
صداي يكي به گوش مي آيد: آخرشه،پياده شين!
اوه!.بايد باز امضا كنيم اين صفحه ي آخري رو.صبر كن ببينم!باز هم بايد شهادت بديم كه 365 بار ديديم و شنيديم و بوديم؟آره اينا هست،اما بذار من بگم كه شايد 365 بار فراموش كرديم.فقط نگاه كرديم.تنها،سرد،از كنار هم گذشتيم.صداي يكي به گوش مي آيد:مسافران گرامي!ايستگاه پاياني مي باشد.لطفا پس ار توفق كامل قطار را ترك نماييد.
همين ها و دو سيب قرمز كه سبد چوبي را به خيال خود با هم تقسيم كرده اند و چيزي كم.هم چنان كه شنيده مي شود ترانه ي 365 روز كه رفت هنوز هم:Wish you were here
هي قايم مي شوم،پتو مي كشم روي سرم.پنجره ام هم باز باز.خنكاي خوب.فكر كنيد من نيستم.تا سال را بندازند توي بغلم آنوقت از زير پتو بيرون مي آيم.دلم بهشت زهرا مي خواهد.هي با خودم مي گويم خب امروز سه شنبه اس،فردا چهار شنبه،پس فردا هم پنج شنبه.قبر پدربزرگ دلم مي خواهد اما آن شاه عبدالعظيم است و دور.مياي بريم براي پدربزرگت بهشت زهرا فاتحه بخونيم؟
عيدي؟چرا اينقدر هراسوني سم؟انگار مي خواهم بميرم.انگار.
امروز كه هيچي،دو روز تا بيگ بنگ!
پرسيد:«ﻣﺴﺌﻮليت
يعني چي؟»
قصه گفت از
اينكه عاشق ها ﻣﺴﺌﻮلترين آدمهان و ... .خيلي گفت اما من اينو رو هوا زدم و بس بود.
گفت تا حالا از خيلي ها پرسيده بودم اما هيچ وقت كسي به من نگفته بود عشق يعني ﻣﺴﺌﻮليت...
تركيب بيرنگ و
صالح علا در "باز هم زندگي" كافي بود براي كيفورشدنم.يك جورهايي مي ميرم
براي اين بي غل و غشي شان.
ديديد گاهي آدم از كشف يا فهميدن چيزها همچين سرشار مي شود با خنده اي بي پايان ؟بعضي چيزها را حاضر نيستم با هيچ كسي تقسيم كنم،حتي تو كه دوستت مي دارم.
-یک هفته می گذرد؛ یک هفته از آن شب عجیب و پر خاطره که من گفتم؛ و تو
گفتی: نه.
-چيزي نگفته بود كه.حسي داشت،كه من نداشتم و نمي خواستم اين نابرابري آزارش
دهد.دايه ي مهربانتر از مادري در درونم مي گفت كه مصحلت او را بيانديش و ظلم نكن.پس
گفتم نه.
-دیشب آمدم نت. دیدم و فهمیدم که هستی. نمیدانم فراموش کرده ای( ...) هم من
هستم یا عامداً فقط برای(...) نبودی. به هر حال توی لسیت(… )اسمایلرت روشن بود.
-كاري نكرده بودم كه،احتياج به زمان داشتم كه با خودم كنار بيايم.آرام شوم
و بتوانم موضوع را تحليل كنم.فرار اينترنتي به نظرم بهترين راه آمد.با تقريب خوبي
مي تون گفت هيچ فكري نسبت به كارم نكردم.آي دي ياهويم را برايش اينويزيبل كردم.من كودكم.
-به تو گفته بودم که از این به بعد تو برای من یک دوست خواهی بود، فقط یک
دوست صمیمی و خوب. آنشب از تو پرسیدم این کار را اجازه دارم، و گفتی بله. شاید این
تنها بله ی آنشبت بود؛ اما برای من در حکم حفظ یک دوست بود.
-به گفته اش ايمان داشتم اما من در بهت بودم و شوك.زمان.زمان.زمان مي
خواستم تا به خودم بفهمانم ميشود هنوز هم دوستان خوبي باشيم مثل سابق.من بايد كمي
تنها مي بودم.كمي تنها،همين.
-وقتی دیشب آن کارت را دیدم... زجر کشیدم.(نمی دانم حروف، دردی که کشیدم را
منتقل می کنند یا نه) دردم از آن نبود که برای (...) آف بودی؛ نه. که اگر قرار بر
غم و درد از نه گفتن بود، که در اين فاصله، باید نابود می شدم؛ یا عصیان می کردم و
یا کنجی، عزلت می گرفتم.
اما... هیچ یک نشدم. به تو گفتم؛ شاد شدم؛ یک شادی دردناک. درد پوست
انداختن، نه درد "نه" شنیدن.
-من چه مي فهمم زجر كشيدن چيست.مني كه فكر مي كنم دنيا فقط يك من هست و
ديگر هيچ.مني كه خودخواهي در من موج مي زند و حوصله ي پاسخ دادن به هزاران سوال
روزمره و غير روزمره و هر كوفت و زهرمار ديگري را ندارم.آره من زجر چه مي دانم
چيست.از درد پوست انداختن هم چيزي نشنيده ام.من فقط خودم را مي شناسم.
-و بعد در مقابل تمام این حق ها از خودم می پرسم،
آیا حق دارد مرا بشکند؟
و ندای درونم می گوید؛ بله.
آیا حق دارد به من اعتماد نکند؟
آیا حق دارد باور نکند که من در کلامم صادق بودم؟
آیا حق دارد با کارش به من بگوید نه؛ تو برو و مرا فراموش کن؛ اما بر
زبانش چیز دیگر باشد؟
-بيا بي رحمانه صادق باشيم،واقعي ترين را بگوييم هرچند اگر تلخترين است.اين
تز من است.اما چرا دارم اينگونه بازي ميكنم؟اينكه خلاف قواعد بازي حتي خودم است!من
دليلي ندارم براي كارم.بايد كمي تنها باشم تا بتوانم ادامه بدهم.به هر قيمتي.ذهن
خلاقي هم ندارم،راه ديگري هم بلد نيستم.مثل بنگاه هاي صنعتي:هدف ماكسيمم سازي سود
است.
-طاقت نارفیقی را...
-گاهي دلم براي غير فارسي زبانان مي سوزد.اگر بخواهند راجع به يك مفهومي مثل رفاقت حرف بزنند فقط فرند
دارند.ما هم دوست داريم،هم رفيق داريم،هم يار و خيلي چيزهاي ديگر.گاهي دلم براي
فارسي زبانان مي سوزد،آخر با اين واژه هم تنها هستند.
-"روحی که پیام دارد، نه مرید می طلبد، نه عاشق."
شاید تو پیامبر من بودی... شاید...
-من ايمانم را جايي جا گذاشته ام.آنروز كه دنيا فقط من شد،من خدا را كشته
بودم و نيچه گفت كه خدا مرده است.من اگر پيامبر بودم كه...هه!چه دنياي خنده داري
كه من آخرين اميد يك نفرم.لطفا كمي گِل بياوريد.در دنيا را تخته كنيم.
-به خیالم اما من خودخواه هستم؛ مغرور و خودخواه. این جا نشسته ام؛ هر شب
تو را محاکمه می کنم؛ و بی آنکه بگذارم از خودت دفاعی بکنی محکومت می کنم.. .حتی
اگر دفاعی هم هست، خودم به جای تو می گویم و این... این از خود خواهی من است.
-خدايا اگر زنده اي جواب بده.اينها كي هستند؟چقدر با من فرق دارند.خدايا
با سر هم تاييد كني كافيست.گفتي مومن كسي است كه از جان و مالش در راه مردم انفاق
كند.خدايا من كي بودم كه آفريدي؟من كه سر تاسر دريغم كه...هه!و پيشه اي جز اين
ندارم.خدايا گاهي از خوبي بندگانت نقره داغ مي شوم.آب مي شوم مي روم جايي كه ديگر
پيدايم نكنند.من متاسفم براي خودم.
-شاید باید به خاطر این نبودن از تو متنفر می شدم. اما... خوب؛ سخت است.
-انسانيت در من سالهاست كه مرده.چطور اين سان مهرباني؟
-امشب این ها را برایت خواهم فرستاد.( همین حالا این تصمیم را گرفتم.) می
خواهم از پیله ام به درآیم و بپرم.
* * *
همه را فرستاد.مثل نامه ي اعمالم بود.حدس مي زنم تا پايان زندگي از ياد نخواهم برد كه چه راحت حكم راندم براي آرامش خودم.چه راحت شكستم.دوست.كه عزيز بود و هست.نقره داغم كرد.از اينهمه خوبي مردم.خجالتي كشيدم كه سابقه نداشت.عذر خواستم.گفت كه بخشش براي چه.وااااي.اعتراف مي كنم كه با اينهمه گاهي از اين همه بزرگواري حالم بد مي شود...كاش داد مي زد،كاش سيلي مي زد.عطوفت فقط گاهي من را گستاختر مي كند.حالا كه گذشته هر وقت كه احساس مي كنم از دايره ي آدميت باز دارم مي زنم بيرون مي روم سراغ نامه اش.يادم مي افتد كه نخييييير!من هم فرقي با بقيه ندارم خيلي.فكر مي كنم سال 84 بود،تابستاني بود.شايد هم 85.نمي دانم.كودك بودم.
دنيا خيلي كوچك است و تاريخ خيلي تكراري.دنيا مزرعه آخرت نيست.دنيا حتي مزرعه ي دنياست.بله،اين هست: خرابه هاي ديروز،امروز روي سرم آوار مي شوند.
پ.ن: اين صرفا بازخواني يك پرونده ي قديمي است و ديگر هيچ.
يكم
داد زد برو
و
آرام،زير
لب،همچين كه انگار داشت غر مي زد گفت
بمان
ديگري هم،مثل
همه
تنها فريادها را
مي شنيد
مثل همه ؟
رفت
و
...
دوم
نگاهش به آسفالت
سرد كف پياده رو،
از لرزش صداي
ديگري،دنيا بود كه آوار مي شد
روي سرش
مي گفت
اين دنياست كه
زير پاي من مي لرزد
يا
اين منم كه روي
اين زمين مي لرزم؟
صداي اوست كه...
سوم
لذت تله ي
زمان
بود براي
دستگيري ما،
به جرم بودن و ماندن
و آرزو و آرزو و آرزو.
باشد
تو برنده بودي
باز.
دست از سر ما بر
مي داري
زمان
خان؟
يكم برو
و بمان.رفت و ... دوم سرد مي لرزم.سوم لذت ماندن آرزو بود زمان خان!
جناب بهمن خان
كه فكر مي كرد چون هشتاد و هفت عزيز دارد تمام مي شود او نيز بايد همه چيز را تمام
كند و خلاصه بسپاردش به عاليجناب اسفند.اما آقاي من!عزيز من!اسفند من!اين ثانيه
هاي تو بدجوري دارد كش مي آيد،انگار كه هي كسي در دل ما رخت مي شورد و هي هم تميز
نمي شوند و دوباره از اول چنگ مي زند.عاليجناب!حالا كه مي خواهيم (و شايد مجبوريم)
دست هفت را بگذاريم در هشت و فصل مشتركشان باشد يك هشتاد سال،كه نبايد كه همه چيز
را تمام كرد.شما بيا و هرگاه خواستي بروي ما تقويم ها مي ريزيم دور و هي سفره مي
چينيم و هي دلمان مي لرزد.ما همه چيز را آماده مي كنيم.قول مي دهيم.
عاليجناب!بگذاريد
در گوش شما حرفي بي پرده بزنم.از رفتن شما هراسناكم.قدرت چشم تو چشم شدن با سال
تحويل را ندارم.خجالتم مي آيد كه باز هم نگاه آسمان كنم و بگويم حول حالنا و اين
احسن الحال را هي نبينم.راستش از خلوتي و تنهايي آن لحظه كه هر سال برايم عزيز بود
و امسال غريبه مي ترسم.مي ترسم اين عيدي هايي كه مي خرم روي دستم بماند و هيچ كس
نباشد كه رنگ و مزه هاي كوچك را با او به اشتراك بگذارم.امسال كه آدم بدي
نبودم،بودم؟سعي كردم كه نباشم اما...اسفند من!پارسال را هي يادم مي آيد كه در آستانه
ي خوشي هاي بي نظير بودم.چه كسي زمان را مي شناسد؟چه كسي پيشگوست؟پارسال نگران
انفراد ماهي ها بودم،اما نگراني مهمي نبود.راستش خيلي هم ماهي ها را دوست نداشتم
آخر.اين را فقط شما مي دانستيد.ماهي ها هيچ وقت تنها نمي مانند اما امسال شديدا
دلواپس سيب ها هستم.حرفي هم از دلواپسيم نمي زنم كه...
عزيز ِ جان من
يا زودتر بيا و برو يا اينكه كمي آرامتر باش لااقل.جاني نداريم ديگر.نتاز.
همه جا تاريك است.سايه انداخته اي روي تمام زندگي.چه ابر بزرگي هستي.
خاصيت ابر باران است خب،فقط،لابد.(فقط؟)
قهرمان حتي نخواست سخترين كار دنيا رو هم با من تقسيم كنه.خودش يه تنه هم شد آدم خوبه ي ماجرا،هم آدم بده.هم زد،هم خورد.هيچ كس نفهميد چه بلايي داره سر قهرمان مياد،هيچ كس هم نمي فهمه،شايد هيچ وقت.قهرمان خودش هم باورش شده بود كه جدا يه قهرمانه.راستش رو بخواييد اون يه قهرمان بود اما يادش رفته بود كه اول همه اونم يه آدمه.قهرمان قلبش رو فراموش كرده بود.نه اون چيزي كه شما دكترها بهش ميگين هارت،نه.اون چيزي كه ما تو فارسي بهش مي گيم دل.نمي دونست تو اون سينه دله،نه گل.
قهرمان...دلتنگم.
توسعه نيافتگي و رنج كشيدن از موضوعات مورد علاقه ام هستند.خيلي دارم روش فكر مي كنم.احساس مي كنم دقيقا رابطه ي مستقيمي با هم دارند.شايد اين بديهي به نظر بياد امارنج ديدن نه به معني زجر كشيدن صرف.شايد نه...دقيقا به معني رنج ديدني كه حتي گاهي شيرينه.چرا ما جهان سومي ها از رنج ديدن اينقدر لذت مي بريم؟
نگاه كنيد،رجوع كنيد به:
تفريح هاي ما(صف هاي طولاني جشنواره يا انتظارهاي طولاني براي رستوران هاي شلوغ)،مرگ هاي ما(اين همه سختي و شيون و زاري فقط كار ماست.چرا اينقدر دلبسته ي دنياييم؟)،زندگي تشكيل دادن هاي ما(تشريفات مضحك و احمقانه ي باب شده در عروسي ها).
عشق هاي ما،در عشق هاي ما جهان سومي ها رنج كشيدن عامل مهمي است.شايد عشق تنها موردي باشد كه يك جهان اولي هم از رنج ديدن در آن به طور ضمني و ناخودآگاه لذت مي برد.اما باز هم نه مثل جهان سومي،علي الخصوص ما ايراني ها(ديالوگ بيتا بادران در فيلم دل شكسته كه هنگام عاشقي شبي زير باران فرياد مي زد و از استاد خود بابت هم گروه كردنش با پسري كه قبلا قطب متضاد و مخالف هم بودند و حالا عاشق و معشوق تشكر مي كرد.داد مي زد :"استاد!متشكرم!متشكرم!چنين چيزي (عشق به اين شكل) فقط تو جهان سوم ممكنه!")
كجاي دنيا اينقدر عاشق و معشوق اسطوره اي دارند كه اغلب هم به نمي رسند؟كجاي دنيا اين همه شعر سروده اند؟عشق شمال به راهشه،شمال يعني نرسيدن.مي بينيد؟اينها همه رنج بي نهايت كه با ما گره خورده و ما از آن لذت مي بريم.از نرسيدن لذت مي بريم.
چرا اينهمه داغ داريم ما ؟همه ي دنيا به نوعي جنگ را تجربه كرده اند.چرا ما يادمان نمي رود اين جنگ؟ (اين ما يعني دقيقا همه ي ما،مخالفان با جنگ هشت ساله و موافقان آن در سالهاي پس از جنگ).و داستان اينجاست كه چرا همين طور به مرور اين وقايع و رنج كشيدنمان ادامه مي دهيم؟اين همه حس نوستالژيك و خاطره از كجا مي آيد؟(همين خود من!).
ما كه جوانيم چقدر احساس پيري مي كنيم؟دقيقا خيلي.جسمي و روحي.چقدر ملال زده ايم و گاها،و اكثرا هم جدا اگر بخواهيم دقيق شويم همه مان واقعا داغداريم.داغدار عزيزي كه نداشته ايم،اما از دستش داده ايم.عاشق عشقي كه هرگز نديديمش.هر كداممان را چيزي پير كرده است كه با صرف نظر از شكرگذاري هاي مرسوم ديني و مقوله ي رضايت به رضاي پروردگار جدا به ناحق موهاي سفيدمان را بيشتر مي كند.
دلي كه هنوز جوان است.هنوز تا مردن سالها راه در پيش دارد.از تپش قلبي كه شب ها گريبانمان را مي گيرد.
قطعا بين همه ي اينها،اين رنج ديدن و اينهمه لذت بردن از رنج كشيدن با توسعه نيافتگي جهان سوم رابطه اي هست.حتما خواهم فهميد.اينطور فكر ميكنم كه توسعه و اقتصاد هم رابطه ي بديهي و تنگاتنگي با هم دارند.اينها دغدغه هاي من هستند.دغدغه هايي كه احساس مي كنم انگيزه ي كافي براي وقت گذاشتن رويشان را دارم تا در راستاي درس اقتصاد توسعه ي اين ترمم (كه هنوز هم شروع نشده)پروژه ي تحقيقاتي خوبي حاصلشان شود .
آخر مي دانيد؟داغدارم.پير هم شده ام.رنج هم مي كشم.لذت هم مي برم.در تفريح،دوست داشتن،زندگي و مردن.
بايد بفهمم داستان چيست.
بعد نوشت:اين يك متن ادبي نيست.