تبليغاتX
نقش پرنيان
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
زانيج

(نه با آرزوهايم بازي كردم،نه با تاثير گذار ترين ها و نه حتي با شب يلدا.اين بار اما،وطنم را به بازي مي گيرم.)

 

استاد : مساحت ايران چقدره ؟

...كسي حرفي نمي زند...استاد رنگ به رنگ مي شود : واي بر شما! چه جوري اسم وطن پرست روي خودتون مي ذاريد ؟...من چشمانم گرد مي شود كه : ببخشيد استاد ! دونستن مساحت ايران آخه چه ربطي به ...

غضبناك حرفم را قطع مي كند :  داره خانوم...داره...خيلي هم داره!!!

برادرم(كه نه خوني و بلكه آب و خاكي) پيام مي فرستد كه استاد (...)مي زند و دانستن مساحت ايران هيچ ربطي به وطن پرستي ندارد و اگر چهار تا از اين عددها را حفظ  كني بايد فاتحه ي مغز مبارك را بخواني و ... .

 

من اطمينان ندارم كه خاك من همان خاك مقدس است كه اگر روزي خواستم چمدان به دست شوم مشتي از آن را با خود ببرم.اصراري ندارم بر اينكه هر چه «ترين» وجود دارد از آن ملت من است...بهترين،مهربان ترين،باهوش ترين...من معتقد نيستم كه اسلام يعني ايران و ايران يعني دنيا.

 

وطن من،سرزمين معني نمي دهد.زمين نيست.خاك نيست كه فوتش كني و ناپديد شود.

وطن من يعني مادرم...جايي كه صداي يك ساز من را به ارزش هايم بر مي گرداند،اشك به چشمم مي دواند و همه چيز را در يك لحظه — و فقط يك لحظه — زير و رو مي كند. وطن ، آن جا كه به وقت و تن هايي هايم با هجوم خاطرات مواجه مي شوم.خاطراتي كه ارزشند،ارزش هاي فراموش شده.

وطن يك لحظه است،يعني پدرم...وقتي كه دستش را روي شانه ام مي گذارد،لبخند مي زند كه :هستم!

آنجا كه دوستانم — كه سرمايه اند — به اشاره ايي لبخند به لبم مي آورند.هر كجا كه آرزوي مردن كنم در آن.گوش كن!هر كجا. خاك نيست كه فوتش كني و ناپديد شود.گفته اند شرف المكان بالمكين — اعتبار مكان ها به انسان هايي است كه در آنها زيسته اند— و چه خوب گفته اند.بر اين اساس است كه گاها مي گويم وطن يعني خيابان انقلاب.

وطن من آرمان شهر من نيست،همين كوچه خيابان هاي كثيف و پر ترافيك خودمان است.خنده دار است كه اگر بفهمي من به هواي پاك آلرژي دارم.زندگي من يه كلاف سر در گم است كه يك سرش را جايي بسته اند به نام خانه.ساليان سال هم كه در اين منجلاب دست و پا بزنم باز هم بر مي گردم به همين نقطه:خانه.

نه تاريخ مي دانم و نه مرده پرستم كه برايش بگريم و  يا فرياد بزنم كه آي وطنم چنين است و چنان و نمي داني كه چه انسان هاي با فضيلتي در هواي من نفس كشيده اند و دو هزار و پانصد سال تمدن خوابيده است پشت سرمان و اين حرف ها...وطن پرستي به معنايي كه استاد هيهات سر داد را نيز ارزش نمي شمارم.

وطن من همين است كه هست،همين كه دارم....و من خوب يا بد دوستش دارم و هر كجا كه باشم دلم برايش تنگ مي شود.

 

 

 

پ.ن : من دلم براي استاد مي سوزد كه چه ساده دل است و با ما آدم هاي متجدد و آزاد (!) حرف از چه قيد و بند ها مي زند!!!نمي دانم كي و كجاي كار خوابمان برد كه اين روزها بي قيدي و نداشتن دلبستگي ارزش شده اند.

خدا كند وطن دخترم من نباشم و پسرت دنبال دست هاي تو روي شانه هايش نگردد.

دوستان دور و وري ام ايران را به بازي گرفتند و نه وطن را.فكر مي كردم بايد بنويسيم وطن يعني چه و نه ايران يعني...فكر مي كردم اين تعريفمان اينقدر بايد جامع و مانع باشد كه اگر كسي از آن سوي ينگه دنيا هم ما را خواند بفهمد كه و طن كجاست.برايش ايران شناسي راه نيندازيم.نمي فهمم كه دوست داشتن وطن چه دردي از وطن دوا مي كند ؟ من احساس مي كنم كه اگر اين مرزهاي جغرافيايي نبود دلم مي خواست براي وطنم كه كل دنيا بود كاري كنم.هيچ وقت فكر نكردم كه اين دنيا نسبت به من ديني دارد و من هميشه در پي وصول طلبم هستم.

 

پ. ن : جدا متاسف مي شوم براي آدم هايي كه دلشان براي هيچ چيز تنگ نمي شود و اين را جز ليست افتخاراتشان هم ثبت مي كنند.(اسم منو بذار زمين پرست.اشكالي نداره!)

 

پ. ن : زانيج فارسي ترين كلمه ي معادل وطن است !!!

 

 

 

+ نوشته‌ی سمیرا.