
من خيلي كاغذ ندارم اما دارم يك سفر عجيب مي روم.راه آهن را با صداي علي سنتوري طي مي كنم...اينجا ايسنگاه راه آهن است و من تصميم دارم يك سفر خيلي خوب داشته باشم.مي خواهم كلي بنويسم.مدتي است سفر نكرده ام و حالا من،مخاطب تنهاي بادهاي جهان...در سفرم.نمي دانم چرا اينقدر شوق به نوشتنم هست با اينكه مي دانم كسي جز خودم خواننده ام نيست.اينجا همه مسافرند.اينجا همه داريم مي رويم.راستي اينجا چقدر شبيه دنياست.همه منتظرند.همه بيدارند اما.مي بينند آگاهانه انتظار مي كشند.اين سفر را پناه مي برم به تنهايي و آقاي رضا.حال خوبي دارم.دارم ترك مي كنم اينجا را.دارم مي گذارم و مي روم.
سوت قطار.به سوي تو.
من خيلي كاغذ ندارم اما مگر مي شود از چراغ هايي كه در انتهاي فاصله ها روشن اند چيزي ننوشت؟من بايد بنوسم.من احتياج دارم به بودنت...عجيب به بودن با خانواده ام.داشتن چيز خوبي است.امنيت هستي و آرامش...
انتهاي اين تاريكي ها چراغ روشنند و من از پنجره ي قطار(پنجره؟)مي بينمشان.شهري روشني هاست و با اين همه چيزي كم.حس مي كنم مرگم نزديك است.چرا اينقدر مشتاقم به نوشتن پس؟
من رسيدم.منتظر در لابي.همه نشسته ايم گرد.روي مبل هاي چرمي به رنگ زرشكي تيره.هوا سرد است و اينجا چقدر شبيه دنياست.همه مي آيند تقاضا مي دهند كه چند روزي مي خواهند بمانند و مي پذيرند.همه مي دانند كه بليط رفتنشان از حالا آماده است.پس چرا عاشق مي شوند به اين شهر و خيابان هايش؟كينه هاتو همين جا جابذار و برو.
گاهي بهترين كار ولو شدن روي مبل هاي چرمي لابي هتل است و بازي دو تيم داخلي را نگاه كردن و تعجب كردن از نگاه هاي پسري كه رو به رويت نشسته است و باز زير چشمي فوتبال ديدن.دست هاي الوده بخواني و حظ كني از ادبيات سارتر و لعنت بفرستي به روان پاك آقاي بكت.منتظر شام و پيام كوتاه باشي بعد از يك پياده روي تقريبا طولاني.يك موزيك خوب،از سلكشن يك آدم خوب هم گوش كني و ديگر هيچ.من خيلي كاغذ ندارم اما مي نويسم كه منتظر قطار هستم و همين ها و چيزي كم.دست و سوت پايان و تمام.
مي روي و مثل هميشه يك گوشه آرام مي ايستي و براي خودت خيال بافي مي كني و اشك و نگاه مي كني و اشك...?just a dream...مثل هميشه يك گوشه تگيه مي دهي.گوشه اي كه خيلي جلو نيست،خيلي هم عقب نيست و آرام مثل هميشه اشكت قل مي خورد و تالاپ تالاپ مي افتد پايين و براي دوستانت، براي هميشه دوستانت دعا مي كني.عين هميشه اسم ها را تندتند كنار هم مي چيني و رديف توي دلت مي گويي خدايا من كه نمي دانم چه مي خواهند،اما بده آنچه را كه صلاح است و مي خواهند.اسم هاي دوتايي را كنار هم مي چيني خنده ات مي گيرد و اشكها از گوشه لبت مزه را شور مي كنند.چقدر هم زيادند و چه دوست داشتني.كلي هم براي (...) دعا مي كني.دعا براي آدمي كه خيلي نمي شناسيش جالب و سرگرم كننده است،فكر اينكه مثلا او چه مي خواهد و ...آررره.تمام مي شوي و با ترديد نسبت به همه چيز مي آيي بيرون و مي روي،دم در مي ايستي و آرام مي گويي خداحافظي آقاي رضا!
دارم بر مي گردم.دارم فكر مي كنم آيا چيزي عوض شده يا نه؟حساب كردم همه چيز را؟آره همه چيز را.همه چيز را خواستم يا نه؟ آره مثل اينكه خواستم.راه آهنم و باز سنتوري گوش مي كنم اما نه با شوقي كه هنگام آمدن آن را مي شنيدم.من خيلي كاغذ نداشتم اما فكر مي كنم نوشتم هر چه را كه لازم بود.اينجا باران مي آيد و چيزي.كسي پيام كوتاه روانه ام مي كند كه اين باران مال توست،پس بخواه.و من خواستم.كابوس هاي شوم را بگو رها كنند ما را.بد خط!من خيلي هم خوش خطم تازه.
آقاي رضا خبري كن ما را از شنيده شدنمان.هر چند كه شنيدي و مي دانم اما مي داني كه كودكيم و هوس آبنبات داريم.ما رفتيم و تا بازگشت دوباره مان ما را بسپار به خدايي كه امروز سه بار خواندنش مهربان.
پ.ن:خواستم بنويسم از آرزوهاي محال.حقيقتش خجالت كشيدم وقتي ديدم مردي آرزوي محالش راه رفتن است و بس.