تبليغاتX
نقش پرنيان
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388
كركره ها پايين،تعطيل
اين حس ِ خوب ِ آزادي،بي تعلقي،همچين دارد شيرينم ميكند كه...و اينكه چيزي ديگر وجود نخواهد داشت كه نگران داشتن يا نداشتنش باشم."داشتن" با همه ي ارزش هاي غير قابل انكارش،نگران كننده است.ترس آور است.ترس از دست دادن.هر چيزي.آدم وقتي چيزي نداشته باشد خيالش حداقل تخت است.

حس ِ خوب ِ لذت بردن از همين دقيقه ها كه،هستند،بي آنكه در فكر تغيير آنها باشي.حس خوبي است.حس ِ خوب ِ بي دين بودن(به سكون در ي).ديني به كسي نداشتن.و تمام حرفها را براي هميشه زدن.و حالا مي توان آسوده مردن.مي شود در تمام اين لحظات خوب دنيا را به پشيزي (و دقيقا پشيزي) فروخت و رفت.و اين رفتن گاهي چه حس خوبي است.

همه خواهيم رفت،من شايد كمي زودتر.

براي نقش پرنيان فكر مي كنم تا مدتي حرفي ندارم،همه را گفته ام و تكرار،حسهاي خوبم را از من مي گيرد.

+ نوشته‌ی سمیرا.
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
از سفيدمويان دوستداشتني و شيرين سخن
دير رفتيم.گفتم:استاد بيرون بوديم،حاضري مارو مي زنيد؟

خنديد و طبق عادت هميشگيش جاي تيك ضربدر زد.رفيق روزهاي خوب و بدم از او پرسيد:استاد اين ضربدرها يعني بودن يا نبودن؟

نگاه نكرد و گفت: دتس د ِ پرابلم!

گفتم: نه استاد!اين روزها مساله بودن يا نبودن نيست.ماندن يا نماندن است!

گفت:ماندن كلا مساله مهمي است.

گفتم: بله!همه مي تونن باشن،اما همه نمي تونن بمونن.

جملم به مذاقش خيلي خوش آمد.خنديد.خيلي لبخند معني داري زد.من هم خنديدم.

استاد عزيز سفيد موي دوستداشتني و شيرين سخن دانشكده،غلامرضا جمشيد نژاد اول

+ نوشته‌ی سمیرا.
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
دويديم،خنديديم،پريديم،مرديم
و ما امروز هر سه در باران دويديم.پس از آنكه يكي در اتوبوس گفت من از خيس شدن مي ترسم و ما خنديديم.پياده كه شديم به ثانيه اي  نكشيدخيس بوديم.من فرياد زدم بدويييييد! آنها پشت سر من دويدند.دسته گلي كه از گلفروش دور ميدان شهرك خريده بوديم در يك دستم و با دست ديگرم باران را بغل ميكردم.برگشتم،نگاهشان كردم،غش غش خنديدم.خيس شديم.چه خوب.مريض مي شيم!.خب بشيم.بي خيال تمام آدمهاي در خيابان شديم،دويديم،خنديديم،پريديم،مرديم!

و چه كسي مي داند كه ما سه نفر زير آن باران هر يك به چه چيزي فكر مي كرديم و چرا من ناگهان فرياد زدم خداااااااااااااااا اين بارون مال منه!و هي خنديدم.


+ نوشته‌ی سمیرا.
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388
Let's not talk about a possible ENDING

صحنه اول
•همه صحنه سياه است جز دو صندلي لهستاني.يكي در گوشه شرقي سن و ديگري واقع در كنج غربي،اما در يك راستا.روي يكي من نشستم و روي ديگري "حاجي فيروز".فاصله بين ما زياد نيست اما حاجي فيروز حواسش جاي ديگري هست.دارد با دستهاي سياهش ور مي رود.هر از چند گاهي نگاهش را مي اندازد روي دستهاي من.دارد به دستهاي من فكر مي كند و دستهاي خودش.دارد به دستهاي ما فكر مي كند همدست.ما منتظر شروع نمايشيم.مردم دارند روي صندليها مي نشينند و ما اين را از هياهويشان مي فهميم.حتي از پس اين گريم ناخوشايندش هم صورت حقيقيش براي من قابل تشخيص است.او را خوب مي شناسم.اين سياه برزنگي با تمام سياهيش دوستداشتني است.اين سياه برزنگي همان است كه بايد باشد،بي شك.نمي دانم چرا نگاهم نمي كند ولي.كاش...پرده دارد بالا مي رود و از ميان همه ي سياهي ها يك نور قرمز روي من مي افتد و نور سبزي حاجي فيروز را روشن مي كند.در صدمي از ثانيه سنگيني نگاه صدها تماشاچي را روي خودم احساس مي كنم.مردم در جايگاه تماشاگران.اي كاش اينجا كسي نبود.حواسم را جمع بازيم مي كنم•

[حاجي فيروز از جا بلند مي شود و صندليش را تقريبا خيلي دورتر ميگذارد.مي رود به سمت تماشاگران.دستش را سايبان ميكند بالاي ابروهايش.نفس عميقي مي كشد و كمي به آنها زل مي زند.نگاهي به تماشاگران و نگاهي به "سين" كه آنجا رو صندليش نشسته و كمي مغموم به نظر مي آيد،او در سكوت از فاصله تعجب ميكند،چشمهايش گردتر و ابروهايش هلال تر مي شوند.حاجي دايره ي زنگيش را بدست مي گيرد و به سوي سين مي رود.]
- ارباب خودم سامبولي مليكم!ارباب خودم بزبز قندي!ارباب خودم چررررا نمي خندي؟
- به چي بخندم؟
- ارباب قربونت!به من ِ تلخ بي نمك بخند.
- خنده نداري تو كه.تو چرا خودت نمي خندي ؟
- داغتو نبينم ارباب!من براي خندوندنم،نه خنديدن!
- خسته نشدي حاجي فيروز بس كه به فكر مردم بودي؟بيا يه كم با هم بخنديم،بي خيال كارت شو،سالي يه روزه!

[حاجي مكثي مي كند.بر مي گردد به صندليش.ادامه مي دهد]
- من از اين دور خندم نمي گيره!
- مسبب اين فاصله كه خودتي مرد!
- نه! تويي!
- حاجي جون!خودت برداشتي صندليتو بردي اونور كه آخه!

[حاجي فيروز رويش را بر مي گرداند با اداي قهر.سگرمه هايش را در هم ميكشد.سين دليل اين كارش را نمي فهمد.حاجي وسط نمايش دلش گرفته است و چشم هايش دارد مي سوزد.دلش مي خواهد بنشيند و با او بخندد اما به روي خوش نمي آورد.تلخي و اشك ِ فاصله.سنگ ميشود يكباره.]

•چرا نگاهم نمي كند؟بلند مي شوم و اين فاصله را تا او مي دوم.خسته ام.نور قرمز هم با من مي دود.جلوي پايش زانو مي زنم.دارد به دستهاي من فكر مي كند اما دم نمي زند•

[سين درمانده و كلافه است.صورت مچاله اش زا كسي جز حاجي نمي بيند.پشت به تماشاگران،رو به روي حاجي فيروز زانو زده.دارد به چشم هاي او فكر مي كند و اين بار او شروع مي كند]
- حاجي! بشكن بشكنه!بشكن!
- من نمي شكنم!
- بشكن!
- من نمي شكنم!
- حاجي جون پولدارا بشكن!
- نه نه!من نمي شكنم!
- حاجي جون د ِ بشكن لعنتي!
- نه نه نه!من نمي شكنم!

[سين كمكم دارد به ضجه مي افتد.حاجي اما به هيچ صراطي مستقيم نيست.صداي هر دو دارد اوج مي گيرد.]
- حاجي فيروز از دست مي ديم!بشكن!

[حاجي حوصله اش ديگر سر رفته.از اينجا به بعد فرياد مي زند.سين از ترس به گريه مي افتد.]
- من نمي ششششششكنم!
- حاجي واسه داغ ِ دلا،واسه نارنجزارا،واسه سيب خدا،واسه عشق و بلا بشكن
واسه روزاي خوب،واسه اشكاي شور،واسه دلاي گرم،
واسه حس و سكوت،واسه حرم نگا،واسه كشتي نوح،واسه تنگ بلور،واسه صبر ايوب بشكن
د ِ حاجي بشكن اين شيشه ي عمر غولو
بشكن اين غرور بي پايونو و بي امونو،
بشكن كه بشكن بشكنه!بشكن!
واسه خاطر من،
واسه خاطر ما.

[سين را گريه امان نمي دهد ديگر.حاجي فيروز هاج و واج مانده.تماشاگران و سن دارند دور سرش عموزنجيرباف مي خوانند.طاقت اشكهاي اين يكي را ندارد ديگر.حالا چشمهاي خودش هم خيس است و خطهاي قرمزي در آنها شناور.اين سرخي چشمها تناسب دارد با قرمزي لباسش.صورتش ديگر خيلي سياه به نظر نمي آيد.پرده مي افتد و صداي دست تماشاگراني را مي شنوند كه هيچ چيز از نمايش نفهميده اند،چرا كه نه چشمهاي حاجي فيروز را ديده اند نه دستهاي سين را.]

صحنه دوم
•دارد به عمق چشمهاي من فكر مي كند.اشك يك راه باز كرده روي صورت سياهش.دستش را مي گيرم مي بروم تا اتاق گريم.هيچ چيز نمي گويد و فقط دارد نگاهم مي كند.گريمش را پاك مي كنم.از جيب جليقش صداي به هم خوردن چيزهايي مي آيد شبيه تكه هاي ظرفي شكسته.درست رو به رويش مي ايستم طوري كه نوك كفشهايمان به هم مي رسد.گر مي گيرد.دست مي كنم توي جيبش و تكه هاي يك سفال قديمي شكسته را بيرون مي آورم.دهانش را به گوشم نزديك مي كند مي گويد ديدي بالاخره شكستم؟از اول بازي هم شكسته بود اما يك جور حس شيرين مي گفت آزارت بدم و نگم كه شكستمش...اين غرور مال من بود...
دارم به عمق چشمهايش فكر مي كنم و دست در جيب ديگرش مي اندازم.قلبش كف دستم هست حالا.در جيب هاي من چيزي نيست اما.چرا كه خيلي وقت است قلبم افتاده كف دستش و مشتش گره شده.دارد دست آزادش را مي اندازد دور گردنم و من بوسه اي حواله ي شانه اش مي كنم•

چراغ ها خاموش مي شود و بازي تمام.

+ نوشته‌ی سمیرا.