تبليغاتX
نقش پرنيان
دوشنبه پانزدهم مهر 1387
HAVE

ميان اين همه دود و ترافيك و اين همه بوق ممتد توي سرت،گاهي دنبال جاي خلوتي مي گردي كه فقط خودت باشي و خودت.يك مبل راحتي مي خواهي و يك ليوان چاي كه هر بار بايد تاكيد كني"لطفا پر رنگ! "و دو تكه كيك شكلاتي يا يك تكه كيك قهوه ي خيلي تلخ.

فرو بروي در كاناپه ي سبز بيحال،بعد پا بياندازي روي پا.و بعد دفترت را از ته كيف بياوري بيرون.زيپ دو رنگ آبي و صورتي جامدادي را باز كني و اين خودكار خوب را مشكي پيدا كني.قوطي آبنبات هاي ترش با طعم تمشك را هم بگذاري كنار دستت.هي دونه دونه برداري و بخوري.تازه چه خوب كه دلت نيايد بجويشون.بعد هندزفري به گوش شوي و هي اين پیانوی Dark Chariot را تكرار كني و حواست را به زمزمه ي اين آدمهاي فيلم 2046 كه نديديش،كه زير اين صداي پيانوست، جمع كني.و هي بزني از اول،هي...هي...و خوشحال باشي از اينكه اينجا چقدر شبيه خانه است.اينجا چقدر راحتي.كسي به كسي كار ندارد و مي تواني تا دلت مي خواهد بشيني و كتاب بخواني و نخواهند هم بيرونت كنند.حال كني و يك ساعت خيره بشوي به تركيب صندلي ها و ميزهايش.بخندي و هي از خودت بپرسي كه "آخه صندلياي كوتاه با ميز بلن؟يا ميز كوتا با صندلياي بلن؟"

اين همه آيينه كه چي؟من همه جا دنبال خودم مي گردم.تو هر آيينه اي،تو هر شيشه اي،حتي تو سايه روشن ويترين مغازه ها.حالا اينجا اين همه آيينه منو تو معذوريت قرار ميدهند.

گاهي هم حواست پرت آدم هاي جور وا جوري شود كه مي آيند،سفارش مي دهند،مي نوشند و مي جوند،حرف مي زنند،و بعضي كارهاي ديگر كه به نظر تو كمي عجيب مي آيد،بعد بلند شوند و بروند پاي كانتر و چند اسكناس،آخر سر هم در مارپيچ پله هاي آبي سينما گم شوند.اما تو هنوز اينجايي و با خودت فكر مي كني چرا هنوز اينجايي و چرا اين فكر و خيال تمامي ندارد،چرا حرف و حديث هايت به سر نمي آيند، "حديث بي قراري ماهان؟ "

هه!بيبن كه هنوز اينجايي و ته دلت قند آب مي كني كه از چيزي لذت مي بري كه از چشم هر كس جز تو لوس و بیمزه هست و اينها.مثل هميشه از اين لذت مي بري.حتي شايد خوشحال شوي كه اين هر كسي جز توها اين شادهايت را مسخره هم كنند.آخر آن وقت خيالت تخت ميشود كه فقط تو از سوال "آخه صندلياي كوتاه با ميز بلن؟يا ميز كوتا با صندلياي بلن؟" مي خندي و اين خنده مال توست.فقط تو.خدايا شكرت كه شادی هاي كپي پيست وار ندارم لااقل.عين دكمه هايي كه روي كادوي غزل چسباندم و همه خنديدند كه "هه!دكمه هارو كپي پيست كرده!چه بيكااااار!!!"

 فرو بروي در كاناپه ي سبز بيحال،بعد پا بياندازي روي پا.و بعد دفترت را از ته كيفت بياري بيرون.زيپ دو رنگ آبي و صورتي جامدادي را باز كني و اين خودكار خوب را مشكي پيدا كني و بنويسي...بعد امضا كني پايينش را كه:

آنتراكت اينطور جايي هست!

 

كافه آنتراكت:طبقه ي بالاي سينما جمهوري

+ نوشته‌ی سمیرا.
سه شنبه نهم مهر 1387
بعضي چيزا واقعي هستن.بايد باورشون كني.مثل طعم ايستك ميوه هاي استوايي و خرچ خرچ چيپس بايد باورشون كرد.
بايد باور كرد كه خيلي چيزام دورغن.مثل هر اتفاقي در گذشته بين ما افتاده،خاطرات و يا هر چي.مثل تلخي قهوه با دونات شاتوت.
+ نوشته‌ی سمیرا.