تبليغاتX
نقش پرنيان
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
فقط نگاهم كن،همين!
بغ بغو هم كه نكنند مي نشينند لب ايوان و سكوت ِ پنج صبح را هي آرام بال مي زنند،هي...چشم باز مي كنم.
رنگ آبي مي پاشد اواسط اتاقم.يك دسته نور كه از كنار پرده فرار مي كند و مي افتد روي تنم...چشم مي گشايم.
رو به آيينه مي ايستم و دست مي كشم لاي موهايم.چشم مي بندم.يك لحظه يك نفس عميق مي كشم،انگار كه عطر تو هنوز هم مانده باشد لا به لاي موهايم.بي خودي مي خندم اما چشم باز نمي كنم كه يك وقت بويت نرود.
اين چاهي ها و يا كريم ها- كه من هيچ وقت فرقشان را نفهميدم-خلوت كوچه مان را هم همه مي كنند.وقت معاشرتشان با شمعدانيهايم،هي كه آرام بال مي زنند من هي دلهره مي گيرم.انگار كه نبايد اينجا باشند.كسي آرام در گوشم مي گويد پرشون ندي يه وخ.اما تاب نمي آورم.مدادم را آرام پرت مي كنم سمت حرير پرچين پنجره كه خيلي هم نترسند و بپرند و بروند و... .

يك تكه آسمان روي فرش پهن مي شود.سجاده ي باز.كبوترها را ديگر پر نمي دهم.سجده ي آخر را با هم اين چنين روايت مي كنيم:

حمد و سپاس مخصوص خداييست كه
هر آن گاه كه روي بدو برگرداني نگاهش با توست.
آفتابگردان!آفتاب عالم تاب!
اي آنكه دوست داشتني تري از هر آنچه "دوست داشتن"
و گرامي تري از هر آنكه "دوست"
نگاه كن،دستهايم خالي است.
فقط نگاهم كن،همين!

بعد هي تو تكرار مي شوي و هي بال مي زنند.اما چشم باز نمي كنم كه يك وقت بويت نرود.
+ نوشته‌ی سمیرا.
جمعه هفدهم خرداد 1387
آ...مثل قرمز ، مثل سبز

در ذهنم كه مرور مي كنم نگاتيو كودكي هايم سياه و سفيد نيست.سبز و قرمز.
استعداد نقاشي نداشتم.از همان اول.تنها چيزي كه بلد بودم بكشم سيب بود.
يك سيب مي كشيدم سبز.يك سيب قرمز.
سيب سبزم مي شد شكل آرامش.آرامش ديگران آبي بود،مال من سبز.
سيب قرمز مي شد زندگي.مي شد شكل من.خنده و نور و رنگ و صدا.
از آن روزها كه گذشتم ديگر سيب سبز خوشمزه اي به يادم نماند.مداد سبزم گم شد.
سيب هاي قرمز هم همگي پوك بودند.نمي دانم پدر چه اصراري به خريد آن ها داشت.
روزهاي زيادي مي گذرد...حالا ديگر خوش ندارم دو سيب بكشم.هي يك سيب مي كشم،يك نيمه سبز نيمه ي ديگر قرمز.هي سيب مي كشم.
آرامش اين روزهايم را هيچ كس نمي فهد،چه خوب!
من اما،آرام،مي ترسم.مي ترسم اين روزها كه مي گذرند مداد سبزم باز گم شود.مثل سيب بچگي هايم.اين "زمان" از آن لعنتي هاست.
زير لب ورد مي خوانم كه خدايا نيمه سبزش از "همان"ها باشد.خوشمزه.ترش.ملس.ورد مي خوانم كه بچسبد به نيمه ي قرمزش.نيمه ي قرمزش هم ديگر پوك نباشد.خوشمزه.ترد.شيرين.
گوشه ي دلم را يك گره كور مي زنم كه اين سيب نصف نشود.به گشنگيش مي ارزد.
يك سيب مي كشم،اما دلم نمي خواهد عكسش را بچسبانم به ديوار اتاقم.
تو را سبز مي خواهم.
آرام.خنده.نور.رنگ.صدا.


+ نوشته‌ی سمیرا.
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
ميس آندرستند
بهاي "دلخوشي هاي امروز" آيا هميشه از دست دادن "آرامش فردا" است؟
+ نوشته‌ی سمیرا.
سه شنبه هفتم خرداد 1387
بمان
وقتي "بودن"ها اينقدر باوركردني اند كه "اندوه و گمان و انكار" گم و گور مي شوند،حرف از "نبودن" مثل سال هاي دور دستي به نظر مي آيد كه ايمان داريم آن زمان قطعا زنده نخواهيم بود.
قانون هايي هست براي "بودن"و قانون هايي براي "ماندن".بودن جزء ي از طبيعت است.تو قزل آلا باش و بمان،حتي در طوفان.

پ.ن: به دو تن...

بعد نوشت: ليوان از دست پدر افتاد و چند بار مثل فنر خورد زمين.مادر نگاهش كرد و گفت وقتي نخواد بشكنه نمي شكنه.من خنديدم...
+ نوشته‌ی سمیرا.