تبليغاتX
نقش پرنيان
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
خیلی عجیب مثل 86

نمي دانم چه حسي است كه انگار بايد يك يادداشت نوشت روي تمام شدن هر سال.انگار بايد آخرش را امضا كرد،كه ما بوديم و ديديم،به اندازه ي 365 بار تكرار،شنيديم.حسرتي نيست بر قصه هاي رفته،كه عمر غم در هزاره ي دوم بيشتر از يك سال نيست.

همين ها و دو ماهي قرمز كه تنگ بلور را به خيال خود با هم تقسيم كرده اند و چيزي كم...

 

+ نوشته‌ی سمیرا.
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
لبخند بزن که دستخوش تغییراتم

 

لبخند بزن.بعد از مدتها كه خانه را تنها مي يابم حس خوبي قلقلكم مي ده.همه چيز در مغز من همراه با كليدي كه در قفل مي اندازم مي چرخه. حس مي كنم مي تونيم روز خوبي را با هم داشته باشيم.سوال هميشگي اش،تو و كي ؟...جوابم،من و خودم!دارم فكر مي كنم من چقدر منم؟چقدر شبيه خودمم؟كنكاش مي كنم.مي خوام با خودم دست بدم و از  آشنايي باهاش اظهار خوشحالي كنم.واقعيت اينه كه هيچ كس بدش نمي ياد كه يه مدل از پيش طراحي و تكرار شده نباشه...منم كه از همه بيشتر!دارم فكر مي كنم كه من هر چي هم كه آدم خاطره ها باشم اما از چيزاي تازه خيلي استقبال مي كنم.طعم تازه،بوي نو،حرف جديد و...من اينا رو دارم تازه مي فهمم.چيزهايي كه تا الان نمي دونستم...من قديمي ها رو هم دوست دارم،قابل اعتماد ترند از جديد ها.من مي فهمم چه چيزهايي برام مي مونن و چيا رو باد مي بره.فكر مي كنم قدرت ارزش گذاري روي آدم ها رو كم كمك دارم پيدا مي كنم.كاش تو هم پيداش مي كردي.براي همينه كه من از داشته هام راحت نمي گذرم.كاش تو هم نمي گذشتي.من دارم پوست مي اندازم،حتي اون آدم يكي دو ماه پيش نيستم كه تو كافه 78 رفیقش رو به خاطر تغييرات ناگهاني اش محاكمه مي كرد.اما مي دوني چيه؟من فکر می کنم با تغييراتم به كسي صدمه نمي زنم،ايمان دارم كه اين تغييرات اول از همه براي خودم و بعد براي بقيه هم مفيده.

 

 

كه دستخوش تغييراتم.از ونك تا آرژانتين،با موزيك هاي تازه اي كه تجربه مي كنم كمتر به نظر ميرسه.درست وقتي همت زير پامه به اين فكر مي كنم هر كسي براي خودكشي خودشو از اين بالا پرت كنه معلوم مي شه كه بيشتر دنبال جنجال و جلب توجه بوده تا مرگ،كسي كه بخواد با مرگش جنجال بپا كنه يه آدم فاجعه است.ترسو ها وقتي تصميم مي گيرن ديگه نباشن مي دوني چي كار مي كنن؟من نمي دونستم...قرص هاي رنگارنگ رو يكي يكي يكي...ميگه پادشاه بعد از برگشتش از ينگه دنيا فقط دلش پرتقال خواست.اين بود كه پرتقال شد معناي زندگي.زمزمه مي كنم در گوشت كه" بوي نارنجي تو راز خواهد ماند." و  تو با اون لحن هميشه نگرانت مي پرسي"فارسيش چي ميشه ؟"مي خندم و مي گم" راز هايي بهتر حفظ شده اند كه هرگز پرسيده نشدند."

دست هايت را باز كن،پرتقال پرتاب مي كنم برايت و آلبالو.

+ نوشته‌ی سمیرا.