تبليغاتX
نقش پرنيان
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
پاك شو/اول و پس/ديده بر آن پاك/انداز

رند خلوت نشين كه جز رساله چيزي به چشم نديده  و غير  قيل و قال مدرسه كلامي نشنيده،به خنده ي مستانه و چشم خمار نگاري مي نالد كه:

 

"دل و دينم

             دل و دينم

                           ببردست"

 

دغل باز و دروغ گوييم.دروغ بگو.اگر فقط دروغ است كه سالم مانده است،دروغ بگو.

خدا فروشيم.اين چه خدايي است كه مثل گنجي در گنجه اي در بسته مي ماند كه كليد قفلش را خودمان قورت داده ايم؟...من دلم براي تنهايي اين خدا تنگ مي شود...خدايي كه هر دم بايد آيت سامريان شود...دلم براي اين خدا مي سوزد...در كدام چاه بگريد از دست تو ؟ تو كه راحت فراموشش مي كني،به ارزني مي فروشي اش ،به سخره مي گيري اش...

 

ستاره نور كوچكي است،خيلي كوچك...اما هست ،هميشه هست حتي پس از مرگش.

اميد ِ شب كوير به توست،تو كه آخرين ستاره اي،،،

خ.دال.الف

 

+ نوشته‌ی سمیرا.
یکشنبه یازدهم آذر 1386
کلم بنفش

قصه ی "هنر براي هنر" داستانی تخيلي است،از آنها كه تقريبا هيچ وقت به حقيقت نمي پيوندد.(سوالي در حاشيه: اگر كه قرار نيست ايده آل ذهن در قالب رﺋال افعال بگنجد پس چرا هستند اصلا ؟كاركرد مفاهيم انتزاعي چيست؟).هنر وسيله اي هست براي هموار كردن چالش هاي زندگي آدم و آن مفهوم قشنگ و خوبش حداقل در دنياي اطراف ما معنايي ندارد."نوشتن براي نوشتن"تفكر يك جوان احمق و رويا پرداز است.خط مي كشم رويش،مي نويسم:نوشتن براي خوانده شدن،نوشتن براي ديده شدن،نوشتن براي تاثير گذار بودن و شايد تاثير پذير شدن.مي نويسم:نوشتن براي زندگي كردن.

 

اولين پست شاهكار چنين مفهومي را مي رساند: اينكه "چرا مي نويسم؟" به اندازه ي "چه مي نويسم؟" اهميت ندارد و حالا من مي نويسم: اهميت دومي در گرو داشتن پاسخي منطقي براي اوليست.هر كس براي خود دليلي مي تراشد.براي يكي هنر نوعي گريز است و براي ديگري وسيله ي تسخير.اما مي توان به دين،به جنون و يا به مرگ پناه برد.مي شود با اسلحه،با انرژي هسته اي(كه با افتخار توليدش مي كنيم!)،با رشد اقتصادي(كه براي هر يك درصدش،پنج درصد در تخريب محيط زيست شركت مي كنيم!)به تسخير جهان برويم.

 

پس چرا به خصوص مي نويسيم؟چرا فرار يا تسخيرمان را با نوشتن صورت مي دهيم ؟قصه اينجاست كه در پس هدف هاي گوناگون نويسندگان انتخابي عميق تر و آني تر هست كه ميان همه مشترك است.روح انسان نوعي آشكار كننده است،به اين معني كه اگر هستي "هست"،اين را از آدم دارد و اگر كسي نبود مسلما هستي مي پوسيد(نابود نمي شد اما بي استفاده از بين مي رفت).خلق يك اثر – يك نوشته – نوعي آشكار سازي هستي است.چه يك نوشته به بيان حقيقتي مثلا از نوع علمي ِ آن و...بپردازد(فاش كردن رازهاي طبيعت)و چه صرفا يك متن ادبي باشد(روشن كردن زاويه هاي پنهان ذهن آدمي).

آشكارسازي حس تاثير گذار(مهم)بودن را القا مي كند.احساسي كه نياز است.شايد اين يكي از دليل هايم است براي نوشتن.علاوه بر اين،حس اينكه چيزي را من خلق كردم جدا مطبوع است.از آنجايي كه به قول فرهاد نمي توان از درون به خودمان بنگريم،پس نمودي بيروني مي خواهيم كه شايد نوشتن از جمله ي آنهاست.

 

* * *

 

فيلسوف هاي نويسنده و نويسنده هاي فيلسوف؛معمولا آدم هايي كه مي نويسند شامل اين دو دسته اند.

دسته ي اول احتياج به ابزاري دارند براي عرضه ي افكارشان و چه راهي بهتر از نوشتن ؟حالا هم ديگر روزگاري نيست كه بشود كتاب چاپ كرد و...(از آنجا كه سينما را زبان گويا تري مي دانم براي حرف هايي كه فكر مي كنم دارم و به درد مي خورد،پس براي فيلمنامه نويسي ارزش ويژه اي قاﺋلم).خلاصه سنگ مفت،گنجشك هم مفت!پس: وبلاگ مي نويسيم!

معمولا فيلسوف ها ادييات روان و شفافي ندارند چرا كه اصالتا نويسنده نيستند و به نوعي مجبورند شايد.(به اصالتش مشكوكم هنوز!)  

 نويسنده هاي فيلسوف هم آن هايي هستند كه نوشتن مي دانند.نوشتن هم آموختني است هر چند كه استعداد شرط لازم آن است.كمتر متني پيدا مي شود كه هم فيلسوف خواننده را راضي كند و هم اديب ماجرا را.هم بيانگر افكار متفكر باشد،هم زيبا،شيوا و ... باشد.

 

مي خواهم شرح هايم را بسط بدهم با مثال از نوشته هاي وبلاگ هاي اطرافيانم:

حواريون؛يازده نفر در خط خطي.از معدود پست هايي بود كه خواندم و از لحاظ ادبي بسيار پسنديدم و بعد گيرايي متن مرا به تفكر وا داشت.

يا رسم العشق ِ كوهستان.متني كه حتي بي توجه به ذهنيت و پيام نويسنده به خودي خود از لحاظ ادبي زيبا بود و بار معنايي كه در پس آن بود به نوشته اعتبار بيشتري مي بخشيد.

و...

معمولا اين گونه نوشته ها جز آن دسته اند كه ته ذهن خواننده هميشه باقي مي مانند و اين نشاني از همان آشكاركنندگي است كه گفتم.همان اثر گذاري كه به دنبالش براي نويسنده به عنوان يك انسان ارزش مي آورد.

 

 

 پ. ن: پيوستن فرهاد به جمع وبلاگ نويسان و پست اخير نويد شايد ترغيبم كرد كه  از ميان موضوعات ذهني ام به سراغ اين بيايم.

 پ .ن: اين نيست جز اينكه مردم تند و بد مي خوانند و پيش از آنكه بفهمند داوري مي كنند.و حال آنكه منتقدان آراء مرا به حكم ادبيات محكوم مي كنند بي آنكه هرگز بگويند مقصودشان از ادبيات چيست ؟!!!

 پ .ن :عنوان اصلا بي ربط نيست.تحصيل كرده ها!كمي فكر كنيد.(دو نقطه دي!!!)

 آزمایشی است بر جور دیگر نویسی.بنابراین نظرات جواب خواهند داشت یحتمل!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته‌ی سمیرا.