
اوهوم...ما همان ها هستيم،اينها ديگر آنها نيستند.البته با اين تفاوت كه هنوز هم جاي گريه كردن به احوالاتشان هست.
پيشنهاد روز براي هر نان به نرخ روزخوري:خودكشي هميشه هم بد نيست!
![]()
يك چيز نوك تيز افتاده به جان قلبم.دارد آرام آرام،در تاريكي قلبم را مي خراشد.سينه ام مي سوزد.چيزي در درونم دارد شعله مي كشد،از خشم،از غيظ،از نفرت.يك مار بد خط و خال دارد روي قلبم مي خزد.دارد نيش مي زند.مي سوزم.مي سوزم.قلبم تير مي كشد.از درد،دندان هايم را روي هم مي سايم.به خرد شدن دندانهايم چيزي نمانده است.پلكهايم از فرط درد به هم نزديك مي شود.دارم مي سوزم،از كينه.قلبم از نفرت به خونريزي مي افتد.بغضم مي تركد.اشك به صورتم مي دود.دارم به انتقام فكر مي كنم.واي.واي.واي.قلبم مي سوزد از نفرت.از نفرت.
آخر همين حالا حرف هاي ميرحسين و ضجه هاي مادر "سهراب اعرابي" را شنيدم...
اما حالا ، خيلي چيزها عوض شده.من.تو.و آبنباتي كه آدامسش هنوز جويده نشده است.
نكته:نمي دانم چرا سيستم كامنتدوني قاطي كرده چند وقته!
مي روم سراغ گلهاي سفيد و بنفشم در گلدان سفيد و آبي.آنها را يكي يكي بيرون مي آورم.ساقه هايشان را با دقت مي شويم كه لزج نباشند.كمي كوتاه مي شوند و گلدان را دوباره از آب معتدل پر مي كنم.گلدان سفيد و آبي از گلهاي سفيد و بنفشم پر مي شود.نقش دو پرنده ي آبي و سفيد روي گلدان تلخندي برايم مي تراشد.ياد ترانه ي "شمال" رضا يزداني مي افتم.
به شما تبريك مي گويند به خاطر به دنيا آمدنتان.آيا حضور شما مثل يك ليوان آب يخ درست در ابتداي تابستان دلچسب است؟ حالا چه فرقي دارد يازدهم يا سيزدهم؟من از "دوست داشتن" تنهاي خنكاي آب يخ را مي خواستم در دل تابستان.
نگاهي به گلها و دوربينم مي كنم.دلم غنج مي رود از اينكه كسي نمي فهمد ته ذهن آدم چه مي گذرد.گلدان را روي ميز مي گذارم و فوت مي كنم به هر چه بيست و يك سالگيست.دست،سوت و تمام.
من همينقدرم.همينقدر كوچك كه مي بيني.شايد انگشتانم كوتاه باشند اما خپل نه.من همينقدر كوچكم.به اندازه ي همين مشت كوچكم كه اين شبها در خواب از فرط استرس همش گره شده است.اندازه ي همين مشتم كه هي مي زند تخت سينه ي آسمان.به اندازه ي دستان كوچكم.من همينم.
من اندازه ي همين فريادي هستم كه مي زنم از انتهاي حنجره.مثل صدايم،گرفته ام.من همينقدرم.همينقدر كه گاهي از فرط تكرار،گرفته مي شوم.خش دار مي شوم.قد همين فريادهاي شبانه اي كه ميزنم،اندازه ي من است.من همينم.
من اندازه ي تمام نگراني هايم براي اين همه خون بزرگم.قد تمام دلبستگي هايم به اينجا كه اسمش را مي گذارم وطن.بزرگم اندازه ي دروغ.اندازه ي هزاران متر بهت و ناباوري.به اندازه ي آهم،اين روزها كشيده مي شوم.خيلي زياد.يك آه بلند،طولاني،تلخ،غم انگيز و با يك اميد مخفي در ته و گوشه ي دلم.كش مي آيم در امتداد آه و آيينه.