تبليغاتX
نقش پرنيان
شنبه بیستم مرداد 1386
آن شش!
جماعت دوست داشتني است.من و تو جماعت را دوست مي داريم و من براي هر آنچه كه دوست داشتني است تلاش مي كنم.مي داني ؟ رفاقت يك سفره است.هر كس يك گوشه اش را مي گيرد.كه اگر درست پهن شود خداوند روزي،حواله ي سفره مان مي كند.نان گرم ميداني كه چه دلچسب است ؟
اساسا دوست را مي پرستم.هيچ گاه در تنهايي راه به جايي نبرده ام(نه آن تنهايي مطبوع،نه!).آدمهايي داشته ام كه بوده اند : وفادار به واژه،به دوست.هرگز حرمت شكني نمي كردند و وزن كلام را خوب مي دانستند.من دوستانم را دوست مي دارم.اما...چيزي...خللي...خلايي...نمي دانم!چيزي شبيه سيم هاي خار دار مرز شدند.سوء برداشت ها ؟ سوء ظن ها ؟سوء تفاهم ها ؟ نمي دانم...شايد!

...و خدايا !اين سو ها چقدر فاصله اندازند از سمت ما.ما كه فاصله سزايمان نيست...و دلتنگي هايمان اينقدر عميق است كه...آنقدر روي دلمان مانده يك گفتگوي صادقانه، بي هيچ هراسي از سوء ها...آنفدر خواسته ايم از دلتنگي هايمان قصه بگوييم و نشد...يك بار نگاتيوهايمان قرباني قيچي مونتاژ نشود.حريص بي سانسوري،حريم امن رفاقت!چند بار آمديم و حرف بزنيم و نشد؟چقدر در تنهايي سوختيم و آهسته گريستيم ودم نزديم؟
و نمي دانم بيهوده از پي چه مي جنگيم...من با خودم مي جنگم يا تو ؟جنگ سرد،سبك حرف زدن ماست.گاهي اوقات چشم فرو بستن و يك «چشم»گفتن يا يك «ببخشيد» كوچك چه دل بزرگي مي طلبد!
مرگ من اين است:جماعتي دوستم بدارند و لب تر نكنند.با اين وجود پس چرا خود كمر به قتل انساني بسته ام ؟
يا اصلا چرا اجازه مي دهم فرمان قتلي صادر شود ؟ من كه مي فهمم،چرا ؟؟؟
دريغ مي كنيم...ما از خودمان هم دريغ مي كنيم.لذت يك فنجان چاي داغ را...لذت يك گفتمان سالم را...لذت با هم بودن را...و بي سوء و سانسور،لذت دوست داشتن را...

سمت مهرباني اش را تو بگير، يك !
شادي اش بر تو خيمه مي زند، دو !
پاكي اش با تو ، سه !
بخشنده اش تو باش،چهار !
صافي و آب ساني اش هم با من ، پنج !
و تو كه نمي داني كدام سمتش در دست توست،تو هم گوشه ي سادگي اش را بگير، شش!
بشمار،سفره پهن مي كنيم!


پ.ن:حواست هست ؟يه آدم مي تونه يه دنيا باشه باشه،اما بپا كه دنيات نشه يه آدم!








+ نوشته‌ی سمیرا.
چهارشنبه سوم مرداد 1386
یک کلام

بعضي وقتا كه دير ميرسه،ميگه:«اوه،ببخشيد!خواب موندم.هيچ كسم خونه نبود بيدارم كنه.»

-       هه !   منظورت اينكه مثلا بقيه ي وقتا بيداري؟

 

سري به تاسف تكون مي ده .مي خنده.

 

-          آره...مثلا...

-          هي ي  ي ي ي!ما كه خيلي وقته خوابيم... و درست همون زماني كه فكر مي كنيم بيداريم در حال تغيير فاز تو خوابيم.هممون خوابيم و اين عمق خوابمون كه با هم فرق داره.خيلي وقته كه مرديم...آخه دنياي زنده ها با ماها خيلي فرق داره...از نظر  هیئت حاكم ، هیئت محكوم و هیئت منصفه همه چيز با هم فرق داره...خواب...اشتباه...تفنن...

 

ذهن تقريبا قابل قبولي داره.سريعا مي پرسه :

 

-           اصلا تعريف گناه چيه ؟

-          هه ! كل ماجرا همينه...بر خلاف حق رفتن!

-          حق رو كي تعيين مي كنه؟

-          ...خدا!

آخه مي دوني كه...از نظر هیئت حاكم ، هیئت محكوم و هیئت منصفه همه چيز با هم فرق داره...

 

 

پ. ن: تشكر ويژه از معين عزيز بابت ساخت قالبم!

 

 

+ نوشته‌ی سمیرا.