
بنويسم از رنجي كه مي بريم؟يا از عشقي كه مي كشيم؟نگاه مي كنم به دايره ي رنج ها و مي نويسم از مثلث عشق ها...چه كسي فكر مي كرد سعدي هم عاشق باشد ...كه عاشقانه داشته باشد؟درست مثل تو...خود خود تو...چه كسي فكر مي كرد سعدي هم درمانده شود؟خب هيچ كس يادش نبود كه سعدي، هر چقدر هم كه سعدي باشد آدم است ديگر.
راهي به جهنم باز كن.خسته از تكرار اين خوشبختي بهشتيانه ي ناملموس...از رنجي كه مي كشيم به دوش...
نگاه مي كنم و نمي بينم.گوش مي كنم و نمي شنوم.فكر مي كنم اما،حواسم نيست.
بلند فكر مي كنم:اگه زندگي جدا كوه باشه،به فكر ديگران بودنش خيلي مسخره است.
حواسم هست و از ميان ِ اين همه تشخيص مي دهم.
لبخند بزن.هر دو در تخصصشان ترسناك مي شوند و خطرناك.