تبليغاتX
نقش پرنيان
دوشنبه بیستم مهر 1388
Just A Big Sigh
در زندگی چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی.

حیف که آدم دیر می فهمد.

+ نوشته‌ی سمیرا.
جمعه سوم مهر 1388
بادهای فصلی
سلانه سلانه.همچین آرام که هیچ وقت نرسم.مسافت کوتاه را اینقدر کش بدهم، تا موزیک ِ این روزهایم را تا رسیدن به در خانه بتوانم چندین و چند بار گوش بدهم و فکر کنم.

دیشب این چنین بود.رسیدم اما سکوت کوچه باید امتدادش بیشتر می شد.صدای خواننده باید بیشتر شنیده می شد.هنوز برای همهمه خیلی زود است.برای دست های بزرگ.برای آغوش های باز.فصل ترس های ریز و درشت است.هنگام باران های اریب و پنجره های باز و عاشق شدن به باد و صدای خواننده که فضا را پر کند.موسم حرف های عجیب.کارهای عجیب.موسم سخت و شیرین.موسم نگرانی هایی که می روند و می آیند.بادهای فصلی که می وزند و تو که می ایستی در مقابلش و سعی می کنی نلرزی.نمی لرزی.دیشب این چنین بود و وقتی که رسیدم نشستم دم در.گذاشتم سکوت کوچه و صدای خواننده امتداد بیابد.نشستم.تا مدت ها نشستم و نرفتم.

گاهی باید نشست دم در و به سکوت کوچه گوش داد.درست گاهی که بادهای فصلی می وزند و در مقابلش می ایستی که ثابت کنی نمی لرزی.

+ نوشته‌ی سمیرا.