
يك ترانه نواخته خواهد شد،
شايد تركيب عجيبي از پيانو و ويولن سل با يك صداي جادويي.
يك ترانه ي دلنشين به يادها سپرده خواهد شد،
وقتي زني با خط هاي افقي سفيد
دنبال مي كند با گوشه چشمش
رد مردي با خط هاي سياه عمودي را
و يك لبخند قرمز كه انتهاي چشمانش را خط خط كند كافيست...شايد براي عمري.
دست كودكي را مي گيرند.؛كودكي چهارخانه از سفيد و سياه.
شاعر بهترين ترانه ي خود را مي سرايد وقتي،
راه راه هاي عمودي سياه به خط هاي سفيد افقي مي پيوندند در يك چهارخانه.
پشت باز ترين پنجره ي يك خانه ي سبز،در دوازده يا شايد هم سيزدهمين طبقه از يك برج ِ كج ِ باران خورده.
روي كنج شرقي پنجره اي بخار كرده ،جاي يك لبخند چهارخانه و پنج بند انگشت مي ماند.
دو قهوه به جدال با سرما مي روند براي جاودانگی دو لبخند.
چراغ ها روشن مي شوند،نور نارنجي،شومينه گرم.
يك ترانه نواخته مي شود،
شايد تركيب عجيبي از پيانو و ويولن سل با يك صداي جادويي.
نگاه مي كردم اين "دو قدم مانده به صبح " را با اجراي آن ديوانه ي دوست داشتني ام ،محمد صالح علا ء. بحث جيراني و رفقايش در حوالي ملودرام مي چرخيد.در جمع بندي عوامل موثر در نارسايي و تكميل نشدن ملودرام ايراني پس از انقلاب به اينجا رسيدند: قطع ارتباط مخاطب و سينما.اين گونه توجيه كردند كه در سال هاي اخير تماشاچي را تنها به ضرب و زور حوادث سياسي و اجتماعي و فرهنگي در فيلم به سالن سينما كشانده اند.
داشتم با خودم فكر مي كردم كه موضوع يك فيلم به جز اينها مگر ديگر چه مي تواند باشد ، كه آقاي كارشناس سخن از غلبه ي افكار چپ بر آثار سينمايي به ميان آورد.حرف از منع احساسات گرايي در راستاي فلسفه ي چپ بود.آنجا كه هر گونه احساسات گرايي در آثار سينمايي تعبير به هجو مي شد و نقطه اي كه قهرمان احساسات گرا از متن فيلمنامه ها خط مي خورد.زماني كه "نگاه والا "، نگاه ارزش گذار به همه چيز، به جاي آنكه در حاشيه ي امور نظارت كند در راس قرار گرفت؛درست كمي پس از انقلاب.
نتيجه گرفتند از آنجا بود،كه تماشاچي وقتي ديگر خودش را در بطن فيلم پيدا نكرد،وقتي احساسات طبيعي اش را پاسخ نگرفت ديگر از سينما روي گردان شد و حالا بعد از بيست و اندي سال هنوز دنبال دلايل ركود سينماي ايران مي گرديم.طفلكي آقاي كارشناس - كه استاد دانشگاه هم بود- مي گفت من خودم خجالت مي كشم بروم بعضي فيلم ها ببينم.
بعد از اين حرف ها،خنده ي زيركانه و در عين حال موزيانه ي جيراني ديدن داشت.درست همان لبخند بر لبان من هم بود.فكر كردم ديدم همين خود ما، چقدر احساساتمان را پس مي زنيم.چقدر دچار خود سانسوري هستيم و چقدر طبيعتمان را به بهانه ي روشنفكري انكار مي كنيم.چقدر عقل گرايي را در تضاد با احساسات گرايي قرار داديم و آتش بيار معركه اي شديم كه نه اين سويش برنده اي داشت و نه آن سو.حرفم در بزرگداشت مقام احساسات گرايي نيست،كه افراط در هر چيزي ضرر است.
فقط خواستم يادآوري كنم روشنفكري اي كه طبيعت انسان را فراموش كند به ارزني نمي ارزد و اينكه دردهاي اجتماع هاي دو سه نفره مان با مقياس بزرگتر در جامعه ي مدني تكرار مي شوند.
پ . ن : آقاي كارشناس اينقدر ها هم خوب حرف نمي زد، با اندكي تصرف!
" هنگامي كه تصميمات بزرگ زندگي مان گرفته مي شود صداي شيپوري به گوش نمي رسد...سرنوشت در سكوت رقم مي خورد."
در روزهاي پاياني هفتمين دوهزار،اين جملات را مي خواندم و حالا به اين فكر مي كنم كه دنيا سريعتر از آنچه كه تو فكرش را مي كني پيش مي رود....و من...و اين من!از چرخش دوراني نبايد جا بمانم؟ نمي دانم...هنوز هم تغييرات ناگهاني در راستاي گردش دنيا برايم در هاله اي از ابهام است.دو راه بيشتر نيست:
با دنيا بچرخي،با شادي از احتمال يك گردش سازنده.
بترسي و با دنيا نچرخي،با ترس از احتمال حالت تهوع ِ بعد از چرخش.
همه چيز يك لحظه است و يك تصميم.و همه چيز در يك آن اتفاق مي افتد.آني كه ممكن است تو را روانه ي يك سر پاييني كند يا نفس بريده ي يك سر بالايي.
پ . ن : امروز من در يك روز برفي دارم رانندگي مي كنم.من هم برف را دوست دارم و هم رانندگي را.ماشين ليز مي خورد و من اما رضايت نمي دهم.اين مشكل آدم هاي بلند پرواز است ؟ دارم فكر مي كنم كه اين مسير به كجا ختم مي شود ؟سر پاييني يا يك سر بالايي نفس گير ؟دارم فكر مي كنم كه آيا سرعتم با سرعت برف يكيست؟دارم فكر مي كنم كه من چقدر دوست دارم با دنيا بچرخم با شادي از احتمال يك گردش سازنده!!!دارم فكر مي كنم كه گاز بدهم در اين هواي برفي يا نه ؟
من هنوز دارم فكر ميكنم...حرف آخر را نمي گم تا بگي خوابت پريده....
تو فعلا بگو بدانم مي چرخي با دنيا يا نه...
چنديست كه ياد گرفته ام بي اعتنا باشم به احساسم ،
و اين يعني مرگ.
كه ياد گرفته ام " باد آورده" بردن ِ باد را به تماشا بنگرم فقط ،
و اين يعني مرگ.
...حالا ديگر به اندازه ي تمام شبانه هايم با بانو و گاليا، فقط سكوت مي كنم.مي داني يعني چقدر ؟؟؟
ي ع ن ي:ط و ل ا ن ي!
در مستطيل شش در چهار ِِ در بسته ام،آنقدر خيره به لامپ سكوت مي كنم تا همه چيز زنبوري ويز ويز كنان شود و بپرد.خودم پوزخند مي زنم كه : هه!تو و خاموشي؟...
نه...نگرانم نباش...تا جنون فاصله اي هست هنوز...