تبليغاتX
نقش پرنيان
شنبه بیست و ششم آبان 1386
کارخانه بادکنک سازی حقیقت

 

 "رفت" را هجي مي كنم و همچنان معنايش در مغزم نمي گنجد.درست همانگونه بود كه تصور مي كردم؛هجرت.

برگرد به دو در "يك چاي و شش قند:تلخ".من و پله برقي و اشك و خداحافظي و تو و شوري و شيشه ي گيت فرودگاه و...همه همان بود كه در خيالم پر زده بود.ترسم مي داني از كجاست ؟پشت سرت آب نريختيم...از قرآن گذر نكردي...بس كه وقت تنگ بود...مثل دل من...مثل دل تو...همين است ظاهرا و ديگر هيچ.

ديدمت...ولي چه دور...در آن همهمه تنها در گوشش خواندم"قول دادي بر مي گردي"گفت"بر مي گردم"و رفت...

ترسم از آب ِ نريخته هم كه نباشد ،از فراموشي گذر قرآن حتما هست...تصوير فيد مي شود به پنج در"يك چاي و شش قند:تلخ".

يك چيزي هست كه هيچ وقت يادم نمي رود:

هر جا كه هست،هر جا كه مي خواد باشه...خوش!

 

WARNING*:تنفر از ترحم!

 

+ نوشته‌ی سمیرا.
جمعه یازدهم آبان 1386
یک چای و شش قند: تلخ!

1

به ماست شيرين نمك بزن.به حليم شيرين نمك بزن.به پرتقال شيرين نمك بزن...به تنهايي ِ شيرين نمك بزن.به زخم شيرين نمك بزن.به زندگي ِ شيرين نمك بپاش.

 

2

اين روزها به جايي رسيده ام كه روزي صد بار رضايت مي دهم بروي.كه هر روز روانه ات مي كنم.روزي صد بار خودم چمدانت را مي بندم،آّب و آيينه به دست مي شوم و به كوچه مي زنم.روزي صد بار تو را مي بينم بالاي آن پله برقي ها.خودم را پشت شيشه ي گيت فرودگاه هزار بار ديده ام كه شوري اشكم را مزمزه مي كنم.دست تكان مي دهم و روزي صد بار هي روانه ات مي كنم.هي هر روز رضايت مي دهم كه ديگر بروي.برو،بِكُن،بسه ديگه!

 

3

دوشينه مرا گذاشتي خوش خفتي

امشب به دغل به هر سويي ميافتي

گفتم كه مرا تا به قيامت جفتي

گو آن سخني كه وقت مستي گفتي

 

4

پيغام هايم در كمتر از بيست و چهار ساعت سير سماوات مي كنند.چه حاصل ؟

 

5

دوستان خدا نه حسرتي از گذشته دارند و نه دلهره ايي از آينده .

بلند مي خوانم:

نگاري را كه مي جويم به جانش 

نمي بينم ميان حاضرانش

براي اولين بار در ترجمه ي قرآن به كلمه ي ’دلتنگ’ برخوردم.

 

6

درها گشوده مي شوند مثل هميشه: آدم ها از آدم هيچي نمي دانند.آدم ها اسم هر چي رو كه نمي فهمند مي گذارند "بد".آدم ها خيلي راحت پوزخند تحويل ارزش هاي هم مي دهند. آدم ها فراموش مي كنند كه وقتي شنيده مي شوند روزي هم بايد شنونده شوند .آدم ها بازيچه ي دست من نيستند،مي ترسم كه ناخودآگاه وارد بازي كثيف من شوند.من درها را مي بندم مثل هيچ وقت.

 

7

- هفت عدد خوبيه،نه ؟ بگو آره!

- آره! من دوسش دارم!

- ولي من ازش متنفرم!!!

 

8

اين روزها مي گذرند به تيك تاك ساعت.به شب رسيدن روز را لذت ببر.فراموش كن و پناه ببر به كجا ؟نمي دانم، فرار كن.بخوان و بگذر.من نويسنده نيستم،تنها زماني كه به درد مي آيم قلمم روي كاغذ مي دود.من حادثه نوشتاري ام.اما كاش من نويسنده بودم.داشتن مدرك ادبيات براي تحرير يك الفباي واقعي كافي نيست...اين روزها اتفاقات را بسيار زيبا براي ملت نقل مي كنم.از بدترين لحظه هايم داستان مي سازم و تعريف مي كنم.بيچاره خواننده ام...موزيك متن:

No matter what I say or do

The message isn't getting through

And you're listening to the sound

Of my breaking heart

James Blunt – All The Lost Souls – I Really Want You))

 

9

هر روز به غير از جمعه ها ،ساعت 9 صبح،شبكه ي دو ،خانه ي سبز.

سريال كودكي هايم.

علي كوچك و بينواي ما نغمه ي غم انگيز مادرش را مي شنيد...كاش تو هم مي شنيدي نغمه ي غم انگيز مرا...

 

10

- مجبوري اينقدر حرف بزني؟

 آره...مجبورم اينا رو بگم كه حرف اصلي رو نزنم...فايده ي اين نوشتن ها چيه ؟

مغزم تيك گرفته است.مي گيره...ول مي كنه...اصلا خوش ندارم نصیحت بشنوم.چقدر اين روزها حرف از تنهايي مي شنوم.مهر و آبان هيچ وقت خوب نبودند.من متولد تابستان، و با اين همه پاييز پرستم.رازش را نفهميدم،آدم بالاخره به تنهايي پناه مي برد يا از آن گريزان است ؟ تنهايي...نه از جنس آن تنهايي كه با وجودي ديگر پر شود. هوم ؟

چقدر اين روزها اشك و بغض و ترس و سرما و تنهايي ديده ام دور و برم.چقدر شنيده ام كه حال همه ي ما خوب است اما تو باور نكن.من هم باور نكردم،هيچ وقت باور نكرده ام.

 

۱۱و12و13

سيزده نحس نيست،دل تو تلخ است!

 

+ نوشته‌ی سمیرا.
سه شنبه یکم آبان 1386
Ten MINutes TO TEn IN : BoUlVArD OF BrOkEn DrEAmS

"من مي گم هر كسي كه متولد شده روي اين زمين،با خودش يه قصه و يه دنيا آورده" "خانم يه فال بخر!"
"اگه يه بار ديگه صداي زنگ اس ام اس ات بلند شه من مي دونم و تو." "توش چي نوشته ؟ننوشته دو تا پسر خوش تيپ همين الان از جلوت رد مي شن،نبايد از دستشون بدي ؟يكي شون سرما هم خورده تازه!" "بري بميري زودتر!" "چنده ؟" "حالا اين قصه  و اين دنيا چند تا آدم ثابت داره" "كجايي ؟ زنگ زدم خونتون هيچ كس نبود" "ببين ماه الان پشت ابره" "200تومن!" "مدرسمون مي بره كوه " "خودمو مي رسونم،فردا تولد مامانم هم هس!" "محك!!!مي بيني اسمشم محكه..." "من تو بلوار جلوي مغازه نشستم" "ساعت چنده ؟ " "خر مثه تو كه فراوونه!" "زماني كه خسته و كوفته وقتي از در مي ياد،تو خونه اش  زني رو تو چهار چوب در بيبنه كه با تموم وجود دوسش داره"

 

"اين قصه دو تا آدم اصلي داره كه مثل ميدون مغناطيسي عمل مي كنن.يكيش منم،يكيشم..." "من تو امامزاده صالح نشسته بودم،يه دسته بچه سوم دبستاني ريختن اونجا" "پيام بازرگاني نشون نمي ده ؟ " "دنيا همان يك لحظه بود." "اونقدر باهوش هستي كه بفهمي الماس تو آتيش نمي سوزه ؟" "ولي ماه هيچ وقت پشت ابر نمي مونه" "ده دقيقه به ده" اين همه آدم تو اين بلواره خب به اونا بفروش!" "ساكت نمي شدن،مربي براي ساكت كردنشون گفت يه صلوات براي سلامتي خودتون " " آخه نخودي تو رفتن چه مي فهمي يعني چي ؟ "
"خب الان من ماهم يا تو ؟ " "بقيه آدماي اين بلوار مرده ن آخه!!!" "يه صلوات فرستادن كه چهار ستون بدنم لرزيد" "از تجريش چه جوري ميشه رفت بلوار اوشان؟ " "قبل از گرفتن با من هماهنگ كن.من به سليقه ي تو اطمينان ندارم!"

"براي موندن هم دنبال دليل مي گردم" "صلوات بعدي رو براي حاجت همه ي اين جمع بفرستين" "اينجا اگه يه چيزي خودت داشته باشي مي توني يه چيزي بشي!" "از قدرت صداشون گريه ام گرفت" "ديگه كجا مي خواي يكي مثه من پيدا كني ؟" "بدبختي اينكه موندن هم نمي دوني يعني چي" " ميدوني شادي يه مرد چه موقعيه ؟" "اگه تو عاقل بودي الان دو بچه هم داشتي" "دست هاي خالي" "نمي دونم!شايدم خريته!" "بمون!" "براي نرفتن دنبال دليل مي گردم" " ما اين جور لباسا به تنمون نمي ره" "جامعه شناسي نخبه كشي ؟" "امشب شب عجيبيه" "خدايا؟!بسه ديگه برا امشب!"

 

پ.ن : چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي...

+ نوشته‌ی سمیرا.