
گاهي كه حواسش پرت بود عروسك موطلايي را مي دزديم و خوش بودم با وجودش.چيني نبود كه اگر بيفتد بشكند،پلاستيكي هم نبود كه فرو برود.از جنس كامواهاي معمولي و ساده ي خودمان بود.عوضش تار و پود داشت و وجودش محسوس بود.از آنها بود جنسش كه حتي اگر كتك هم ميخورد معلوم نميشد.كاموا بود آخر و من دلباخته ي همين سادگيش شده بودم.
بعضي وقتها شيطنت مي كردم و از دخترك مي پرسيدم كه مي داند كدام عروسكش نيست يا نه.گاهي حتي متوجه غيبت يكي از آن چتد تا هم نمي شد.گاهي هم مي گفت كه مي داند يكي نيست اما نمي داند كدام.اين جواب ها يا مال زمان بي حوصلگيش بود يا سرگرميش.اما گاهي آنقدر مي گشت تا بفهمد كدام را برداشته ام.بعد آنقدر مي گشت تا پيدايش كند.اين كارها يا مال زمان بيكاريش بود يا مال زماني كه وقت "دلتنگي"اش براي كسي شده بود.بعد هي به من پيله مي كرد تا بروم عروسكش را بياورم و بدهم دستش.و هي آرام در گوشش بگويم آن موقع كه مي بردمش حواست كجا بود ؟و او هم يواش خجالت مي كشيد كه آخه فك نمي كردم اينقدر دوسش داشته باشم!
هيچ وقت نفهميد كه هرگز آن عروسك را اينقدرها هم دوست نداشت.هيچ وقت نفهميد كه شايد جايش پيش من بهتر بود اگر دست از او مي كشيد.هيچ وقت نفهميد من دلباخته ي همين سادگيش شده بودم،كاموا بود آخر...
زيرنويس:خيلي هايي اينجا را مي خوانند كه اصلا نمي دانستم.با اين همه سكوتشان بايد بگويم وه چه تلخ كه اين همه دوريم...
آن سان كه كلمات را پشت سكوت
حالاتر،كه شايد كمي بزرگتر،فهميدم آن "خوب" واقعا خوب نيست.آدم گاهي احتياج دارد وقتي زمين مي خورد و چشمانش پر مي شود از اشك،كسي باشد كه با او زانو بزند و اشك بريزد…و جمله ي "تو حالا پاشو!گريه هايش تا بعد!" را هرگز نشنود…