
افسوس...دستانمان را قفس می کنیم برای هم،تا قایق...
وای بر ما آدمیان...
ما را نمی شناسد اما برای ما دعا می کند.دعا می کند که پیدا شویم.گره از دل آسمانمان باز شود.ما را نمی شناسد...اما برای بغض دخترکی چشم آیینه ای دعا می کند.برای گریه های یک مرد می گرید.برای دستان تنهای مادری کوچک سبزی می خواهد.برای صورت رفیق شفیقش لبخند می خواهد.برای غربت مسافری سایه طلب می کند.آرامش می طلبد برای همه ی آنها که نمی شناسد.امنیت را التماس می کند برای همه ی آنها که می شناسد.
یک جایی در دنیا.یک شبی.او تنهاست.تنهاست و ماه بالا سر تنهاییش هست.کسی هست که تنهاست و دیگر از خدا برای خودش چیزی نمی خواهد.یک زمانی.یک شبی.یک شبی که دیگر نیست.یک شبی که تا طلوع فردا تنهاست.