تبليغاتX
نقش پرنيان
دوشنبه هشتم تیر 1388
يك آدم كوچيك بزرگ

من همينقدرم.همينقدر كوچك كه مي بيني.شايد انگشتانم كوتاه باشند اما خپل نه.من همينقدر كوچكم.به اندازه ي همين مشت كوچكم كه اين شبها در خواب از فرط استرس همش گره شده است.اندازه ي همين مشتم كه هي مي زند تخت سينه ي آسمان.به اندازه ي دستان كوچكم.من همينم.

 

من اندازه ي همين فريادي هستم كه مي زنم از انتهاي حنجره.مثل صدايم،گرفته ام.من همينقدرم.همينقدر كه گاهي از فرط تكرار،گرفته مي شوم.خش دار مي شوم.قد همين فريادهاي شبانه اي كه ميزنم،اندازه ي من است.من همينم.

 

من اندازه ي تمام نگراني هايم براي اين همه خون بزرگم.قد تمام دلبستگي هايم به اينجا كه اسمش را مي گذارم وطن.بزرگم اندازه ي دروغ.اندازه ي هزاران متر بهت و ناباوري.به اندازه ي آهم،اين روزها كشيده مي شوم.خيلي زياد.يك آه بلند،طولاني،تلخ،غم انگيز و با يك اميد مخفي در ته و گوشه ي دلم.كش مي آيم در امتداد آه و آيينه.

+ نوشته‌ی سمیرا.