانه شد!)

و . . . بومب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب!

ذهن خراب به هم مي پيچد.پاي نا خلف نيز!(از اين روست كه در طول چهار ماه اخير حداقل سه بار زمين گرم را حس كرده ام.يكي منجر به گچ گيري يك ماهه و دو تاي ديگر كبودي و ورم و درد و ...!)

من بيمار نيستم!تنها گاهي از نوميدي فراموشي مي گيرم!

 

مگر آنان كه به خداوند ايمان آورده (1) و نيكو كار شدند (2) و به درستي و راستي (3) و پايداري در دين يكديگر را سفارش كرده اند (4)

نمي دانم چرا يادم رفت كه رهرو آن نيست كه گه تند و گه آهسته رود،رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود!

امتحان نكرده ام اما حدس مي زنم حتي نمي توانم مثل تداعي ِ دختري با كفش هاي كتاني روي جدول خيابان راه بروم. تعادل ندارم!

نمي دانم چرا يادم رفت كه ماه بالا سر تنهايي است!

چنان دقيق و ظريف است كه انگشت به دهان مانده ام.(در انتهاي يأس و نوميدي كه راه مي رفتم،فكري در ذهنم ويز ويز كرد.شبانه روزي نكشيد كه پژواكش به گوشم رسيد...من ماندم و حجوم حقيقت و خاك آلودگي!با اين همه چگونه وجودش را منكر مي شوند ؟ ويز ويز فكرم را كه كسي جز من نشنيد.پس پژواك ؟!)

مي خواهم چمدانم را ببندم و برگردم!

دلتنگم و مي دانم كه چراغ خانه ات هميشه روشن است.منتظر كارت دعوتت نيستم.ديريست كه تو را چشم به راه گذاشته ام.خدا كند(آن روز) وقتي كه مي رفتم يادت مانده باشد و پشت سرم آب ريخته باشي.

در آيينه رفتنم را نگاه كن كه مي آيم!

 

 

پ .ن : بي انصافي محض اگه اسم اينم دوباره بذاريد ادبيات محض و بي منطق!جدا اگه اين طوري فكر كنيد كم كم مجبور مي شم كه دلم هواي شعور و شورتان را بكند!

پ . ن :گوش دادن و نگاه كردن و سكوت كردن بسيار لذت بخشند و مردم خيلي نكته دارند براي كشف كردن. از اين اكتشافات من تصميم دارد دوباره برسد به من!

پ . ن :معذورم (فرهاد) اگه باز مختصر و مفيد نبود!

 

 

 

 

 

+ نوشته‌ی سمیرا.