تبليغاتX
نقش پرنيان
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
کسی باید،باشه شاید
به من بگو این چه عشقیست که دوست داشتنمان را زنجیر می کنیم به پای یکدیگر؟

افسوس...دستانمان را قفس می کنیم برای هم،تا قایق...

وای بر ما آدمیان...

+ نوشته‌ی سمیرا.
جمعه بیستم شهریور 1388
تا طلوع فردا
یک جایی در دنیا.گوشه ای.کنجی.جایی که نمی شناسیمش.که دنج است.خلوت و پاکیزه.کسی.آدمی.آدمی که نمی شناسیمش.که نمی خواهیم بشناسیمش.نشسته است.شاید هم راه می رود.کتابش دستش است و راه می رود.برای ما دعا می کند.برای ما که کتابمان را گم کرده ایم.که تنهاییمان را مخدوش کرده ایم.برای ما ذکر می گوید زیر لب.

ما را نمی شناسد اما برای ما دعا می کند.دعا می کند که پیدا شویم.گره از دل آسمانمان باز شود.ما را نمی شناسد...اما برای بغض دخترکی چشم آیینه ای دعا می کند.برای گریه های یک مرد می گرید.برای دستان تنهای مادری کوچک سبزی می خواهد.برای صورت رفیق شفیقش لبخند می خواهد.برای غربت مسافری سایه طلب می کند.آرامش می طلبد برای همه ی آنها که نمی شناسد.امنیت را التماس می کند برای همه ی آنها که می شناسد.

یک جایی در دنیا.یک شبی.او تنهاست.تنهاست و ماه بالا سر تنهاییش هست.کسی هست که تنهاست و دیگر از خدا برای خودش چیزی نمی خواهد.یک زمانی.یک شبی.یک شبی که دیگر نیست.یک شبی که تا طلوع فردا تنهاست.

+ نوشته‌ی سمیرا.