
حیف که آدم دیر می فهمد.
دیشب این چنین بود.رسیدم اما سکوت کوچه باید امتدادش بیشتر می شد.صدای خواننده باید بیشتر شنیده می شد.هنوز برای همهمه خیلی زود است.برای دست های بزرگ.برای آغوش های باز.فصل ترس های ریز و درشت است.هنگام باران های اریب و پنجره های باز و عاشق شدن به باد و صدای خواننده که فضا را پر کند.موسم حرف های عجیب.کارهای عجیب.موسم سخت و شیرین.موسم نگرانی هایی که می روند و می آیند.بادهای فصلی که می وزند و تو که می ایستی در مقابلش و سعی می کنی نلرزی.نمی لرزی.دیشب این چنین بود و وقتی که رسیدم نشستم دم در.گذاشتم سکوت کوچه و صدای خواننده امتداد بیابد.نشستم.تا مدت ها نشستم و نرفتم.
گاهی باید نشست دم در و به سکوت کوچه گوش داد.درست گاهی که بادهای فصلی می وزند و در مقابلش می ایستی که ثابت کنی نمی لرزی.