
مي روم سراغ گلهاي سفيد و بنفشم در گلدان سفيد و آبي.آنها را يكي يكي بيرون مي آورم.ساقه هايشان را با دقت مي شويم كه لزج نباشند.كمي كوتاه مي شوند و گلدان را دوباره از آب معتدل پر مي كنم.گلدان سفيد و آبي از گلهاي سفيد و بنفشم پر مي شود.نقش دو پرنده ي آبي و سفيد روي گلدان تلخندي برايم مي تراشد.ياد ترانه ي "شمال" رضا يزداني مي افتم.
به شما تبريك مي گويند به خاطر به دنيا آمدنتان.آيا حضور شما مثل يك ليوان آب يخ درست در ابتداي تابستان دلچسب است؟ حالا چه فرقي دارد يازدهم يا سيزدهم؟من از "دوست داشتن" تنهاي خنكاي آب يخ را مي خواستم در دل تابستان.
نگاهي به گلها و دوربينم مي كنم.دلم غنج مي رود از اينكه كسي نمي فهمد ته ذهن آدم چه مي گذرد.گلدان را روي ميز مي گذارم و فوت مي كنم به هر چه بيست و يك سالگيست.دست،سوت و تمام.