تبليغاتX
نقش پرنيان
جمعه بیست و هفتم دی 1387
یک و چهل و هشت دقیقه
نه!فضا سازی نمی کنم.شاعرانه حرف نمی خواهم بزنم.بر خلاف همیشه اصراری ندارم که شما فکر کنید من نصفه شبی دارم از کلک خیالم می نویسم و این حرف ها ربطی به واقعیت من و زندگی ام ندارد.فکر نمی کنم که کلمه های قشنگ پشت هم ردیف کنم و شما صبح بگویید به به و چه چه!

دارم از خود خودم می گویم.که طاقت بعضی رنج ها را ندارم دیگر.از خودم حرف می زنم.از همان که حرف زیاد می زند.الان حوصله ی شوخی هم ندارم.سه ساعت علاف نبودم که بشینم پشت این لپ تاپی که برچسب فارسی هم ندارد و حدسی تایپ کنم که شما باز بخندید و مسخره کنید.شما را به خدای داشته و نداشته تان قسم یکبار جدی باشید.انگار وقتی نگاه کیبورد نمی کنم اوضاع بهتر است.

هان!داشتم می گفتم...چرا این همه آدم در ذهن من زنده اند در حالی که خودشان می خواهند مرده باشند؟این همه خیابان و کوچه و عطر و مزه و اسم و موزیک و عدد از جان دل من چه می خواهند؟مگر من چند نفرم؟

داشتم آرشیو اینجا را نگاهی می کردم.حالم از این همه روحیه ی محافظه کاری که در من نفوذ کرده در طی این سه سال بهم خورد.

گوش کردی؟!از این همه رنج خسته ام.آرررره...مغزم عین ساعت دارد تیک تاک می کند که می خورم زمین.آن هم با درد و کبودی!لعنتی نخند!نگو دختره ی دس پا چلفتی که شکار می شم از دستت.که تف می اندام تو صورتت که بفهمی بین مرد و نامرد یه "نا" حکم می کنه.اینو از توی این سریالای آخر شب یاد گرفتم.

نگاه کن!ساعت قصه خوابه.نتازون اون اسب زبون بستت رو بر من.که خدای قصه خواب نیست.

دارم از خود خودم می گویمااااااااااا.از خودم که طاقت بعضی رنج ها را ندارم دیگر.


"بعد نوشت براي گمنام رود سن:شايد مهم نيست اما مهمه چون فكر ميكنم اشتباه شده،اگه نون رو نشناسي از من شنيدنت يه كم بعيده.نمي دونم.لااقل يه جوري بنويس كه بتونم جوابتو بدم.همين و چيزي كم.زياد كه نيس؟

+ نوشته‌ی سمیرا.