
حس ِ خوب ِ لذت بردن از همين دقيقه ها كه،هستند،بي آنكه در فكر تغيير آنها باشي.حس خوبي است.حس ِ خوب ِ بي دين بودن(به سكون در ي).ديني به كسي نداشتن.و تمام حرفها را براي هميشه زدن.و حالا مي توان آسوده مردن.مي شود در تمام اين لحظات خوب دنيا را به پشيزي (و دقيقا پشيزي) فروخت و رفت.و اين رفتن گاهي چه حس خوبي است.
همه خواهيم رفت،من شايد كمي زودتر.
براي نقش پرنيان فكر مي كنم تا مدتي حرفي ندارم،همه را گفته ام و تكرار،حسهاي خوبم را از من مي گيرد.