تبليغاتX
نقش پرنيان
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
كاشكي
اين روزها نامجو در گوشه ي دل من چنبره زده و هي  بي وقفه و بلند مي خواند اي كاش اي كاش اي كاش داوري داوري داوري در كار در كار در كار نبود، كاشكي كاشكي كاشكي قضاوتي قضاوتي قضاوتي...چون دوست دشمن است شكايت كجا برم؟

نامجو از جان ما چه مي خواهي كه هي نمك به زخم مي پاشي؟

+ نوشته‌ی سمیرا.
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
از اين نداشتن هاي بزرگ

من رفيقي دارم بزرگ،خيابانيست پر درخت كه با هر سياستي اسمش عوض نمي شود

                                                                             "از نامه ي مسود كيميايي به احمدرضا احمدي"

+ نوشته‌ی سمیرا.
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
گمشده در تاريكي
گفت:

عزيزم قلب من مي خواهد مهر بورزد و قلب تو ديگر خيلي سياه است.
خيلي دور شدي از انسانيت.مغز من دنبال بهانه براي ماندن مي گشت و مغز تو دنبال دليل براي رفتن.
گفت كه براي رفتن بايد هزار و يك دليل داشت،حتي اگر نداشت مي توان ساخت،تراشيد.
اما براي ماندن يك دليل فقط بايد داشت.

+ نوشته‌ی سمیرا.
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
در مذمت زيبايي دست ساز جراحان زيبايي و پلاستيك
او مي نويسد"آنچه اصل است از ديده پنهان است" و من به اين فكر مي كنم كاش پيش دكترها مي رفتيم براي بزرگتر كردن دماغهايمان.حالا كه عمق ديدمان تا نوك دماغ است بگذار دماغ بزرگتري داشته باشيم لااقل.حالا كه چشم هايمان اين همه تنگ است و فقط حفره سياه ديگران را مي بيند كه اسمش دهان باشد بگذار دماغ درازتري داشته باشيم لااقل.دهان بين.كمي بيشتر ببينيم دست كم.پينوكيو.پينوكيوي خوشبخت.كه حتي وقتي دروغ مي گفت صادق بود.شرافتمندانه دروغ مي گفت.و صادقانه با دروغگوييش بيشتر دنيا را ميديد لااقل.عمق ديد تا نوك دماغ.دين نداشت اما آزاده بود.دروغ بگو اما شريف باش.دروغ بشنو اما شريف باش.لعنت.او مي نويسد"جراحي بلامانع است" و من از اين خوشحال مي شوم كه قيامتي در كار است به سري كه بي گناه بالاي دار نمي رود و منتظر رفتن زمستاني كه سياهيش را تف كند توي صورت بي شرف و سرد و ماسيده ي ذغال و به ماهي كه پشت ابر نمي ماند و خدايي كه هست.در هرزگي افكار و مسموميت اذهان.در نارس بودن عقلها و قلبها.كودك.در همذات پنداري كافران با ديگران.در مذمت زيبايي دست ساز جراحان زيبايي و پلاستيك.

پي نوشت: "گمنام رود سن"!مشتاق ديدار!

+ نوشته‌ی سمیرا.
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
در تحسين زيبايي دست ساز ِ بندگان

او مي نويسد "آي لاو ديس!" و من به قل هو الله احد نماز كه مي رسم يكهو يادم مي آيد.همه چيز.گريه ام ميگيرد.در اين زمان شانه هايم مي لرزد و نماز شكسته مي شود.آخر از قبله رو بر مي گردانم و روي يك پا مي چرخم به سوي پنجره اي كه پرده ندارد.همه چيز روشن و واضح است.بي صدا و سر به زير،نه به رسم حيا كه به رسم خجالت.نگاه ِ پنجره نمي كنم.مثل مجانين هي زير لب مي گويم احد...احد...احد... .اين صاد چنان در گوشم سوت مي زند كه از ياد مي برم درماندگي را.آنقدري در زبانم كش مي آيد كه در رسم الخطش قوس دارد.توي دلم مي خواهم بگويم خداوندي كه يكيست.احد است.من ناخودآگاه نمازم را شكسته ام.دوباره قامت مي بندم.قاف تمام دهانم را پر مي كند.اينبار سعي مي كنم احد و صمد را يواشتر بگويم كه دلم نشنود و گريه اش نگيرد.مگر ميشود اما؟به عشق قنوتي كه فارسي بلغور كنم در آن.اشك كه تالاپ و تالاپ مي افتد.من متاسفم كه در نمازم گريه مي كنم نه از براي بندگي.كه براي بنده اي.كه من باشم.در چشم كسي نگاه نمي كنم ديگر وقتي حرف مي زنم.نمي توانم يعني.با مانتوي راه راه ِ طوسي ها و سفيد و صورتي ها.بي سجاده اي كه باشد.روي گليم چند رنگ ِ خانه اي كه مال من نيست.تنها يك مهر.به ضم ميم يا كسر ميم؟يك مهر  ِ تنها.واااااي.مالك يوم الدين كه من نيستم.چرا قضاوت كردم؟چراااااا...زير سقفي كه نمازم از آن بالا نمي رود.او مي نويسد "آي لاو ديس!" و من نمازم را در يك احد به پايان مي برم.پايان همه چيز.فرق من و او اين است.فرق من و خيلي هاي ديگر.حتي اين فرق من و خودم هم هست.چون تا به حال اينطور نبوده ام.منگ.زير سقفي كه مال من نيست.با خدايي كه هست و نيست.با خدايي كه "هست و نيست"است.در بازي ِ بدون برد و بي باخت.من در خلال اين بازي مي ميرم و هيچ وقت زنده تر از اين لحظه نبودم.در تحسين زيبايي دست ساز  ِ بندگان.

+ نوشته‌ی سمیرا.
جمعه چهاردهم فروردین 1388
تابع

این روزها آدم های اطرافم نه بدند نه خوب.فقط هستند.همین.

+ نوشته‌ی سمیرا.
دوشنبه دهم فروردین 1388
امروز روز پرنيان است

اينجا چهار ساله شد.اندازه ي يك چند صد سالي گذشته انگار اما.


اغلب تنها نوشتن فاصله ي بين
تو و نا ممكن است
نه مشروب
نه عشق زنان
نه پول
همتايش نيستند

جز نوشتن چيزي نجاتت نمي دهد

ديوارها را در برابر هجوم مغولان
استوار نگه ميدارد

تاريكي را نوراني مي كند
نوشتن آخرين روانپزشك است
مهربان ترين خدا بين تمام خدايان است
نوشتن مرگ را مي تاراند،تركت نمي كند


و نوشتن مي خندد
بر خودش
بر رنج

آخرين توقع است
آخرين تفسير


نوشتن تمام اين هاست

از كشف جديد من(!) آقاي نابغه ي شگفت انگيز،كه با شعرهايش چشمانم را گرد كرد:چارلز بوكفسكي


+ نوشته‌ی سمیرا.