
مي خواهم نمك بخورم و نمكدان بشكنم.به اين دهكده ي جهاني مي خواهم اعتراضي آن لاين كنم.شكوه كنم از آدم هاي مجازي.شخصيت هايي كه در واقعيت حرفي براي گفتن ندارند و تمام مي شوند در دو نقطه دي ها.نگران مي شوند به سبك دو نقطه اس.نمي دانم تقصير از ماست يا از اين دنياي مجازي.اما در هر حال كاربران را بري از گناه نمي دانم.
مي خواهم تلخندي بزنم به تمام رفاقت هايي كه خلاصه مي شوند در لينك وبلاگ و پروفايل 360 و آي دي ياهو و هرچي.بيبن،نگاه كن كه پوزخند نمي زنم.تلخ مي خندم كه چه دوريم از هم.چه اعتراضاتمان حقير است.
قد دو كلمه با هم حرف نمي توانيم بزنيم.انگار كه نوشتن و بي صدا بودن به نفع همه مان است.ديدي گاهي اوقات كه صداي ضبط شده ات را مي شنوي تعجب مي كني كه" اين صداي منه ؟چه عجيبه!" حالا ديگر هم از شنيدن صداي خودت هم ديگران همش تعجب مي كني.
و اين چه حرف عجيبي است كه هميشه همه از پي حرف هاي تو دنبال شخصي ترين لايه هاي زندگيت مي گردند و به آنچه مي خوانند به چشم كاوش در دفتر خاطرات نگاه مي كنند ، نه صرفا يك متني كه حرفي براي گفتن دارد و در جستجوي يافتن انديشه اي مشابه يا فكري نو و يا حتي نظريه اي اصلاح طلبانه است.
من خيلي دلم مي گيرد وقتي همه فكر مي كنند كه آدم هميشه دارد به در مي گويد تا ديوار به گوش باشد يا وقتي چيزي مي خوانند مدام تكرار مي كنند "اوه!اينو برا من نوشته ها!"
و بر عكس وقتي با تمام وجود در نوشته ات چيزي را برايشان فرياد ميزني در كمال ناباوري نمي شنوند!به همين سادگي!من دلم لك زده براي دو كلمه چشم تو چشم با تو حرف زدن.خسته ام از اين همه تايپ كردن،از اين همه سردي،كه اينجا موج ميزند.يك كمي از پولتو خرج كن،به من زنگ بزن و يك كم از محبتتو بريز تو صدات.
و خنده ام ميگيرد كه ريموو شدن مي شود مجازات من!!!آخر اعتراض و اين همه حقارت؟اهه!ينجاست كه پوزخند مي زنم.
دومی:هیچ کدوم!تو فقط یه نفر رو دوست داری!همین!
- گوشم با توست،بگو.
(موزيك شنيده مي شود:سوگند خاموشي خوردم و اكنون حتي وقتي به صداي بلند مي انديشم،نمي شنوم)
- مي گم من جنگجويي هستم بي آنكه هرگز جنگيده باشم.
- ببين اين موزيك اينقدر بلنده كه صداتو خوب نمي شنوم.
- هميشه همينه...خب پاشو كمش كن لعنتي!
- آها!صبر كن يه لحظه پس...خب بگو!
- ببين!من ايستادم.يه دستي هست كه...نه،صبر كن...نه!دو تا دست هست،درست پايين كتفم،حسشون مي كنم.نمي ذارن من بيافتم.حتي نمي ذارن بشينم.مي فهمي؟
(هيچ كس نمي داند كجايي،چقدر دوري يا چقدر نزديك)
- نه!
- مي دونم.مي دونم كه نمي فهمي.نگاه كن!كه همه دارن از ميون ميرن.همه از يه قماش شدن،دار و دسته ي ارزون قيمتا.زمونه زمونه ي بد عهدي و بي فرجاميه رفيق من.روزهاي مرگ گرون ترها.ديگه خيلي از دهن اين و اون نمي شنوي" هيچ ارزوني بي دليل نيست!".هر كس هر چي رو مثل راحت الحلقوم مي خواد.
(آن ها فراموشي تقديم مي كنند.)
- خب؟آخه رسم بازي همينه.باز كه معترضي.نكنه تازه تو اين دنيا پا گذاشتي؟
(زود به رازها دست يافتي)
- نه...اما اين بازي كثيف نيست؟گاهي اين طور فكر مي كنم.
(آماج خنده هاي دور دست)
- روش بازي همه كه يه جور نيست.تو جوانمردانه بازي كن...وايسا ببينم!تو ترجيح ميدي كه جنس يه ميوه فروشي باشي يا بوتيك؟
- جنس؟!
- آررره،جنس!
- امممم...بوتيك؟!...اممم...نه!
- بوتيك نه؟
- نه!
- اااا! جدي؟چرا؟
- آخه بوتيكي جنسهاي خوبش رو ميذاره پشت ويترين،به هر كسي هم سعي مي كنه بفروشه.اما ميوه فروش ميوه هاي خوبش رو ته انبار قايم مي كنه و فقط به كسي مي فروشه كه حاضر باشه پول بيشتري بده.
- هوووم...زرنگ شديا!واسه تو قيمت مهمه پس فقط...
- د ِ نه د ِ!هر چيزي يه قيمتي داره خب.حرف از ذات خوبي كه نمي زنيم.قضيه خيلي مادي تر از ايناس كه فكر كني.ميوه فروشه شايد تا پيدا شدن مشتري ضرر بده اما تجربه ثابت كرده اگه ميوه هاش علا باشه قبل گنديدنشون مشتريش هم پيدا مي شه.اونجا كه ميوه فروشه با خودش ميگه "بذار اينارم بريزم جلو دس و با قيمت پايينتر بفروشم... "در جنگه با خودش،مي فهمي؟جننننگ!
(گاهي از انتظار خسته مي شوم)
- هااان!پس منظورت از اون جنگ و اينا اين بوووود.عجب!
- من ايستادم.دارم مي جنگم به خاطر ارزشهايي كه براي خودم تراشيدم،بريدم و دوختم.بعضي چيزا رو هم از دست دادم...فكر كردي خودم نمي دونم مثلا؟اما يه جمله ي خوبي تو اقتصاد هست كه ميگه "تا چيزي رو از دست نداديد چيزي رو بدست نمي آوريد!"
(من اگر آدم خوبي بودم فاصله هاي بين دوستان رو درك مي كردم)
- عجب!اينارو مي گم قبول دارم اما خيلي وقتا شده كه با خودم فكر كردم هيچ چيز تو اين دنيا ارزش جنگيدن نداره.هيچي!
- ...
- اعتقادات؟علايق؟آدمها ؟عشق ؟آزادي؟كدومشون...؟
(فقط يك مرد زير آسمان.فقط يك گوش،فقط دو چشم)
- خب خيلي وقتا شده كه منم با خودم عهد كردم كه مثلا سر فلان چيز كوتاه نيام،وايسم،بجنگم...اما بعد يه مدت چنان پشيمون شدم كه راهمو كشيدم و در رفتم.جنگيدن براي يه آدم،براي يه اعتقاد،يه ايمان...يهو اون آدم چنان رنگ به رنگ ميشه يا چه مي دونم ايمانت يهو...مي دوني منظورم چيه؟مي گم تو اين دنيا هر چيزي رو ممكن باد بياد ببره.به بودن و موندن چي ميشه اطمينان كرد؟زندگي ماها نمي دونم چرا اينجوري شده...حاضر نيستيم پاي يه چيزي وايسيم و تاوانش رو هم بديم.
(من خواب يه ستاره ي بزرگ ديدم كه گيتار زدنش معركه بود)
- چون به هيچي ايمان نداريم...
(مردي كه مي دويد.دختري كه مي شنيد،صدايي كه دروغ مي گفت)
- به هيچي ايمان نداريم... زمونه زمونه ي بد عهدي و بي فرجاميه رفيق من.روزهاي مرگ گرون ترها.ديگه خيلي از دهن اين و اون نمي شنوي" هيچ ارزوني بي دليل نيست!".هر كس هر چي رو مثل راحت الحلقوم مي خواد...
(باران آهسته باريد بر تمام بامهاي بي يقيني.به تو انديشيدم و آن سال ها و تمام غصه ها از من دور شدند)
پ.ن:تا حالا اين طوري ننوشته بودم.اينم يه جورشه!
مثل آدم سي ام اسفندي كه فقط چهار سال يكبار شمع فوت مي كند و به دوربينت لبخند مي زند...
مثل ستاره اي كه اسمش را مي گذارند سهيل،مثل ستاره اي كه يك شب هست و يك شب نيست...
مثل گل سرخي كه بيست پر دارد به نيت بيست سالگيت و تنها چند ساعت زنده است...
مثل صداي گريه ي كودكي كه تازه متولد شده است...
مثل خنده ي گاه به گاه و گاه بي گاه...
مثل قطب نمايي كه فقط گاهي سوي قبله ي توست...
مثل خدايي كه بعضي وقتها هست و بعضي وقتها نيست..
مثل دلتنگي...
من مثل همه ي اينها فكر مي كنم گاهي خوشبختم و گاهي نه.