
به صدای افتادن سکه ها گوش بدهم و به هیچ کس هم تلفن نکنم.
هوم،دلم خواست...
اولین بار ِ ترانه ،آخرین بار ِ تو بود و دیگر از لبخندهای آبی خبری نبود. که دیگر از انتظار برای چند قدم خبری نبود.با من از فراموشی سخن مگو لعنتی که...که اندوه روزگاران... با من از فراموشی سخن مگو لعنتی که... که ترانه هنوز هم تازه است... با من از فراموشی سخن مگو لعنتی که... که عطر بهار نارنج ها هرگز از یاد نمی رود...حتی اگر دیگر نباشیم...و آ،مثل اشک و اشک و اشک در هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت.
راستی شیرین ِ نامجو یادت هست؟و تلخ ِِ من...
از این می هراسد که سیستم عصبی اش از کار افتاده باشد.درد و شادی را حس نکند...
از این می هراسد که احساسش دیگر هیچ دردی را حس نکند.از این که دلش دیگر هیچ جا نلرزد.
از حاکم شدن "منطق محض" بر ذهنش می هراسد.
حیف که آدم دیر می فهمد.
دیشب این چنین بود.رسیدم اما سکوت کوچه باید امتدادش بیشتر می شد.صدای خواننده باید بیشتر شنیده می شد.هنوز برای همهمه خیلی زود است.برای دست های بزرگ.برای آغوش های باز.فصل ترس های ریز و درشت است.هنگام باران های اریب و پنجره های باز و عاشق شدن به باد و صدای خواننده که فضا را پر کند.موسم حرف های عجیب.کارهای عجیب.موسم سخت و شیرین.موسم نگرانی هایی که می روند و می آیند.بادهای فصلی که می وزند و تو که می ایستی در مقابلش و سعی می کنی نلرزی.نمی لرزی.دیشب این چنین بود و وقتی که رسیدم نشستم دم در.گذاشتم سکوت کوچه و صدای خواننده امتداد بیابد.نشستم.تا مدت ها نشستم و نرفتم.
گاهی باید نشست دم در و به سکوت کوچه گوش داد.درست گاهی که بادهای فصلی می وزند و در مقابلش می ایستی که ثابت کنی نمی لرزی.
افسوس...دستانمان را قفس می کنیم برای هم،تا قایق...
وای بر ما آدمیان...
ما را نمی شناسد اما برای ما دعا می کند.دعا می کند که پیدا شویم.گره از دل آسمانمان باز شود.ما را نمی شناسد...اما برای بغض دخترکی چشم آیینه ای دعا می کند.برای گریه های یک مرد می گرید.برای دستان تنهای مادری کوچک سبزی می خواهد.برای صورت رفیق شفیقش لبخند می خواهد.برای غربت مسافری سایه طلب می کند.آرامش می طلبد برای همه ی آنها که نمی شناسد.امنیت را التماس می کند برای همه ی آنها که می شناسد.
یک جایی در دنیا.یک شبی.او تنهاست.تنهاست و ماه بالا سر تنهاییش هست.کسی هست که تنهاست و دیگر از خدا برای خودش چیزی نمی خواهد.یک زمانی.یک شبی.یک شبی که دیگر نیست.یک شبی که تا طلوع فردا تنهاست.
آهاي!آهاي پيامبر آخرالزمان!
حواست هست كه معجزه بايد درخور باشد ؟
عصاي چوبيت مار شود به درد نمي خورد.نمي دانم.آتشي را گلستان كن. مثلا مرده اي زنده كن.شق القمري،چيزي.
اما نه...مكتوب.كتاب.سخن.آري اينها بهتر است.
معجزه اي كن كه ماندگار باشد.امن باشد و آرامش پخش كند.
حرف بزن.معجزه كن و حرف بزن.
نگاه كن!مرگ دارد هر روز ما را بيشتر در هواي خود نفس مي كشد.پيامبر آخرالزمان ما در روزهاي كفران بودن و مهر باش و معجزه كن.نگاه كن!مرگ وقيحانه به من زل زده است.معجزه كن.
مپندار كه زمزمه هاي پنهاني ِ درگوشي بهترين حرفهاست.بيشتر به آني گوش فرادار كه بي پرده مي شنوي.
روزها و ماه ها و ثانيه ها دارند مثل صابون از دستمان ليز مي خورند.حواست هست ؟
اوهوم...ما همان ها هستيم،اينها ديگر آنها نيستند.البته با اين تفاوت كه هنوز هم جاي گريه كردن به احوالاتشان هست.
پيشنهاد روز براي هر نان به نرخ روزخوري:خودكشي هميشه هم بد نيست!
![]()
يك چيز نوك تيز افتاده به جان قلبم.دارد آرام آرام،در تاريكي قلبم را مي خراشد.سينه ام مي سوزد.چيزي در درونم دارد شعله مي كشد،از خشم،از غيظ،از نفرت.يك مار بد خط و خال دارد روي قلبم مي خزد.دارد نيش مي زند.مي سوزم.مي سوزم.قلبم تير مي كشد.از درد،دندان هايم را روي هم مي سايم.به خرد شدن دندانهايم چيزي نمانده است.پلكهايم از فرط درد به هم نزديك مي شود.دارم مي سوزم،از كينه.قلبم از نفرت به خونريزي مي افتد.بغضم مي تركد.اشك به صورتم مي دود.دارم به انتقام فكر مي كنم.واي.واي.واي.قلبم مي سوزد از نفرت.از نفرت.
آخر همين حالا حرف هاي ميرحسين و ضجه هاي مادر "سهراب اعرابي" را شنيدم...
اما حالا ، خيلي چيزها عوض شده.من.تو.و آبنباتي كه آدامسش هنوز جويده نشده است.
نكته:نمي دانم چرا سيستم كامنتدوني قاطي كرده چند وقته!
مي روم سراغ گلهاي سفيد و بنفشم در گلدان سفيد و آبي.آنها را يكي يكي بيرون مي آورم.ساقه هايشان را با دقت مي شويم كه لزج نباشند.كمي كوتاه مي شوند و گلدان را دوباره از آب معتدل پر مي كنم.گلدان سفيد و آبي از گلهاي سفيد و بنفشم پر مي شود.نقش دو پرنده ي آبي و سفيد روي گلدان تلخندي برايم مي تراشد.ياد ترانه ي "شمال" رضا يزداني مي افتم.
به شما تبريك مي گويند به خاطر به دنيا آمدنتان.آيا حضور شما مثل يك ليوان آب يخ درست در ابتداي تابستان دلچسب است؟ حالا چه فرقي دارد يازدهم يا سيزدهم؟من از "دوست داشتن" تنهاي خنكاي آب يخ را مي خواستم در دل تابستان.
نگاهي به گلها و دوربينم مي كنم.دلم غنج مي رود از اينكه كسي نمي فهمد ته ذهن آدم چه مي گذرد.گلدان را روي ميز مي گذارم و فوت مي كنم به هر چه بيست و يك سالگيست.دست،سوت و تمام.
من همينقدرم.همينقدر كوچك كه مي بيني.شايد انگشتانم كوتاه باشند اما خپل نه.من همينقدر كوچكم.به اندازه ي همين مشت كوچكم كه اين شبها در خواب از فرط استرس همش گره شده است.اندازه ي همين مشتم كه هي مي زند تخت سينه ي آسمان.به اندازه ي دستان كوچكم.من همينم.
من اندازه ي همين فريادي هستم كه مي زنم از انتهاي حنجره.مثل صدايم،گرفته ام.من همينقدرم.همينقدر كه گاهي از فرط تكرار،گرفته مي شوم.خش دار مي شوم.قد همين فريادهاي شبانه اي كه ميزنم،اندازه ي من است.من همينم.
من اندازه ي تمام نگراني هايم براي اين همه خون بزرگم.قد تمام دلبستگي هايم به اينجا كه اسمش را مي گذارم وطن.بزرگم اندازه ي دروغ.اندازه ي هزاران متر بهت و ناباوري.به اندازه ي آهم،اين روزها كشيده مي شوم.خيلي زياد.يك آه بلند،طولاني،تلخ،غم انگيز و با يك اميد مخفي در ته و گوشه ي دلم.كش مي آيم در امتداد آه و آيينه.
حس ِ خوب ِ لذت بردن از همين دقيقه ها كه،هستند،بي آنكه در فكر تغيير آنها باشي.حس خوبي است.حس ِ خوب ِ بي دين بودن(به سكون در ي).ديني به كسي نداشتن.و تمام حرفها را براي هميشه زدن.و حالا مي توان آسوده مردن.مي شود در تمام اين لحظات خوب دنيا را به پشيزي (و دقيقا پشيزي) فروخت و رفت.و اين رفتن گاهي چه حس خوبي است.
همه خواهيم رفت،من شايد كمي زودتر.
براي نقش پرنيان فكر مي كنم تا مدتي حرفي ندارم،همه را گفته ام و تكرار،حسهاي خوبم را از من مي گيرد.
خنديد و طبق عادت هميشگيش جاي تيك ضربدر زد.رفيق روزهاي خوب و بدم از او پرسيد:استاد اين ضربدرها يعني بودن يا نبودن؟
نگاه نكرد و گفت: دتس د ِ پرابلم!
گفتم: نه استاد!اين روزها مساله بودن يا نبودن نيست.ماندن يا نماندن است!
گفت:ماندن كلا مساله مهمي است.
گفتم: بله!همه مي تونن باشن،اما همه نمي تونن بمونن.
جملم به مذاقش خيلي خوش آمد.خنديد.خيلي لبخند معني داري زد.من هم خنديدم.
استاد عزيز سفيد موي دوستداشتني و شيرين سخن دانشكده،غلامرضا جمشيد نژاد اول
و چه كسي مي داند كه ما سه نفر زير آن باران هر يك به چه چيزي فكر مي كرديم و چرا من ناگهان فرياد زدم خداااااااااااااااا اين بارون مال منه!و هي خنديدم.
صحنه اول
•همه صحنه سياه
است جز دو صندلي لهستاني.يكي در گوشه شرقي سن و ديگري واقع در كنج غربي،اما در يك
راستا.روي يكي من نشستم و روي ديگري "حاجي فيروز".فاصله بين ما
زياد نيست اما حاجي فيروز حواسش جاي ديگري هست.دارد با دستهاي سياهش ور مي رود.هر
از چند گاهي نگاهش را مي اندازد روي دستهاي من.دارد به دستهاي من فكر مي كند و
دستهاي خودش.دارد به دستهاي ما فكر مي كند همدست.ما منتظر شروع نمايشيم.مردم دارند
روي صندليها مي نشينند و ما اين را از هياهويشان مي فهميم.حتي از پس اين گريم ناخوشايندش
هم صورت حقيقيش براي من قابل تشخيص است.او را خوب مي شناسم.اين سياه برزنگي با
تمام سياهيش دوستداشتني است.اين سياه برزنگي همان است كه بايد باشد،بي شك.نمي دانم
چرا نگاهم نمي كند ولي.كاش...پرده دارد بالا مي رود و از ميان همه ي سياهي
ها يك نور قرمز روي من مي افتد و نور سبزي
حاجي فيروز را روشن مي كند.در صدمي از
ثانيه سنگيني نگاه صدها تماشاچي را روي خودم احساس مي كنم.مردم در جايگاه
تماشاگران.اي كاش اينجا كسي نبود.حواسم را جمع بازيم مي كنم•
[حاجي فيروز از جا بلند مي شود و صندليش را تقريبا خيلي دورتر ميگذارد.مي رود
به سمت تماشاگران.دستش را سايبان ميكند بالاي ابروهايش.نفس عميقي مي كشد و كمي به
آنها زل مي زند.نگاهي به تماشاگران و نگاهي به "سين" كه آنجا رو
صندليش نشسته و كمي مغموم به نظر مي آيد،او در سكوت از فاصله تعجب ميكند،چشمهايش
گردتر و ابروهايش هلال تر مي شوند.حاجي دايره ي زنگيش را بدست مي گيرد و به سوي
سين مي رود.]
- ارباب خودم
سامبولي مليكم!ارباب خودم بزبز قندي!ارباب خودم چررررا نمي خندي؟
- به چي بخندم؟
- ارباب
قربونت!به من ِ تلخ بي نمك بخند.
- خنده نداري تو
كه.تو چرا خودت نمي خندي ؟
- داغتو نبينم
ارباب!من براي خندوندنم،نه خنديدن!
- خسته نشدي
حاجي فيروز بس كه به فكر مردم بودي؟بيا يه كم با هم بخنديم،بي خيال كارت شو،سالي
يه روزه!
[حاجي مكثي مي كند.بر مي گردد به صندليش.ادامه مي دهد]
- من از اين دور
خندم نمي گيره!
- مسبب اين
فاصله كه خودتي مرد!
- نه! تويي!
- حاجي جون!خودت
برداشتي صندليتو بردي اونور كه آخه!
[حاجي فيروز رويش را بر مي گرداند با اداي قهر.سگرمه هايش را در هم ميكشد.سين
دليل اين كارش را نمي فهمد.حاجي وسط نمايش دلش گرفته است و چشم هايش دارد مي
سوزد.دلش مي خواهد بنشيند و با او بخندد اما به روي خوش نمي آورد.تلخي و اشك ِ
فاصله.سنگ ميشود يكباره.]
•چرا نگاهم نمي كند؟بلند مي شوم و اين فاصله را تا او مي دوم.خسته ام.نور قرمز هم با من مي دود.جلوي پايش زانو مي زنم.دارد به دستهاي من فكر مي كند اما دم نمي زند•
[سين درمانده و كلافه است.صورت مچاله اش زا كسي جز حاجي نمي بيند.پشت به
تماشاگران،رو به روي حاجي فيروز زانو زده.دارد به چشم هاي او فكر مي كند و اين بار
او شروع مي كند]
- حاجي! بشكن
بشكنه!بشكن!
- من نمي شكنم!
- بشكن!
- من نمي شكنم!
- حاجي جون
پولدارا بشكن!
- نه نه!من نمي
شكنم!
- حاجي جون د ِ
بشكن لعنتي!
- نه نه نه!من
نمي شكنم!
[سين كمكم دارد به ضجه مي افتد.حاجي اما به هيچ صراطي مستقيم نيست.صداي هر دو
دارد اوج مي گيرد.]
- حاجي فيروز از
دست مي ديم!بشكن!
[حاجي حوصله اش ديگر سر رفته.از اينجا به بعد فرياد مي زند.سين از ترس به گريه
مي افتد.]
- من نمي
ششششششكنم!
- حاجي واسه داغ
ِ دلا،واسه نارنجزارا،واسه سيب خدا،واسه عشق و بلا بشكن
واسه روزاي
خوب،واسه اشكاي شور،واسه دلاي گرم،
واسه حس و
سكوت،واسه حرم نگا،واسه كشتي نوح،واسه تنگ بلور،واسه صبر ايوب بشكن
د ِ حاجي بشكن
اين شيشه ي عمر غولو
بشكن اين غرور
بي پايونو و بي امونو،
بشكن كه بشكن
بشكنه!بشكن!
واسه خاطر من،
واسه خاطر ما.
[سين را گريه امان نمي دهد ديگر.حاجي فيروز هاج و واج مانده.تماشاگران و سن
دارند دور سرش عموزنجيرباف مي خوانند.طاقت اشكهاي اين يكي را ندارد ديگر.حالا
چشمهاي خودش هم خيس است و خطهاي قرمزي در آنها شناور.اين سرخي چشمها تناسب دارد با
قرمزي لباسش.صورتش ديگر خيلي سياه به نظر نمي آيد.پرده مي افتد و صداي دست تماشاگراني
را مي شنوند كه هيچ چيز از نمايش نفهميده اند،چرا كه نه چشمهاي حاجي فيروز را ديده
اند نه دستهاي سين را.]
صحنه
دوم
•دارد به عمق
چشمهاي من فكر مي كند.اشك يك راه باز كرده روي صورت سياهش.دستش را مي گيرم مي بروم
تا اتاق گريم.هيچ چيز نمي گويد و فقط دارد نگاهم مي كند.گريمش را پاك مي كنم.از جيب
جليقش صداي به هم خوردن چيزهايي مي آيد شبيه تكه هاي ظرفي شكسته.درست رو به رويش مي
ايستم طوري كه نوك كفشهايمان به هم مي رسد.گر مي گيرد.دست مي كنم توي جيبش و تكه هاي
يك سفال قديمي شكسته را بيرون مي آورم.دهانش را به گوشم نزديك مي كند مي گويد ديدي
بالاخره شكستم؟از اول بازي هم شكسته بود اما يك جور حس شيرين مي گفت آزارت بدم و
نگم كه شكستمش...اين غرور مال من بود...
دارم به عمق
چشمهايش فكر مي كنم و دست در جيب ديگرش مي اندازم.قلبش كف دستم هست حالا.در جيب
هاي من چيزي نيست اما.چرا كه خيلي وقت است قلبم افتاده كف دستش و مشتش گره شده.دارد
دست آزادش را مي اندازد دور گردنم و من بوسه اي حواله ي شانه اش مي كنم•
چراغ ها خاموش مي شود و بازي تمام.
نامجو از جان ما چه مي خواهي كه هي نمك به زخم مي پاشي؟
عزيزم قلب من مي خواهد مهر بورزد و قلب تو ديگر خيلي سياه است.
خيلي دور شدي از انسانيت.مغز من دنبال بهانه براي ماندن مي گشت و مغز تو دنبال دليل براي رفتن.
گفت كه براي رفتن بايد هزار و يك دليل داشت،حتي اگر نداشت مي توان ساخت،تراشيد.
اما براي ماندن يك دليل فقط بايد داشت.
پي نوشت: "گمنام رود سن"!مشتاق ديدار!
او مي نويسد "آي لاو ديس!" و من به قل هو الله احد نماز كه مي رسم يكهو يادم مي آيد.همه چيز.گريه ام ميگيرد.در اين زمان شانه هايم مي لرزد و نماز شكسته مي شود.آخر از قبله رو بر مي گردانم و روي يك پا مي چرخم به سوي پنجره اي كه پرده ندارد.همه چيز روشن و واضح است.بي صدا و سر به زير،نه به رسم حيا كه به رسم خجالت.نگاه ِ پنجره نمي كنم.مثل مجانين هي زير لب مي گويم احد...احد...احد... .اين صاد چنان در گوشم سوت مي زند كه از ياد مي برم درماندگي را.آنقدري در زبانم كش مي آيد كه در رسم الخطش قوس دارد.توي دلم مي خواهم بگويم خداوندي كه يكيست.احد است.من ناخودآگاه نمازم را شكسته ام.دوباره قامت مي بندم.قاف تمام دهانم را پر مي كند.اينبار سعي مي كنم احد و صمد را يواشتر بگويم كه دلم نشنود و گريه اش نگيرد.مگر ميشود اما؟به عشق قنوتي كه فارسي بلغور كنم در آن.اشك كه تالاپ و تالاپ مي افتد.من متاسفم كه در نمازم گريه مي كنم نه از براي بندگي.كه براي بنده اي.كه من باشم.در چشم كسي نگاه نمي كنم ديگر وقتي حرف مي زنم.نمي توانم يعني.با مانتوي راه راه ِ طوسي ها و سفيد و صورتي ها.بي سجاده اي كه باشد.روي گليم چند رنگ ِ خانه اي كه مال من نيست.تنها يك مهر.به ضم ميم يا كسر ميم؟يك مهر ِ تنها.واااااي.مالك يوم الدين كه من نيستم.چرا قضاوت كردم؟چراااااا...زير سقفي كه نمازم از آن بالا نمي رود.او مي نويسد "آي لاو ديس!" و من نمازم را در يك احد به پايان مي برم.پايان همه چيز.فرق من و او اين است.فرق من و خيلي هاي ديگر.حتي اين فرق من و خودم هم هست.چون تا به حال اينطور نبوده ام.منگ.زير سقفي كه مال من نيست.با خدايي كه هست و نيست.با خدايي كه "هست و نيست"است.در بازي ِ بدون برد و بي باخت.من در خلال اين بازي مي ميرم و هيچ وقت زنده تر از اين لحظه نبودم.در تحسين زيبايي دست ساز ِ بندگان.
اينجا چهار ساله شد.اندازه ي يك چند صد سالي گذشته انگار اما.
اغلب تنها نوشتن فاصله ي بين
تو و نا ممكن است
نه مشروب
نه عشق زنان
نه پول
همتايش نيستند
جز نوشتن چيزي نجاتت نمي دهد
ديوارها را در برابر هجوم مغولان
استوار نگه ميدارد
تاريكي را نوراني مي كند
نوشتن آخرين روانپزشك است
مهربان ترين خدا بين تمام خدايان است
نوشتن مرگ را مي تاراند،تركت نمي كند
و نوشتن مي خندد
بر خودش
بر رنج
آخرين توقع است
آخرين تفسير
نوشتن تمام اين هاست
از كشف جديد من(!) آقاي نابغه ي شگفت انگيز،كه با شعرهايش چشمانم را گرد كرد:چارلز بوكفسكي
صداي يكي به گوش مي آيد: آخرشه،پياده شين!
اوه!.بايد باز امضا كنيم اين صفحه ي آخري رو.صبر كن ببينم!باز هم بايد شهادت بديم كه 365 بار ديديم و شنيديم و بوديم؟آره اينا هست،اما بذار من بگم كه شايد 365 بار فراموش كرديم.فقط نگاه كرديم.تنها،سرد،از كنار هم گذشتيم.صداي يكي به گوش مي آيد:مسافران گرامي!ايستگاه پاياني مي باشد.لطفا پس ار توفق كامل قطار را ترك نماييد.
همين ها و دو سيب قرمز كه سبد چوبي را به خيال خود با هم تقسيم كرده اند و چيزي كم.هم چنان كه شنيده مي شود ترانه ي 365 روز كه رفت هنوز هم:Wish you were here
هي قايم مي شوم،پتو مي كشم روي سرم.پنجره ام هم باز باز.خنكاي خوب.فكر كنيد من نيستم.تا سال را بندازند توي بغلم آنوقت از زير پتو بيرون مي آيم.دلم بهشت زهرا مي خواهد.هي با خودم مي گويم خب امروز سه شنبه اس،فردا چهار شنبه،پس فردا هم پنج شنبه.قبر پدربزرگ دلم مي خواهد اما آن شاه عبدالعظيم است و دور.مياي بريم براي پدربزرگت بهشت زهرا فاتحه بخونيم؟
عيدي؟چرا اينقدر هراسوني سم؟انگار مي خواهم بميرم.انگار.
امروز كه هيچي،دو روز تا بيگ بنگ!
پرسيد:«ﻣﺴﺌﻮليت
يعني چي؟»
قصه گفت از
اينكه عاشق ها ﻣﺴﺌﻮلترين آدمهان و ... .خيلي گفت اما من اينو رو هوا زدم و بس بود.
گفت تا حالا از خيلي ها پرسيده بودم اما هيچ وقت كسي به من نگفته بود عشق يعني ﻣﺴﺌﻮليت...
تركيب بيرنگ و
صالح علا در "باز هم زندگي" كافي بود براي كيفورشدنم.يك جورهايي مي ميرم
براي اين بي غل و غشي شان.
ديديد گاهي آدم از كشف يا فهميدن چيزها همچين سرشار مي شود با خنده اي بي پايان ؟بعضي چيزها را حاضر نيستم با هيچ كسي تقسيم كنم،حتي تو كه دوستت مي دارم.
-یک هفته می گذرد؛ یک هفته از آن شب عجیب و پر خاطره که من گفتم؛ و تو
گفتی: نه.
-چيزي نگفته بود كه.حسي داشت،كه من نداشتم و نمي خواستم اين نابرابري آزارش
دهد.دايه ي مهربانتر از مادري در درونم مي گفت كه مصحلت او را بيانديش و ظلم نكن.پس
گفتم نه.
-دیشب آمدم نت. دیدم و فهمیدم که هستی. نمیدانم فراموش کرده ای( ...) هم من
هستم یا عامداً فقط برای(...) نبودی. به هر حال توی لسیت(… )اسمایلرت روشن بود.
-كاري نكرده بودم كه،احتياج به زمان داشتم كه با خودم كنار بيايم.آرام شوم
و بتوانم موضوع را تحليل كنم.فرار اينترنتي به نظرم بهترين راه آمد.با تقريب خوبي
مي تون گفت هيچ فكري نسبت به كارم نكردم.آي دي ياهويم را برايش اينويزيبل كردم.من كودكم.
-به تو گفته بودم که از این به بعد تو برای من یک دوست خواهی بود، فقط یک
دوست صمیمی و خوب. آنشب از تو پرسیدم این کار را اجازه دارم، و گفتی بله. شاید این
تنها بله ی آنشبت بود؛ اما برای من در حکم حفظ یک دوست بود.
-به گفته اش ايمان داشتم اما من در بهت بودم و شوك.زمان.زمان.زمان مي
خواستم تا به خودم بفهمانم ميشود هنوز هم دوستان خوبي باشيم مثل سابق.من بايد كمي
تنها مي بودم.كمي تنها،همين.
-وقتی دیشب آن کارت را دیدم... زجر کشیدم.(نمی دانم حروف، دردی که کشیدم را
منتقل می کنند یا نه) دردم از آن نبود که برای (...) آف بودی؛ نه. که اگر قرار بر
غم و درد از نه گفتن بود، که در اين فاصله، باید نابود می شدم؛ یا عصیان می کردم و
یا کنجی، عزلت می گرفتم.
اما... هیچ یک نشدم. به تو گفتم؛ شاد شدم؛ یک شادی دردناک. درد پوست
انداختن، نه درد "نه" شنیدن.
-من چه مي فهمم زجر كشيدن چيست.مني كه فكر مي كنم دنيا فقط يك من هست و
ديگر هيچ.مني كه خودخواهي در من موج مي زند و حوصله ي پاسخ دادن به هزاران سوال
روزمره و غير روزمره و هر كوفت و زهرمار ديگري را ندارم.آره من زجر چه مي دانم
چيست.از درد پوست انداختن هم چيزي نشنيده ام.من فقط خودم را مي شناسم.
-و بعد در مقابل تمام این حق ها از خودم می پرسم،
آیا حق دارد مرا بشکند؟
و ندای درونم می گوید؛ بله.
آیا حق دارد به من اعتماد نکند؟
آیا حق دارد باور نکند که من در کلامم صادق بودم؟
آیا حق دارد با کارش به من بگوید نه؛ تو برو و مرا فراموش کن؛ اما بر
زبانش چیز دیگر باشد؟
-بيا بي رحمانه صادق باشيم،واقعي ترين را بگوييم هرچند اگر تلخترين است.اين
تز من است.اما چرا دارم اينگونه بازي ميكنم؟اينكه خلاف قواعد بازي حتي خودم است!من
دليلي ندارم براي كارم.بايد كمي تنها باشم تا بتوانم ادامه بدهم.به هر قيمتي.ذهن
خلاقي هم ندارم،راه ديگري هم بلد نيستم.مثل بنگاه هاي صنعتي:هدف ماكسيمم سازي سود
است.
-طاقت نارفیقی را...
-گاهي دلم براي غير فارسي زبانان مي سوزد.اگر بخواهند راجع به يك مفهومي مثل رفاقت حرف بزنند فقط فرند
دارند.ما هم دوست داريم،هم رفيق داريم،هم يار و خيلي چيزهاي ديگر.گاهي دلم براي
فارسي زبانان مي سوزد،آخر با اين واژه هم تنها هستند.
-"روحی که پیام دارد، نه مرید می طلبد، نه عاشق."
شاید تو پیامبر من بودی... شاید...
-من ايمانم را جايي جا گذاشته ام.آنروز كه دنيا فقط من شد،من خدا را كشته
بودم و نيچه گفت كه خدا مرده است.من اگر پيامبر بودم كه...هه!چه دنياي خنده داري
كه من آخرين اميد يك نفرم.لطفا كمي گِل بياوريد.در دنيا را تخته كنيم.
-به خیالم اما من خودخواه هستم؛ مغرور و خودخواه. این جا نشسته ام؛ هر شب
تو را محاکمه می کنم؛ و بی آنکه بگذارم از خودت دفاعی بکنی محکومت می کنم.. .حتی
اگر دفاعی هم هست، خودم به جای تو می گویم و این... این از خود خواهی من است.
-خدايا اگر زنده اي جواب بده.اينها كي هستند؟چقدر با من فرق دارند.خدايا
با سر هم تاييد كني كافيست.گفتي مومن كسي است كه از جان و مالش در راه مردم انفاق
كند.خدايا من كي بودم كه آفريدي؟من كه سر تاسر دريغم كه...هه!و پيشه اي جز اين
ندارم.خدايا گاهي از خوبي بندگانت نقره داغ مي شوم.آب مي شوم مي روم جايي كه ديگر
پيدايم نكنند.من متاسفم براي خودم.
-شاید باید به خاطر این نبودن از تو متنفر می شدم. اما... خوب؛ سخت است.
-انسانيت در من سالهاست كه مرده.چطور اين سان مهرباني؟
-امشب این ها را برایت خواهم فرستاد.( همین حالا این تصمیم را گرفتم.) می
خواهم از پیله ام به درآیم و بپرم.
* * *
همه را فرستاد.مثل نامه ي اعمالم بود.حدس مي زنم تا پايان زندگي از ياد نخواهم برد كه چه راحت حكم راندم براي آرامش خودم.چه راحت شكستم.دوست.كه عزيز بود و هست.نقره داغم كرد.از اينهمه خوبي مردم.خجالتي كشيدم كه سابقه نداشت.عذر خواستم.گفت كه بخشش براي چه.وااااي.اعتراف مي كنم كه با اينهمه گاهي از اين همه بزرگواري حالم بد مي شود...كاش داد مي زد،كاش سيلي مي زد.عطوفت فقط گاهي من را گستاختر مي كند.حالا كه گذشته هر وقت كه احساس مي كنم از دايره ي آدميت باز دارم مي زنم بيرون مي روم سراغ نامه اش.يادم مي افتد كه نخييييير!من هم فرقي با بقيه ندارم خيلي.فكر مي كنم سال 84 بود،تابستاني بود.شايد هم 85.نمي دانم.كودك بودم.
دنيا خيلي كوچك است و تاريخ خيلي تكراري.دنيا مزرعه آخرت نيست.دنيا حتي مزرعه ي دنياست.بله،اين هست: خرابه هاي ديروز،امروز روي سرم آوار مي شوند.
پ.ن: اين صرفا بازخواني يك پرونده ي قديمي است و ديگر هيچ.
يكم
داد زد برو
و
آرام،زير
لب،همچين كه انگار داشت غر مي زد گفت
بمان
ديگري هم،مثل
همه
تنها فريادها را
مي شنيد
مثل همه ؟
رفت
و
...
دوم
نگاهش به آسفالت
سرد كف پياده رو،
از لرزش صداي
ديگري،دنيا بود كه آوار مي شد
روي سرش
مي گفت
اين دنياست كه
زير پاي من مي لرزد
يا
اين منم كه روي
اين زمين مي لرزم؟
صداي اوست كه...
سوم
لذت تله ي
زمان
بود براي
دستگيري ما،
به جرم بودن و ماندن
و آرزو و آرزو و آرزو.
باشد
تو برنده بودي
باز.
دست از سر ما بر
مي داري
زمان
خان؟
يكم برو
و بمان.رفت و ... دوم سرد مي لرزم.سوم لذت ماندن آرزو بود زمان خان!
جناب بهمن خان
كه فكر مي كرد چون هشتاد و هفت عزيز دارد تمام مي شود او نيز بايد همه چيز را تمام
كند و خلاصه بسپاردش به عاليجناب اسفند.اما آقاي من!عزيز من!اسفند من!اين ثانيه
هاي تو بدجوري دارد كش مي آيد،انگار كه هي كسي در دل ما رخت مي شورد و هي هم تميز
نمي شوند و دوباره از اول چنگ مي زند.عاليجناب!حالا كه مي خواهيم (و شايد مجبوريم)
دست هفت را بگذاريم در هشت و فصل مشتركشان باشد يك هشتاد سال،كه نبايد كه همه چيز
را تمام كرد.شما بيا و هرگاه خواستي بروي ما تقويم ها مي ريزيم دور و هي سفره مي
چينيم و هي دلمان مي لرزد.ما همه چيز را آماده مي كنيم.قول مي دهيم.
عاليجناب!بگذاريد
در گوش شما حرفي بي پرده بزنم.از رفتن شما هراسناكم.قدرت چشم تو چشم شدن با سال
تحويل را ندارم.خجالتم مي آيد كه باز هم نگاه آسمان كنم و بگويم حول حالنا و اين
احسن الحال را هي نبينم.راستش از خلوتي و تنهايي آن لحظه كه هر سال برايم عزيز بود
و امسال غريبه مي ترسم.مي ترسم اين عيدي هايي كه مي خرم روي دستم بماند و هيچ كس
نباشد كه رنگ و مزه هاي كوچك را با او به اشتراك بگذارم.امسال كه آدم بدي
نبودم،بودم؟سعي كردم كه نباشم اما...اسفند من!پارسال را هي يادم مي آيد كه در آستانه
ي خوشي هاي بي نظير بودم.چه كسي زمان را مي شناسد؟چه كسي پيشگوست؟پارسال نگران
انفراد ماهي ها بودم،اما نگراني مهمي نبود.راستش خيلي هم ماهي ها را دوست نداشتم
آخر.اين را فقط شما مي دانستيد.ماهي ها هيچ وقت تنها نمي مانند اما امسال شديدا
دلواپس سيب ها هستم.حرفي هم از دلواپسيم نمي زنم كه...
عزيز ِ جان من
يا زودتر بيا و برو يا اينكه كمي آرامتر باش لااقل.جاني نداريم ديگر.نتاز.
همه جا تاريك است.سايه انداخته اي روي تمام زندگي.چه ابر بزرگي هستي.
خاصيت ابر باران است خب،فقط،لابد.(فقط؟)
قهرمان حتي نخواست سخترين كار دنيا رو هم با من تقسيم كنه.خودش يه تنه هم شد آدم خوبه ي ماجرا،هم آدم بده.هم زد،هم خورد.هيچ كس نفهميد چه بلايي داره سر قهرمان مياد،هيچ كس هم نمي فهمه،شايد هيچ وقت.قهرمان خودش هم باورش شده بود كه جدا يه قهرمانه.راستش رو بخواييد اون يه قهرمان بود اما يادش رفته بود كه اول همه اونم يه آدمه.قهرمان قلبش رو فراموش كرده بود.نه اون چيزي كه شما دكترها بهش ميگين هارت،نه.اون چيزي كه ما تو فارسي بهش مي گيم دل.نمي دونست تو اون سينه دله،نه گل.
قهرمان...دلتنگم.
توسعه نيافتگي و رنج كشيدن از موضوعات مورد علاقه ام هستند.خيلي دارم روش فكر مي كنم.احساس مي كنم دقيقا رابطه ي مستقيمي با هم دارند.شايد اين بديهي به نظر بياد امارنج ديدن نه به معني زجر كشيدن صرف.شايد نه...دقيقا به معني رنج ديدني كه حتي گاهي شيرينه.چرا ما جهان سومي ها از رنج ديدن اينقدر لذت مي بريم؟
نگاه كنيد،رجوع كنيد به:
تفريح هاي ما(صف هاي طولاني جشنواره يا انتظارهاي طولاني براي رستوران هاي شلوغ)،مرگ هاي ما(اين همه سختي و شيون و زاري فقط كار ماست.چرا اينقدر دلبسته ي دنياييم؟)،زندگي تشكيل دادن هاي ما(تشريفات مضحك و احمقانه ي باب شده در عروسي ها).
عشق هاي ما،در عشق هاي ما جهان سومي ها رنج كشيدن عامل مهمي است.شايد عشق تنها موردي باشد كه يك جهان اولي هم از رنج ديدن در آن به طور ضمني و ناخودآگاه لذت مي برد.اما باز هم نه مثل جهان سومي،علي الخصوص ما ايراني ها(ديالوگ بيتا بادران در فيلم دل شكسته كه هنگام عاشقي شبي زير باران فرياد مي زد و از استاد خود بابت هم گروه كردنش با پسري كه قبلا قطب متضاد و مخالف هم بودند و حالا عاشق و معشوق تشكر مي كرد.داد مي زد :"استاد!متشكرم!متشكرم!چنين چيزي (عشق به اين شكل) فقط تو جهان سوم ممكنه!")
كجاي دنيا اينقدر عاشق و معشوق اسطوره اي دارند كه اغلب هم به نمي رسند؟كجاي دنيا اين همه شعر سروده اند؟عشق شمال به راهشه،شمال يعني نرسيدن.مي بينيد؟اينها همه رنج بي نهايت كه با ما گره خورده و ما از آن لذت مي بريم.از نرسيدن لذت مي بريم.
چرا اينهمه داغ داريم ما ؟همه ي دنيا به نوعي جنگ را تجربه كرده اند.چرا ما يادمان نمي رود اين جنگ؟ (اين ما يعني دقيقا همه ي ما،مخالفان با جنگ هشت ساله و موافقان آن در سالهاي پس از جنگ).و داستان اينجاست كه چرا همين طور به مرور اين وقايع و رنج كشيدنمان ادامه مي دهيم؟اين همه حس نوستالژيك و خاطره از كجا مي آيد؟(همين خود من!).
ما كه جوانيم چقدر احساس پيري مي كنيم؟دقيقا خيلي.جسمي و روحي.چقدر ملال زده ايم و گاها،و اكثرا هم جدا اگر بخواهيم دقيق شويم همه مان واقعا داغداريم.داغدار عزيزي كه نداشته ايم،اما از دستش داده ايم.عاشق عشقي كه هرگز نديديمش.هر كداممان را چيزي پير كرده است كه با صرف نظر از شكرگذاري هاي مرسوم ديني و مقوله ي رضايت به رضاي پروردگار جدا به ناحق موهاي سفيدمان را بيشتر مي كند.
دلي كه هنوز جوان است.هنوز تا مردن سالها راه در پيش دارد.از تپش قلبي كه شب ها گريبانمان را مي گيرد.
قطعا بين همه ي اينها،اين رنج ديدن و اينهمه لذت بردن از رنج كشيدن با توسعه نيافتگي جهان سوم رابطه اي هست.حتما خواهم فهميد.اينطور فكر ميكنم كه توسعه و اقتصاد هم رابطه ي بديهي و تنگاتنگي با هم دارند.اينها دغدغه هاي من هستند.دغدغه هايي كه احساس مي كنم انگيزه ي كافي براي وقت گذاشتن رويشان را دارم تا در راستاي درس اقتصاد توسعه ي اين ترمم (كه هنوز هم شروع نشده)پروژه ي تحقيقاتي خوبي حاصلشان شود .
آخر مي دانيد؟داغدارم.پير هم شده ام.رنج هم مي كشم.لذت هم مي برم.در تفريح،دوست داشتن،زندگي و مردن.
بايد بفهمم داستان چيست.
بعد نوشت:اين يك متن ادبي نيست.
قصه چيزي فراتر از اينهاست
از مزاياي داشتن مادري كه گاه و بي گاه بعضي خوراكي ها را در سوراخ سمبه ها قايم كند مي دانيد چيست؟
از مزاياي خانه تكاني ِ يك ماه زودتر از موعد مي دانيد چيست؟
از مزاياي گردگيري همه جا مي دانيد چيست؟
از مزاياي شكلات قديمي مي دانيد چيست؟
از مزاياي زندگي كردن و بودن،داشتن مادري هست كه گاه و بي گاه بعضي خوراكي ها را در سوراخ سمبه ها قايم مي كند.از مزاياي داشتن مادري كه گاه و بي گاه بعضي خوراكي ها را در سوراخ سمبه ها قايم مي كند خانه تكاني ِ يك ماه زودتر از موعد است.از مزاياي خانه تكاني ِ يك ماه زودتر از موعد گردگيري همه جا است.از مزاياي گردگيري همه جا پيدا كردن يك شكلات قديمي است.
همه ي اينها را هم اگر بدانيد قطعا از مزاياي يك شكلات چيزي سر در نمي آوريد.نمي دانيد كه نزديكي هاي عيد لوس و تلخ پيدا كردن آخرين بازمانده از يك بسته شكلات قديمي دقيقا چه مفهومي دارد.هيچ وقت نخواهيد فهميد شوق ديدن شكلات قديمي را روي ميز آشپزخانه كه حاصل جستجوي گردگيرانه ي مادرتان است در دراستاي يك خانه تكاني ِ زودتر از موعد را.هرگز راز زنده شدن خاطرات بعد از خوردن شكلات قديمي را درك نخواهيد كرد.تا آخر عمر نمي فهميد كه چگونه از ياد آوري يك طعم آدم انگار دوباره زنده مي شود.از قدرت لبخند سازي ِ فندق خرد شده ي لاي شكلات،هنگام له شدن زير دندان هايتان حتما بي اطلاعيد.
نه!شما هيچ وقت خداوند را به خاطر زندگي كردن و فقط بودن شكر نكرده ايد.هيچ زمان خداوند را به خاطر داشتن مادري كه گاه و بي گاه بعضي خوراكي ها را در سوراخ سمبه ها قايم مي كند ،به خاطر يك خانه تكاني نا به هنگام،به خاطر گردگيري همه جا و به خاطر مزاياي يك شكلات قديمي شكر نكرده ايد.
شايد نمي فهميد،شايد نمي خواهيد بفهميد.
قطعا نمي بينيد.
Anathema – Leave No Traceموزيك متن
شما مچاله كردن ابرهايي كه بالاي سر من تشكيل ميشد و در آن من شما را "انسان خوب" مي ناميدم بر گردن مي گيريد؟
چطور توانستيد كه همه ي تصورات خوب من را نسبت به خود خط خطي كنيد؟مگر جز ذهنيتي كودكانه نسبت به شما و اينكه انسان خوبي هستيد و هميشه راست مي گوييد چيز ديگري براي شادي داشتم؟
شما كه مال من نبوديد،شما كه متعهد نبوديد،پس چرا ذهنيت من را هم از من دريغ كرديد؟
من شما را چگونه ببخشم؟
و خداوند آيا قطره قطره اشك هاي مرا از چشم شما نخواهد چكاند؟
چگونه مغزم را پاك كنم از اينكه همه دروغ مي گويند،حتي دوستان خوب؟
و به خداوندي اش قسم كه كافر مي شوم به او اگر اشكهاي مرا نديده بگيرد.
آيا شما كفر مرا به گردن مي گيريد؟
چگونه شما را ببخشم؟
چگونه بي رحمي شما را بي پاسخ بگذارم در حالي كه انساني كاملا زميني هستم و كم صبر؟
تنها خداوند مرا ياري كند.
چگونه بي رحمي شما،فراموشكاري شما،نامردي شما،و همه چيز در مورد شما را از ياد ببرم؟
و تنها يك و آخرين سوال مرا بي جواب نگذاريد.
من چه بدي در حق شما كرده بودم كه خود غافلم؟
واااااي.وااااااي.واااااااي.بر شما و من
خداوندا ! تو ناجي من باش.
با دخترك رفتيم نشستيم گوشه ي آن كافه ي هميشگي.همان كه با تو يكبار شايد نشستيم.اما همه چيز مثل هميشه بود.حتي هوا هم ابري بود.مثل همان يكباري كه با تو رفتيم.
گفت:«من نمي دونم داستان شمارو.»
سري تكان دادم و گفتم:«اين كه چي شد حالا اينجوري شديم يا اين كه چي شد شروع شد كلا؟»
گفت:«اين كه چي شد شروع شد.»
انگار كه يك خورشيد حسابي وسط سقف اون كافه پيدا شد و چشمم را زد،سرم كج شد و رفت عقب،از نور چشم بستم و الكي خنده ام گرفت،الكي.و بعد انگار كه از اول ِ اول قصه جلوي چشمم زنده شد.هي الكي مي خنديدم وقتي شروع كردم به گفتن.از آن اولِ اول.و چه خوب بود گفتن از چيزهايي كه شايد حالا نيستند اما سرمايه هاي من براي بودن هستند.از تو گفتم.از آن اول ها.خودم هم باورم نمي شد قصه ي ما به اين دلنشيني باشد.از آن اول ها كه من حالم خوب بود و دلم خوش.تو هم دلت خوش بود به من و حالت لااقل بهتر از الان بود.من باور نمي كردم كه حرف هاي من مال گذشته هاست،بس كه همه چيز در جريان بود و زنده.من اين خاطرات را هي اين ور آن ور مي كردم و پي خودم و تو و چاي گمشده مي گشتم.شايد بايد اين قصه را از اول ِ اول براي كسي مي گفتم تا ياد داشته و نداشته هايم بيافتم.شايد اما احتياجي نبود چون اين داستان هر روز در من تكرار مي شود.صبح كه بر مي خيزم انگار اول سال است و شب ها زمان به خانه اش باز مي گردد.
نشد تا آخر قصه را برايش بگويم...دوست ديگرمان به ما پيوست و من ديگر آنجا نبودم.از كافه كه بيرون مي آمديم نگاه كردم،ما هنوز آنجا بوديم و هنوز من در پي چاي.تو بودي و بقيه.همه چيز مثل هميشه بود.
فقط باران مي آمد.ديوانه اند.
دارم از خود خودم می گویم.که طاقت بعضی رنج ها را ندارم دیگر.از خودم حرف می زنم.از همان که حرف زیاد می زند.الان حوصله ی شوخی هم ندارم.سه ساعت علاف نبودم که بشینم پشت این لپ تاپی که برچسب فارسی هم ندارد و حدسی تایپ کنم که شما باز بخندید و مسخره کنید.شما را به خدای داشته و نداشته تان قسم یکبار جدی باشید.انگار وقتی نگاه کیبورد نمی کنم اوضاع بهتر است.
هان!داشتم می گفتم...چرا این همه آدم در ذهن من زنده اند در حالی که خودشان می خواهند مرده باشند؟این همه خیابان و کوچه و عطر و مزه و اسم و موزیک و عدد از جان دل من چه می خواهند؟مگر من چند نفرم؟
داشتم آرشیو اینجا را نگاهی می کردم.حالم از این همه روحیه ی محافظه کاری که در من نفوذ کرده در طی این سه سال بهم خورد.
گوش کردی؟!از این همه رنج خسته ام.آرررره...مغزم عین ساعت دارد تیک تاک می کند که می خورم زمین.آن هم با درد و کبودی!لعنتی نخند!نگو دختره ی دس پا چلفتی که شکار می شم از دستت.که تف می اندام تو صورتت که بفهمی بین مرد و نامرد یه "نا" حکم می کنه.اینو از توی این سریالای آخر شب یاد گرفتم.
نگاه کن!ساعت قصه خوابه.نتازون اون اسب زبون بستت رو بر من.که خدای قصه خواب نیست.
دارم از خود خودم می گویمااااااااااا.از خودم که طاقت بعضی رنج ها را ندارم دیگر.
"بعد نوشت براي گمنام رود سن:شايد مهم نيست اما مهمه چون فكر ميكنم اشتباه شده،اگه نون رو نشناسي از من شنيدنت يه كم بعيده.نمي دونم.لااقل يه جوري بنويس كه بتونم جوابتو بدم.همين و چيزي كم.زياد كه نيس؟
گاهي متاسف مي شوم براي خودم،تو،براي همه ي ما.كه موقع دور ريختن آدم ها و جايگزين كردنشان پوزخند مي زنيم و مي گوييم چه كودن بود!.متاسفم كه هرگز بياد نمي آوريم كه آن آدم كودني كه حالا روانه ي هركجاآبادش مي كنيم روزي كسي بود كه دلمان مي خواست هرچه داريم و نداريممان را با او و فقط او تقسيم كنيم.
متاسفم كه ضرب المثل هاي ايراني هميشه هم غلط نيستند.
هنوز زنده ای؟ کجای این همه آوار پنهان شده ای؟کجایی تو؟
تو هم بین این همه آوار گم شدی؟گم و گور...؟کجایی تو؟
مگر نه اینکه گفته اند سمیعی و بصیر؟پس کجایی تو؟
خدایا؟ هنوز زنده ای؟
. جو .
زمانه را به آتش مي كشم.به يكباره.ار چرخ غير مرادم گردد.دروغ نگو.تو هيچ كاري نمي كني.فقط نگاه مي كني.مگه شوخيه؟.مگه دروغه؟.مگه حس لحظه ها به آدم دروغ مي گن؟.اگه آره چرا همه به من دروغ ميگن؟.آدم هاي دم دستي بهترن؟.چرا من فكر مي كردم كه اين همون نگاه هست؟.كاش ميزدي.كاش مي زدي تو گوشم.كاش مي زدي تو گوشم و مي گفتي برو.برو.برو.كاش لازم نبود آدم بابت كارايي كه مي كنه به كسي جواب پس بده.حتي به خدا.اون وقت من مي دونستم چطور بايد زندگي كنم.حريم.
. بشور و بذار يكي دو ساعت خيس بخوره .
. آب مرغ .
ميشه بزني تِرك بعدي؟بشمار قدمهاتو.نفس هاتو.خسته نشدي؟نه.خسته نشدم.من عاشق پيانوي اين قسمتم.نا اميد شدي از من؟.فك مي كني نمي فهمم چي مي گي؟.فك مي كني نمي فهمم با نگاهت چيو داد مي زني؟.آررره.همينه.نا اميد شدي از من.دلم مي خواد اين فكرم غلط باشه.تو تنگنام.مي فهمي؟كاش مي فهميدي.من بايد تا آخر بشينم و نگاهت كنم و حدس بزنم؟.چقدر تو دنياي واقعي زندگي مي كني؟.خسته ام.خيلي خسته ام.بذار چشام رو ببندم بهت تكيه بدم و يه كم فقط يه كم بخوابم.بگو كه ارزش بعضي چيزها رو مي دوني.
. اضافش كن و بذار كاملا لعاب بندازه .
. هويج .
هيس.آرومتر.آرومترم بگي مي شنوم.درونم غوغاست.بيبن مي خوام با اين پيانو و آكاردﺋﻮني كه صداش مياد والس برقصم.آخرين فرصت براي آخرين رقص؟من آرومم.نمي بيني؟.آرومتر از هميشه تو اين چند وقت اخير.با من عين غريبه ها رفتار نكن.دست هايم باز.بيا.بيا.بيا.
. بذار با هم بجوشن .
. سس سفيد .
ملاقه سر آشپزو مي بيني؟با اين جو ها هم والس مي رقصن.عجب پيانويي.از دل برود هر آنكه از ديده رود؟.دست كه روي كلاويه ها پايين مياد ملاقه هم در جو ها غرق مي شه.نمي دونم چي بگم.همه ي حرف ها تموم ميشن در من.باشد جاي لالايي هايي كه هرگز نشنيده ام؟.سكوت.همه مي تونن باشن.سكوت.اما همه نمي تونن بمونن.سكوت.من خوشحالم.
. بايد بجوشه و غليظ بشه .
. خامه .
بازي مي كنم.با اين قاشق و خامه.روي ماگ سوپ.بازي با همه چي.من با خودم هم بازي مي كنم.من ترسو هستم.منو ببخش كه جاي تو هم تصميم مي گيرم.من زيادي خوبم.تو هم همين طور.لعنت به ما.اينا رو من نمي گم.بي انصافي.خيلي.اما دنياي واقعي اون بيرون خيلي سختتر و زشتتر از اين حرفاس.آدم بايد به همه جواب پس بده.كه چرا لنگ در هواس.اون وقت چي بايد بگم؟.بايد بگم يكي با نگاهش داد مي زنه اما شايد هم من دارم اشتباه مي شنوم؟.كاش بهم نمي گفتن احمق.
. خامه رو روش بده و چيزي بنويس باهاش كه فقط خودت بتوني بخونيش .
. جعفري .
من عاشق اين رمانتيسم فرانسوي هام.فوق العاده.عين تار و پود پارچه.عين گره ي كور.نميشه جداش كرد.خوب و بد.همينه كه برام عجيبه.چرا نميشه گره رو باز كرد؟.من اگه اينا رو بگم همه به من مي خندن.حتي تو هم.من نمي دونم اسم آدمهايي رو كه نه دلشون مياد از دست بدن و نه دلشون مياد به دست بيارن رو چي مي ذارن؟.اين ضرب المثل هاي ايراني خيلي هاشون دروغن.
. اين جعفري ها رو بپاش روش .
آماده اس.من اما از اول دنبال يه پك آماده،يه بسته ي آماده نبودم.درستش كردم.وقت گذاشتم روش.اين قاشق منه كه غرق ميشه.اين منم كه غرق مي شم.تا عمق.چه عميقه.حس اين موسيقي رو هيچ جوري نمي تونم بگم.خفه مي شم.درونم غوغاست.