تبليغاتX
نقش پرنيان
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
تو اينها را نشنيده بگير.بنويس دمار از روزگار ما درآورده اند

خداشو كشته بود.نمي دونم خداشو كجاي زندگيش كشت،اما كشته بود.خفه اش نكرده بود.شايد نمي خواست واقعا اين كارو بكنه.اما حقيقت اين بود كه اون،اين كارو كرده بود.زير ناخن هاش پر چرك و خون بود...

 

   * * *

از اون آدمهاي هميشه شاكي.از اونا كه تو تاريكي اتاقشون با يه روان نويس قرمز چيز ميز مي نويسن و به موزيك متن گاد فادر گوش مي كنن.از اونايي كه تنهايي هي راه ميرن.از مترو فرار مي كنن.از مترو كه يه راه تكراريه فرار مي كنن.حاضرن تو بي آر تي آبلمبو شن اما ديگه سوار مترو نشن.از اونايي كه حتي 25 دقيقه قبل كلاسشون رو ميرن يه كافه و خودشونو يه شير شكلات داغ مهمون مي كنن.مي شينن و مي نويسن،فقط واسه خودشون.اونا كه هي دلتنگ مي شن و فك ميكنن كسي براي دلتنگيشون دلتنگ نميشه.تنها ميشينن تو كافه ي خلوتي كه هيچ كس ساعت 3 بعدازظهر اونجا پيداش نميشه جز آدماي بوميش.مي شينن و عادت دارن كه چيزاي داغو زود بخورن و هيچ وقت هم صبر نمي كنن كه سرد شه و بعد هم راهشونو مي كشن و ميرن.ميرن.ميرن سراغ ادامه زندگي اي كه مجبورن ادامه اش بدن.يعني اينطور فك مي كنن كه مجبورن ادامه اش بدن.از اون آدمهاي كه  تا 2 شب بيدار مي مونن و كاراشونو انجام ميدن و صبح كه ميشه مي بين اينقد خستن كه حس پا شدن هم ندارن.از اون آدمهايي كه يه روز بي خيال همه ي كاراي بيرون خونشون مي شن و مي مونن خونه.فيلم مي بينن.به اينترنت وصل مي شن.چند تا پيام كوتاه مي فرستن و اولين برف كم و كوچولوي زمستوني رو واسه خودشون بهانه ي شادي مي كنن.از اونايي كه آويزون دوستاي "من در آوردشون" ميشن تا اونجا كه يكي بهشون ميگه "مگه خودت دوست نداري؟با دوستاي خودت برو بيرون".از اون آدمهايي كه يه آن نگاه مي كنن و مي بينن نه،مثكه دوستي ندارن.از اون آدمهايي كه هي سعي مي كنن همه چيزو درست كنن.از اونايي كه هي با خودشون حرف مي زنن.اونا كه هي به خدا شكايت مي كنن.اونايي كه فكر مي كنن فراموش شدن،فكر مي كنن تاريخ انقضاشون رسيده.از اونايي كه هي خاطره دارن.هي موزيك گوش ميدن.هي دنبال خودشون مي گردن.از اونايي كه فك مي كنن ديگه واسه هيچ كس مهم نيستن.هي به زمين و زمان فحش ميدن.از اونايي كه غر مي زنن كه چرا هميشه هيچ چيز اونجوري نيست كه اونا مي خوان.دقيقا از او دسته آدمهايي كه حرفهاي بيژن بيرنگ و مجيد رضا بالا تو برنامه ي تيك تاك را رو هوا مي زنن.از اونايي كه با تعجب به كسي كه داره آهنگ يستردي بيتلز رو مي خونه نگاه مي كنه و مي پرسه "اين آهنگ اسمش يسترديه؟".از اونا كه هر چي داد مي زنن كسي جوابشونو نميده.هر چي بيشتر داد مي زنن فضا ساكتتر ميشه.از اونايي كه سعي مي كنن خودشونو تو كار و علاقمندي هاشون غرق كنن كه زياد فك نكنن.علاقه مندي هايي كه شايد حالا خيلي هم بهش علاقه ندارن.آدمهايي كه فك مي كنن باز هم اشتباه كردن.اونايي كه ميگن ديگه به كسي اطمينان ندارن و حس مي كنن همه چي دروغه.از آدمهايي كه ته دلشون فك مي كنن اما بالاخره همه چي يه روز درست مي شه.همه چيز يه روز خوب ميشه.همه چيز.از اونايي كه مي نويسن و تهش يه لبخند مي زنن كه نترس من ديوونه نشدم هنوز...

 

    *   *  *

دارم شبيه آدمهاي مزخرفي ميشم كه يه عمر خودم ازشون بدم ميومد.حالم داره بهم مي خوره.از اون آدمهاي هميشه شاكي.

+ نوشته‌ی سمیرا.
شنبه بیست و سوم آذر 1387
لبخند بزن،هرچند تلخ
من خواب ديده بودم.خواب ديده بود گردنبندم پاره شده،نگاه كردم ديدم هر 29 دونه ي عقيقش ريخته پشت سرم،نمي تونستم جمعشون كنم،من خواب ديدم،اي لعنت به من،به 29تاش.تو خواب دستم رفت رو گردنم ديدم هنوز هست...هنوز...من خواب ديده بودم،خواب...اما اون فقط يه خواب بود...و حالا خواب نيست...خواب ديده بودم اما نگفته بودم...راستي چرا نگفته بودم...


گريه هم نمي كنم لااقل،گريه ام نمي آيد.از درون مي پوكم و مي ريزم
گريه مي كنم كه تلخي ام دفع شود و از اين سم نميرم
+ نوشته‌ی سمیرا.
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
تن تو كو ؟ تن صميمي تو كو ؟
كاش شبيه يك "ساز" بودم
+ نوشته‌ی سمیرا.