
قصه چيزي فراتر از اينهاست
از مزاياي داشتن مادري كه گاه و بي گاه بعضي خوراكي ها را در سوراخ سمبه ها قايم كند مي دانيد چيست؟
از مزاياي خانه تكاني ِ يك ماه زودتر از موعد مي دانيد چيست؟
از مزاياي گردگيري همه جا مي دانيد چيست؟
از مزاياي شكلات قديمي مي دانيد چيست؟
از مزاياي زندگي كردن و بودن،داشتن مادري هست كه گاه و بي گاه بعضي خوراكي ها را در سوراخ سمبه ها قايم مي كند.از مزاياي داشتن مادري كه گاه و بي گاه بعضي خوراكي ها را در سوراخ سمبه ها قايم مي كند خانه تكاني ِ يك ماه زودتر از موعد است.از مزاياي خانه تكاني ِ يك ماه زودتر از موعد گردگيري همه جا است.از مزاياي گردگيري همه جا پيدا كردن يك شكلات قديمي است.
همه ي اينها را هم اگر بدانيد قطعا از مزاياي يك شكلات چيزي سر در نمي آوريد.نمي دانيد كه نزديكي هاي عيد لوس و تلخ پيدا كردن آخرين بازمانده از يك بسته شكلات قديمي دقيقا چه مفهومي دارد.هيچ وقت نخواهيد فهميد شوق ديدن شكلات قديمي را روي ميز آشپزخانه كه حاصل جستجوي گردگيرانه ي مادرتان است در دراستاي يك خانه تكاني ِ زودتر از موعد را.هرگز راز زنده شدن خاطرات بعد از خوردن شكلات قديمي را درك نخواهيد كرد.تا آخر عمر نمي فهميد كه چگونه از ياد آوري يك طعم آدم انگار دوباره زنده مي شود.از قدرت لبخند سازي ِ فندق خرد شده ي لاي شكلات،هنگام له شدن زير دندان هايتان حتما بي اطلاعيد.
نه!شما هيچ وقت خداوند را به خاطر زندگي كردن و فقط بودن شكر نكرده ايد.هيچ زمان خداوند را به خاطر داشتن مادري كه گاه و بي گاه بعضي خوراكي ها را در سوراخ سمبه ها قايم مي كند ،به خاطر يك خانه تكاني نا به هنگام،به خاطر گردگيري همه جا و به خاطر مزاياي يك شكلات قديمي شكر نكرده ايد.
شايد نمي فهميد،شايد نمي خواهيد بفهميد.
قطعا نمي بينيد.
Anathema – Leave No Traceموزيك متن
شما مچاله كردن ابرهايي كه بالاي سر من تشكيل ميشد و در آن من شما را "انسان خوب" مي ناميدم بر گردن مي گيريد؟
چطور توانستيد كه همه ي تصورات خوب من را نسبت به خود خط خطي كنيد؟مگر جز ذهنيتي كودكانه نسبت به شما و اينكه انسان خوبي هستيد و هميشه راست مي گوييد چيز ديگري براي شادي داشتم؟
شما كه مال من نبوديد،شما كه متعهد نبوديد،پس چرا ذهنيت من را هم از من دريغ كرديد؟
من شما را چگونه ببخشم؟
و خداوند آيا قطره قطره اشك هاي مرا از چشم شما نخواهد چكاند؟
چگونه مغزم را پاك كنم از اينكه همه دروغ مي گويند،حتي دوستان خوب؟
و به خداوندي اش قسم كه كافر مي شوم به او اگر اشكهاي مرا نديده بگيرد.
آيا شما كفر مرا به گردن مي گيريد؟
چگونه شما را ببخشم؟
چگونه بي رحمي شما را بي پاسخ بگذارم در حالي كه انساني كاملا زميني هستم و كم صبر؟
تنها خداوند مرا ياري كند.
چگونه بي رحمي شما،فراموشكاري شما،نامردي شما،و همه چيز در مورد شما را از ياد ببرم؟
و تنها يك و آخرين سوال مرا بي جواب نگذاريد.
من چه بدي در حق شما كرده بودم كه خود غافلم؟
واااااي.وااااااي.واااااااي.بر شما و من
خداوندا ! تو ناجي من باش.
با دخترك رفتيم نشستيم گوشه ي آن كافه ي هميشگي.همان كه با تو يكبار شايد نشستيم.اما همه چيز مثل هميشه بود.حتي هوا هم ابري بود.مثل همان يكباري كه با تو رفتيم.
گفت:«من نمي دونم داستان شمارو.»
سري تكان دادم و گفتم:«اين كه چي شد حالا اينجوري شديم يا اين كه چي شد شروع شد كلا؟»
گفت:«اين كه چي شد شروع شد.»
انگار كه يك خورشيد حسابي وسط سقف اون كافه پيدا شد و چشمم را زد،سرم كج شد و رفت عقب،از نور چشم بستم و الكي خنده ام گرفت،الكي.و بعد انگار كه از اول ِ اول قصه جلوي چشمم زنده شد.هي الكي مي خنديدم وقتي شروع كردم به گفتن.از آن اولِ اول.و چه خوب بود گفتن از چيزهايي كه شايد حالا نيستند اما سرمايه هاي من براي بودن هستند.از تو گفتم.از آن اول ها.خودم هم باورم نمي شد قصه ي ما به اين دلنشيني باشد.از آن اول ها كه من حالم خوب بود و دلم خوش.تو هم دلت خوش بود به من و حالت لااقل بهتر از الان بود.من باور نمي كردم كه حرف هاي من مال گذشته هاست،بس كه همه چيز در جريان بود و زنده.من اين خاطرات را هي اين ور آن ور مي كردم و پي خودم و تو و چاي گمشده مي گشتم.شايد بايد اين قصه را از اول ِ اول براي كسي مي گفتم تا ياد داشته و نداشته هايم بيافتم.شايد اما احتياجي نبود چون اين داستان هر روز در من تكرار مي شود.صبح كه بر مي خيزم انگار اول سال است و شب ها زمان به خانه اش باز مي گردد.
نشد تا آخر قصه را برايش بگويم...دوست ديگرمان به ما پيوست و من ديگر آنجا نبودم.از كافه كه بيرون مي آمديم نگاه كردم،ما هنوز آنجا بوديم و هنوز من در پي چاي.تو بودي و بقيه.همه چيز مثل هميشه بود.
فقط باران مي آمد.ديوانه اند.