
.تنهايي.غربت.
اين دو كلمه را آرام زير لب زمزمه مي كند و من فقط نگاهش مي كنم.به خطهاي پي در پي زير چشمانش،به بيني اش كه معلوم است اين عينك رويش عجيب سنگيني مي كند خيره مي شوم.سكوت مي كنيم و هر دو با هم در اين سكوت جاري باز به اين دو كلمه ي...دو كلمه ي...هوووم؟تلخ؟غريب؟سخت؟بعيد؟نمي دانم،اما ما در سكوت باز به اين دو كلمه فكر مي كنيم.
ما همه در غربتيم.
چه من اينجا در پايتخت هياهو و آشفتگي،چه تو در آن بنگلر لعنتي به قول خودت.آدمها تنها هستند و انكار اين موضوع كار بيهوده اي هست.اين روزها بيش از همه دلم براي نیلوفر تنگ مي شود و فكر مي كنم كه اگر بود چقدر مي توانست جوابگوي دغدغه هاي ذهني ام باشد.گاهي اوقات كه هيچ كس نيست باهاش حرف بزنم با خودم مي گم اه!نيلووووفر فقط!
اما بعدش سريع خودم جواب مي دهم د لعنتي!هيچ كس تنها نيست.چرا هي يادت ميره اينو؟...و خدايي كه در اين نزديكيست...
مگه خودم اينو به هدا نگفتم؟مگه وقتي جلوي در خونشون تو كوچه بغلش كردم و با هم زار مي زديم در گوشش نگفتم هدا!هيچ كس تنها نيست!چرا خودم گفتم اما هي يادم ميره.اصلا اون تسبيح عقيق كه از دستم در آوردم و گذاشتم كف دست هدا معنيش همين بود.
براي نیلوفرمي نويسم و با شادي و دلتنگي پايش امضا مي كنم تير ماه هزار و سيصد و هشتاد و هفت،تهران.كارت تبريكي حواله ام مي كند كه اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت،باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود.تولدت مبارك سميراي عزيزم! تير ماه هزار و سيصد و هشتاد و هفت،بنگلر لعنتي.
چشمم به خطش كه مي افتد انگار چيزي در گلويم قلنبه مي شود و به اين فكر مي كنم كه هيچ كلامي جز اين نمي توانست تمام دلتنگي هاي دنيا را روانه ي چشمم كند...
تو ﻣﺴﺌﻮل درست كردن دنيا نيستي سميرا.
راست ميگه.من آدم پررويي هستم.آدم مغروري هستم.من حتي آدم بدي هستم.اما به قول شاملو من بدي نيستم.منم اشتباه مي كنم،اما اعتراف به گناهان و اشتباهات تنها در مكاني مقدس جايز است و بس.
اگه گفتي چرا اكثر پيامبرها چوپان بودند؟
گاهي اوقات دچار غرور آني مي شم.چيزي كه از جنون آني هم خطرناك تره.براي خودم ﻣﺗﺄسفم از این بابت.
چون این جامعه ی بشری با اون گوسفندا هیچ فرقی ندارند!!!
.تنهايي.غربت.
سكوت مي كنيم و هر دو همچنان در افكار خويش غرقيم...
بعد نوشت:
علی کوچیکه با صداي خسرو شكيبايي را مي شنوم و حالا دوباره غربت و تنهايي پر رنگ مي شود...چشم مي بندم در ذهنم يكي صدا آرام نجوا مي كند"با من قهر كن اما حرف بزن...حرف بزن كه حرف سر چشمه ي..."سرچشمه ي چه بود حرف زدن؟يادم نمي آيد.پيانوي آرام و دوست داشتني خانه ي سبز را مي شنوم،آن كه گاهي نغمه ي غم انگيز رضاي صباحي مي شد گاهي...گاهي هم نغمه ي غم انگيز علي كوچك خانه ی سبز...توي دلم مي گويي "اصلا چه معني داره كسي نغمه ي غم انگيز داشته باشه؟"خنده ام مي گيرد.چشم باز مي كنم و تنهايي و غربت رنگ مي بازد...