مي خواستم نمايشنامه ايي بنويسم و در آن ماجراي خلقت را نوعي ديگر روايت كنم.مي خواستم خواب از سر تماشا چي بپرانم.در فكر موناليزايي دوباره بودم...نمايش قرار بود در شش شب روي صحنه برود.شب ششم كه نوبت به خلق آدم مي رسيد قرار بود درست بعد از سر پيچي ابليس از خداوند،شخص چهارمي وارد صحنه شود،شخصي مجهول الهويته. كاراكتري كه مي خواست يك تن باشد براي تمام تاريخ.ديالوگي بگويد كه شايد احدي نگفته و نمي گويد.
وسط صحنه روشن مي شد با تك نوري قرمز رنگ.چهره ي ناشناس را مي ديديم اما هم چنان او را به خاطر نمي آورديم.خدا،انسان و شيطان سه راس ديگر مربعي بودند كه تاريكي غالب بر آن بود.
ناشناس با لحني عوامانه و گستاخانه خدا را مخاطب مي گرفت: «بسه ديگه!تمومش كن!ديگه آخر خطه اينجا.شانس يارت نبود و امشب نخاله ايي مثه من تو نمايشت پيدا شدم.آخر قصه رو بگو.تو كه خوب مي دونستي ته وجود اين بي وجود چيه.مي دونستي كه بدي ذاته اينه.پس چرا اين بازي رو شروع كردي؟ مگه تو خلقش نكردي؟چرا ازش خواستي كه سجده كنه ؟از اينام كه بگذريم بگو چرا حالا تا آخر خط قرار بهش فرصت بدي ؟ چرا آزاد مي خواي ولش كني ؟فقط براي درست از آب در اومدن معمات ؟ پازل عاشقانه ات تكميل شه ؟.....»
قرار بود خداوند را در گوشه ي سن تنها ببينيم در حاليكه روي زمين نشسته بود. بر تنهايي رفته ي خود به آرامي مي گريست...
خواستم بنويسم...نتوانستم!
نشد...پيدا نشد.شيطان تر از ابليس نيافتم.حتي او هم حاضر نشده بود رل ناشناس را بازي كند.
يادم آمد راز ماندگاري هنر در موافق طبيعت بودن آن است.
پ.ن: عنوان بي ربط به چلسات كمدي است!