
او مي نويسد "آي لاو ديس!" و من به قل هو الله احد نماز كه مي رسم يكهو يادم مي آيد.همه چيز.گريه ام ميگيرد.در اين زمان شانه هايم مي لرزد و نماز شكسته مي شود.آخر از قبله رو بر مي گردانم و روي يك پا مي چرخم به سوي پنجره اي كه پرده ندارد.همه چيز روشن و واضح است.بي صدا و سر به زير،نه به رسم حيا كه به رسم خجالت.نگاه ِ پنجره نمي كنم.مثل مجانين هي زير لب مي گويم احد...احد...احد... .اين صاد چنان در گوشم سوت مي زند كه از ياد مي برم درماندگي را.آنقدري در زبانم كش مي آيد كه در رسم الخطش قوس دارد.توي دلم مي خواهم بگويم خداوندي كه يكيست.احد است.من ناخودآگاه نمازم را شكسته ام.دوباره قامت مي بندم.قاف تمام دهانم را پر مي كند.اينبار سعي مي كنم احد و صمد را يواشتر بگويم كه دلم نشنود و گريه اش نگيرد.مگر ميشود اما؟به عشق قنوتي كه فارسي بلغور كنم در آن.اشك كه تالاپ و تالاپ مي افتد.من متاسفم كه در نمازم گريه مي كنم نه از براي بندگي.كه براي بنده اي.كه من باشم.در چشم كسي نگاه نمي كنم ديگر وقتي حرف مي زنم.نمي توانم يعني.با مانتوي راه راه ِ طوسي ها و سفيد و صورتي ها.بي سجاده اي كه باشد.روي گليم چند رنگ ِ خانه اي كه مال من نيست.تنها يك مهر.به ضم ميم يا كسر ميم؟يك مهر ِ تنها.واااااي.مالك يوم الدين كه من نيستم.چرا قضاوت كردم؟چراااااا...زير سقفي كه نمازم از آن بالا نمي رود.او مي نويسد "آي لاو ديس!" و من نمازم را در يك احد به پايان مي برم.پايان همه چيز.فرق من و او اين است.فرق من و خيلي هاي ديگر.حتي اين فرق من و خودم هم هست.چون تا به حال اينطور نبوده ام.منگ.زير سقفي كه مال من نيست.با خدايي كه هست و نيست.با خدايي كه "هست و نيست"است.در بازي ِ بدون برد و بي باخت.من در خلال اين بازي مي ميرم و هيچ وقت زنده تر از اين لحظه نبودم.در تحسين زيبايي دست ساز ِ بندگان.