بغ بغو هم كه نكنند مي نشينند لب ايوان و سكوت ِ پنج صبح را هي آرام بال مي زنند،هي...چشم باز مي كنم.
رنگ آبي مي پاشد اواسط اتاقم.يك دسته نور كه از كنار پرده فرار مي كند و مي افتد روي تنم...چشم مي گشايم.
رو به آيينه مي ايستم و دست مي كشم لاي موهايم.چشم مي بندم.يك لحظه يك نفس عميق مي كشم،انگار كه عطر تو هنوز هم مانده باشد لا به لاي موهايم.بي خودي مي خندم اما چشم باز نمي كنم كه يك وقت بويت نرود.
اين چاهي ها و يا كريم ها- كه من هيچ وقت فرقشان را نفهميدم-خلوت كوچه مان را هم همه مي كنند.وقت معاشرتشان با شمعدانيهايم،هي كه آرام بال مي زنند من هي دلهره مي گيرم.انگار كه نبايد اينجا باشند.كسي آرام در گوشم مي گويد پرشون ندي يه وخ.اما تاب نمي آورم.مدادم را آرام پرت مي كنم سمت حرير پرچين پنجره كه خيلي هم نترسند و بپرند و بروند و... .
يك تكه آسمان روي فرش پهن مي شود.سجاده ي باز.كبوترها را ديگر پر نمي دهم.سجده ي آخر را با هم اين چنين روايت مي كنيم:
حمد و سپاس مخصوص خداييست كه
هر آن گاه كه روي بدو برگرداني نگاهش با توست.
آفتابگردان!آفتاب عالم تاب!
اي آنكه دوست داشتني تري از هر آنچه "دوست داشتن"
و گرامي تري از هر آنكه "دوست"
نگاه كن،دستهايم خالي است.
فقط نگاهم كن،همين!
بعد هي تو تكرار مي شوي و هي بال مي زنند.اما چشم باز نمي كنم كه يك وقت بويت نرود.